Machine transcription
عشق و وظیفه یا شب اخیر
کرده بلا اختیار فریاد میکشد :
ـ اوووه صبح شده !...
میخواهد از جای خود برخیزد ناگاه چشمانش بچشمهای ماریا که روی قلبش به خواب
رفته مصادف میشود ... رنگ از رخش در میرود... مات و متحیر بروی او میبیند... بعد از
کمی بدون خود داری سر خود را پائین برده لبهای خود را آهسته آهسته به لبهای آتشین
دختر میگذارد :
ـ ماریای قشنگ من!...
دختر چشمهای خود را میگشاید.. بازوهای برهنه اش پهلویش میافتد... یك آن بنظر
حیرت و ترس سوی فاروق میبیند. از دیدن بظرف او محجوب میشود . دست های خود را
روی سینه برهنه اش گذاشته فریاد میکند :
ـ بروید، بروید از نزدم !.. دور شوید می ترسم !.. از دیدن رویت می ترسم ...
می شرمم ، می شرمم !..
فاروق از بازوهای او گرفته ، سر خود را روی موهایش گذاشته
میگوید :
ـ ماریا، ماریا !.. بعد از ین نباید از من بترسی و شرم کنی !.. من مرد تو هستم !.. انسان
از مرد و همسر خود خجالت نمی کشد !... سر دختر روی متکا گذاشته است... چشمانش
را بالا نمی کند و بروی فاروق نمی بیند !... سرش دور میزند ، او حالا هستی قیمت بهای
خود را از دست داده!... با قلب مجروحی فریاد کرده می گرید ...
ضابط میگوید:
ـ ماریا !!.. ماریای عزیزم !..
ـ بگذار مرا فاروق !..
ضابط از بازوهای او گرفته بالا میکند:
ـ ماریا بمن نگاه کن!.. چشم های قشنگت را به چشم های من متوجه بساز ، تا ترا در
پرتو اولین روشنی صبح بهتر به بینم !... زود باش من میروم! به بین صبح شده اطراف روشن
است و ما بخواب رفتیم زود باش !...
دختر که کلمه رفتن را می شنود ؛ در جای خود می نشیند. چشم های قشنگ و آبی او
ـ ٢١٦ ـ
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
