Machine transcription
نسخه
فیض حامد
صفحه
میکار دیدیم
بلکه مهراست و دوقم نیم
فریاد و فغان است بپا نا زنم
شنگ دانگ سر پا تم درپا
از نور دل است تسلی که عیان بود چو ماه نم
نزادنم
غزلیات
چون خم می ز اتش دل
در عشق تو نوش لب پیما نم
عقلم ز سر بپایه عشق
از سر چو برودره نو پویم
پندار مکن برأس مردم
هر چند که در غمت حیاتم
پندند که روز حشر باشد
بار غم معصیت بدوشم
در مشرب فقر هر طریقی
بخش است بجای عیش و نوشم
ز شوق طره لیلی وشی گردیده ام مجنون که دام حلقه زلفش بپای افکنده زنجیرم
چه کردم ای کمان ابرو بجز یاد وصال تو که بر دل میزنی از ناوک مژگان خود تیرم
زپا افتاده ام زینسان که هرگز بر نمیخیزم چو از سودای هجرت نادم مردن زمین گیرم
بتیغ غمزه قصد جان من کن ای پری پیکر که از بیداری اندوه بهجرت از جان سیرم
دعا کردم که یابم وصل جانانرا شب هجران نفس در جان رسید و گفت بودی هیچ تاثیرا
شب طاعت بخلوت نکته اسرار دانستم یقین کردم که از حب تو بخشد رب تقصیرم
طرازی گرو پاکیزه را اتش بود جاوید احسان و آن جهان هم دستگیرم
چو بمحراب بندگان میکنی ستم دائم
مرا با نتظار محنت میکشی زغم
از هم گسیخت طارم افلاک با زمین تا داغ ابروان تو پیوسته شد بهم
سودای عشق کرده که هرگز نبود و نیست عاشق باین معامله در فکر بیش و کم
چون نیست رسم جود و مروّت شعار ما از این وجود ماست همی نیکتر عدم
ایدل تو شاهدی که من اندر غمار عمر نهاده ام دمی بره راستی قدم
شک نیست این که بنده نفس است این نفس هر کس بزیر تیغ جفایت کشید دم
حرف المینم
سن گرد فید نوانم از دو جهان آزادم
بقلت میرسد از چرخ کبود شادم
بسیه شیرین شهدی بخلفع در دادم
من بیچاره گرفتار تر از فرهادم
عشق خوبان که مرا پیشه شد از روز ازل
مرغ عشق بنا سوخته و ناشادم
مشت خاکم مرا یافته و در باغ زمان
کشی که در ره تو طرازی فنا شود
آن هم ز جان گذشته نه ملک و ز نعم
تا نظر بر رخ آن ماه شمایل کردیم مقصد دل همه آن بود که حاصل کردیم
یار رنجیده شد از گفته ما یک بیشی عذر تقصیر بصد گونه دلائل کردیم
گر کسی طالب خشنودی ما نیست بگو زنگ این غصه ز دل یکسره زائل کردیم
جای اشک است روان خون دل از دیده ما بسکه یاد تو ایا میر قبائل کردیم
دفتر عشق تو دیدیم و ز خونابه دل ثبت آن قصه بصد گونه رسائل کردیم
بسکه دیدار تو را جمله خریدار شدیم دل خود را بتو ای ماه تو مائل کردیم
وه چه خوشبخت طرازی که بخرّم کردیم ما که در کوی نگاری چو تو منزل کردیم
نا دم مرگ بسی ارزو در جان هیچکاره
اشنای تو ام و از دو جهان بیگانه
گوئیا بنده درگاه تو مادر زادم
چون برق بحرمن فلک سفله در هم
در بزم ان حریف مقاما دم
چون مه بقبلم ره چرخ و زمین بست
از صاف شبنم که بر سینه دوران
تاکی عشق و شکر تقدیری طرازی بهم
از هجران که بد دوست مرا و نوای بهم
مرا امید وفای کند بنام بهم
خروش محشر طرازی و جان نغنی
چو پوش اتش عشق تو در مدام بهم
ناگ من گل شدستم از آب حیاتت
در سینه امید جان
امید وصل
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
