Machine transcription
عشق و وظیفه یا شب اخیر
اگر امروز نمی روید يك روزی خواهد آمد که مرا با اضطراب های خاموش نشدنی
تنها گذاشته و خود بروید ... بگو فاروق آیا تو میروی ، هیچ دلت نمی لرزد اگر مرا
گذاشته بروی؟..
دختر با دست های خود زانوهای ضابط را گرفته تکان میدهد :..
بمن بدی کردی فاروق ! مرتکب گناه بزرگی درین راه شدی ...يك دختر بیچاره
و يك دوشیزه بال شکسته که در محیط آزادی زندگانی میکرد ، بيك رشته غیر مرئی بسته
در گردا ب عمیقی پرتابش کردی ... این گناه تا دم مرگ ترا مضطرب خواهد
ساخت ! . .
ماریا دیوانه شده ئی چه میگوئی ؟..
من يك انسان بدبخت هستم، چیز دیگری فکر میکنم !..
چپ باش ماریا ! . . . نمیخواهم از لبهای قشنگت سخنان تلخ
بشنوم !...
ضابط چشم های سیاه خود را بچشمهای آبی دختر دوخته میگوید:
ماریا تو که به خشونت با من حرف میزنی شاید گمان میکنی تنها دوستی و محبت در
ضمیر تو جا گرفته و من هرگز بتو عشق و علاقه ندارم که خود را بد بخت میدانی !... اگر
روزگار بین ما تفرقه اندازد و اگر قضا و قدر روزی ما را از هم جدا سازد آیا این بدبختی و
بیچارگی را تنها عاید بخود میدانی؟.. و مسئولیت آنرا بر من تحمیل میکنی ؟.. آیا من ترا
دوست ندارم؟.. آیا من حیاتم را برای محبت تو فدا نمیکنم؟.. و آیا عشق و محبتی که من
نسبت بتو دارم زوالی دارد؟.. خیر ماریا !.. ما دیگر از هم جدا نمیشویم !.. و اگر تو جدائی
خواسته باشی من هرگز تحمل ندارم!.. ماریا همه چیز من توئی !.. حیات و هستی من توئی
و بس !.. من بتمام معنی حاضرم حیاتم را در راه سعادت تو فدا کنم!..
ضابط انگشت های كوچك دختر را در بین دستهای خود فشار داده
میگوید :
خیر، خیر ماریا ما هرگز از هم جدا نمی شویم !.. مرگ هم ما را از هم جدا ساخته
نمی تواند !...
ماریا گریه کنان میگوید :
- ١٦٤ -
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
