Machine transcription
(۱۷۷)
جنگنامه
وزان پس سوی من روان ساز شان ز الطاف خود شاد مان ساز شان
دل شاه کابل بد و شاد گشت بدین کرده از محنت آزاد گشت
چو آئین رفتن همه بود شد شه از خسر و سبزیه رود شد
دلیران کابل بگشتند سوار ابا عمر گرد و با شهریار
سواران توران سر افراختند بهمر اه شاه تیز پر داختند
نهادند زان پس همه رو براه وداع کرد از خسر و سبز شاه
رخ خودسوی بلخ برتافتند شب و روز چون برق بشتافتند
دل پر ز خوف و سریر زبیم که آیا چسان رفت زین در سلیم
شب و روزچندی بسر رفتشان که از سینه بیم خطر رفتشان
بنز د يك بلخ آمدند شادمان بگشتند گردان کشاده روان
وزان پس دلیران توران سرا وداع کردند از شا گشتند ز را
شهنشاه کابل زمین همچودود به بلخ آمد و تیز بگذشت زود
پس از چند روزی بقر غان رسید که بر والی آگاهی آمد پدید
بشد شاد زین مژده آن شادکام روان شد سوی شاز سر ساخت گام
بیامد ببر شاه را در گرفت نواز یدو زو خلق شد در شگفت
همان نیز افغان دلش شادگشت بقد چون سهی سرو آزاد گشت
زجا جست وشد جانب شهریار رسیدند با هم گرفتم کنار
ابا عمر هر يك نوازش نمود کز و خاطر نا مور برکشید
و زان پس بخلوت سرا آمدند همه شاد بر روی شا آمدند
ز آسایش و رنج و شادی وغر هم از محنت و راحت و بیش و کم
بهمدیگر احوال گفتند چنین خبر یافت پس شاه کابل زمین
غمیی گشت از بهر شاهزادگان که رفتند در بند آزادگان
شدند نزد نصرانیان خوارو زار به پیچید زین غم بخود همچو مار
بگفتا دریغا بشد کار خام بمن گشت پس زندگانی حرام
کنون چاره کارم از دست رفت بدین رنج بیمار از دست رفت
چگویم چگوشم چسازم همی که آخر شد از پرده رازم همی
ندانم فلك را چه کین با من است که رنجش مرا بخیه دامن است
چرا نامداران بخوردند فریب کزین زین هرگز ندیدند زیب
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
