Machine transcription
نسخه
فیض جاں
اگر بوی صفت دور از گلستان کردمی
مقام و منزل خود را بکوی و بیستان کردمی
کار عاشق ز بیم ننگ و نام
فصل باد بهار را ندانم
که نه چاره غم دل بر بخود میکردم
لب پر خنده زار دل خود میکردم
به بهان ستمکار را ندانم
از صبوری وصال نتوان یافت
عشق بیقرار را ندانم
تمنهای او شب هجران
قلم چو شرح فراقت درین صحیفه نوشت
زحسرت تو دو چشم پر آب کردیم
همی که یار ز کردار من همی پرسید
بشرم چشم و کنه را جواب کردیم
سراغش از که نمایم چنان بدرستم
دلی که بود ز هجر تو آب کردیم
گل شگفته چه خوش گشته در مقام رضا
فنای عشق شدم تا گلاب کردیم
شبی بغمزه مهم گفت برده ام دلها
بکوچه بسکه رخ بی حجاب کردیم
اگر چه یار ز سوز دلم نداشت خبر
شبی ز آتش هجرش کباب کردیم
می قدحیم منافی خوش است یار جوان
همیشه طالب این شیخ و شاب کردیم
ز نور معرفت آئینه دل را صفا دادم
طبیعت رنجور خود را از لب لعلی شفا دادم
تمنای جهان چونی نکردم در جهان هرگز
ز کف دنیای فانی را با مید بقا دادم
بکار دیگری از شوق وصل او بپردازم
چو دین و دل بعشق آن نگار مه لقا دادم
جفا میکند دلدار با من لیک از پستی
نمی گوید که روزی با تو پیمان و فادادم
منافی خوش سرود این نکته در مستی و بیخویشی
که دین و دل بهر دو و مان مصطفی دادم
ز اتش هجران بیاد و صل خوبان سوختم
تا بمکتب خانه درس عاشقی آموختم
دود آه شعله خیزم نیست چندان بی اثر
کز شرارش خانه دل در فراقت سوختم
آب اشگون نیم کوی جانان شست بس
زان تن خاکی ز تاب آتشش افروختم
در دو عالم این مقام بس که در روز ازل
گنج عشق ماه رویان را بدل اندوختم
رشته کار منافی سوزن تدبیر دوخت
چاکهای سینه زان با نوک مژگان دوختم
شبی را سر خوشیها از می انگور میکردم
تماشای جمال یار را از دور میکردم
نوای چنگ عشقم را بهات ترک دانستم
که در زابل همایون را کمان شور میکردم
حجازی را عراقی شد مخالف اندر ان شهر
که من شهناز را تبدیل بر ما هور میکردم
نداستم رقیبم دیده روی انورت ورنه
رقیب زشت را با تیر آهی کور میکردم
شب تنهایی هجرش که یلدا بود و بی پایان
بامید وصالش خویش را مسرور میکردم
زشت زیبا پنداری بیوفا را پنداری
تو گوئی با بدت بینم خود آنرا نمی بینم
ریشه تا بجهان را بعنایات می بینم
غضب یار با ناز غماز کانش می بینم
از ان کر دم پچپ با یار تا آید بتو در هم
کسی بر فقر و فاقه شکر ان نعمتی می بینم
صنایع بداع او را همه با ختکر می بینم
شبهای هجرش بفضل پیر خابات می بینم
همیشه در دعایم تا بیا بی خورش بخشایش
بجانم تیغ مژگان تو در بیا بان تو می بینم
چو در دام غمش فتادم آرام نمی یابم
از عشق تو ای دلبر من زار و حزینم
پند یار ستمگر را ندانم
به هر جای دل عاشقی
دلبر فتنه گر را ندانم
در رکابش پیاده ام باری
ترک سوار را ندانم
ای منافی چه حال زار منست
باز کلک د ربار را ندانم
طاق ابروی یار را ندانم
سو زلف نگار را ندانم
حرف الباء
غزل
بحر الفت ضمیر را ندانم
مرغ دل شمار را ندانم
وجب ران زمان خود آخر
ساحت لاله زار را ندانم
هر که روی تو دید گفت بگل
قدر مشک ختن تتار را ندانم
عدل و داد (مظفر الدین شاه)
دور گردون مدار را ندانم
چون دل عاشقان سودائی
روز داغ و شرار را ندانم
ای منافی در این لئالی سنج
جز در دانه شاهوار را ندانم
بقبله روضه جویای شیرین
تلخ باشد با خویشتن بستا دمی
زین شیرینی از چاه زنخدان رخ شیرین
وان پنجه که در زلف بشبه استا دمی
چشمی که بعشق تو سحر خیز نمیشد
بدل این آتش بیدا گرز عاشقان سر کشید می
با طراوت گلزار عاشقان سر کشید می
سرکوی بنام سگ در توددی
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
