Machine transcription
نسخه فیض جان صفحه
روزمره که در خطا بتوان بسیج
بهر راه و روش روائی نیست
زیکسی همچنین عطائی نیست
بجهد صبر ندائی نیست
عشق او پنهانی نتوانیم بود
از راه خویش گواه بجای خود
در دی که عارض دل مجروح میشود
با غیر آب دیده و دوائی نمیکنیم
دل داده ایم در پر کا کل چه گویمش
زان اکتفا به درد و بلائی نمیکنیم
از قیل و قال ، اثری نیست پیش ما
چون غیر ناله هیچ صدائی نمیکنیم
آئینه در مرآت چه بنمایم ای رقیب
پیموده درغم تو ندائی نمیکنیم
پنهان بخون دیده و امواج بی قرین
زان غوطه بجر شرم شنائی نمیکنیم
بنیاد و اگرچه بنائی نمیکنیم
در دل بغیر عشق ندائی نمیکنیم
هرگز بدین طریق صفائی نمیکنیم
پرچین غم او دل کبابی کرده ایم
بزردی دوست از دو جهانم بی نیاز قانع بکنج خلوت و گنج قناعیم
تا دل بمهر آل محمد نهاده ایم فارغ ز هول محشر و ترس قیامیم
حمد آن خدا برا که خوان عطای تو روزی خوریم و باز لب پر شکائیم
ایدوست گر تو را خبر از درد عشق نیست بگذر ببوی ما ، منگر در چه نسیم
از کوی یار جان سلامت کجا بریم ما بیدلان که خسته زسنگ ملامتم
خوف از گناه خویش مرا هیچو نیم ما مجرمان که بنده شاه ولایتیم
ما عاشقان که نشئه جام محبتیم ، در بندگی یار مینای خدمتیم
از ساقی زمانه که منت نمیکشیم سه خوش ز جام باده مینای بی غیم
آب حیات در لب جانان عیان وا سرگشته چون سکندر دوران ظلمتیم
ما مست وحدتیم نه از جمع زاهدان شرمنده گناه نه مغرور طاعتیم
راحت بروزگار نخواهیم کز ازل راحت طلب نبوده و راضی بزحمتیم
در مکنات هیچ ندیدیم غیر دوست کز لطف اوست مورد هر گونه نعمتیم
این گنج راز را که نهفتیم در درون درویش بی نیاز نه محتاج دولتیم
اندیشه از کف نداریم واز معاد امید وار معنی آیات رحمتیم
در کوی دوست با ز پیرسند حال ما هن در وطن غریب تراز مک غربتیم
فصل بهار باده پرستیم واز الست شب تا سحر بفکرمی و ساز و صحبتیم
نوشیم پای آب مرنا چنسی شراب ها با عاشقان که نشئه جام محبتیم
من ترک می زترس وبائی نمیکنم ، از یار خویش نیز جدائی نمیکنم
گرصد هزار بار نزول بلا شود سگ بئیر کوی تو جانی نمیکنم
شهدان عشق منفعت بی خیال است تبدیل این ضرر بکمانی نمیکنم
در عمر خود اگر نثوابی کرده ام شکر خدا که نیز خطائی نمیکنم
گفتم بیار ترک جفا کن مجواب گفت باور مکن بدوست و فائی نمیکنم
حرق المہر
نقاب چهره اثناء فکنی دیدم
که پامال رخ آفتاب گردیدم
نظربور بهشتی نماشما پوشی
بمثل ابر خود کامیاب گردیدم
بموش حلقه زنجیر زلف او دیدم
اسیر گیسوی پر پیچ و تاب گردیدم
بچشم نرگس فتان او نظر کردم
الم ز کف شد و مست خراب گردیدم
حکایت غم هجر تو رویی پایان
که از خجالتش پا کتاب گردیدم
ای روزگار خاصی ندیدم از محنت
پلی از وفات خود از هر چه بود جان برسیم
کاروان بر سر گویت خواب گردیدم
انتقال خدمت پیر مغان بدان شادیم
که شایع تو نفیسم روز حساب گردیدم
بشبی ریزان و می آشاب گردیدم
و سایه رو بروی آفتاب گردیدم
بکوی عشق تو کی جهت بلا می شدم
ز شوق بستر و سل تو خواب گردیدم
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
