Machine transcription
( ١٧٦ )
وزان پس خردمند با داد کین سر افراز و سالار کابل زمین
با لارسز از سر مهر گفت که شاها نماند سخن در نهفت
زو صلت مرا کام دل حاصل است ولیکن یکی عقده ام در دل است
که اکنون دهی رخصتم از کرم که رخت سفر سوی کابل برم
مگر ایزدم کامگاری دهد ز لطف و کرم شهریاری دهد
شود باز کابل بفرمان من یلان بسته در دام احسان من
ولیکن همی اکبر ارجمند بهمراه سلطان در اینجاست بند
بدو چاره ئی گر بجوئی سزاست ببا فیض و احسان ولطفت رو است
چو سالار سبز این سخن بر شنید بشا گیفت کی رنج بادت بعید
یلا مهترا خسرو ا نامجو دلت هر چه خواهد بدان آرزو
مرا جز به فرمانبری کار نیست سرم را ز فرمان تو عار نیست
دلت خواسته عزم کابل زمین مرا نیز این گفته شد دلنشین
بفرمودده باره تیز گام بیاور دز بیا بزین و لجام
سپارید بر شا که فرمان توست بهرکس دهی این همه آن توست
یکی باره خاص بر شهریار بیاورد چون لولوی شاهوار
سم وساق و بازوو گردن قوی ز رویش عیان فره پهلوی
میان لاغرو بر کشاده برا تنك دنب و یال و میانه سرا
دو گوشش دو خنجر و بابر گانی نسیم سحر می نیکر فتش پی
سبك خیز و آهو رموتیز گام ززر کرده ترتیب زین و لجام
به گردش چو چرخ و بر فتار شید به رنگش سیه موی تازی کمید
سپارید بر شاه کابل دیار بدو گفت کی خسرو تاجدار
تو دایم بدین بارگی برنشین که گر رنج آید ز چرخ برین
بهر جا که خواهی رساند ترا چه گر در قفا باد راند ترا
بملك و بدشت و بدرییا و کوه جهد همچو برق و نیابد ستوه
بشاداد مر باره گنج نیز که از خرج راه نایدش رنج نیز
سواران جنگی ز خود برشمرد همه سرکش و تند و سالار و گرد
سپارید برشاه کابل زمین بد و گفت کی خسرو پر ز کین
ببر زین دلیران بهمرا کنون که از خوف بیرون شود رهنمون
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
