Machine transcription
( مجلد پنجم )
( شماره ۳۷ )
( صحنه ٤ )
يا باشد عذابهای که مخیله بشر از آن مؤلمتر
تصور کرده نتواند بینم ( ابی تو به )
گویا محبوترین مخلوقيکه دوستی را بمن
یاد داده بود یعنی مادرم در آنجاوقت تا
نيك و بد او در ترازو گذاشته شود و
بمقابل هر بدی یکی از آن عذاب های که
از شنیدن آنها هنوز لرزه دارم خواهد دید.
در آنوقت که بحضور پدر ایستاده
واین حقیقت خیلی مولمرا میشنیدم طفل
بودم چیزیکه یاد ندارم رویا بو شنیدن
مانمی اصدم بود ، از این رو ، بود که
خاتمه این درس پر خوف من فقاق تدی
گردید . یا عتش از که الفاظ نا شایسته
از قبیل اعتراض وتنหيديكه در خاطرم
گذشت بیان کرده بودم ، ولی در
آن حینیکه دردهای مادر را در وقت
تول کردن تو لك ویده فکر میکردم این
فقاق رسید وفکر را معطل کرد، بالعوض
مجبور شدم آنچه را که پدر گفت یقین
کنم . زیرا فهمیدم که فکر کردن
در این موضوع فقاق پدر را موجب
میشود گویا این لقطۀ یقین بود حالا مطا
لبی که بعد از این قصه درد هند من شده
است فهمیده باشد که من چرا آن درس
اولی را شوم قرار دادم ، زیرا این فقاق
که موجب یقین شد در آن دقیقه که در
روی من خورد جولان فکر مرا محدود
ساخت و باز از آن دقیقه فکر من در هر
چیز نشو ونمو طبعی خود را گرفته و
وسعت یافت الا در دایرۀ ایمان که بهمان
درس ابتدائی محدود ماند . زيرا التهاب
آن بصورت مخيف گذاشته شده بود .
ولی اگر تنها همین حادثه میبود شاید
عوارض زنده گی وتبدلات روزگار
قراری که خاصیت دارد اثرش را میبرد .
اما بد بختیانه در جمله دوستان پدرم معلم
دینیات مدرسه بود ، که طبعاً در
ملاقات اولین خود سفارش لازم را برای
تحكيم معتقدات من داد ، وشايد معلم من
این سفارش را دلیل ضعف موجبات خود
دانسته بود زیرا در اولین ساعتیکه در
اطاق درس آمد ، مرا خواسته ودو
سوالی از معلومات من را جمع بعالم
ابدیت رسید . البته این سوال او درد
های گرانیک که از تصور حالت مادر مسکین
در مقابل آن ترازوی بیم ناك كه پدرم
حکایت کرده بود بیدر میان داشتم ، واز ترس
کوشش فراموشی میکردم بشور آورده
و اگر چه جواب عبارت از همان معلومات
مولم پدر بود ، ولی این مانع نمیشد از
اینکه لهجه درد ناک مرا بپوشاند . زیرا
جواب های من تمام نشده بود که فلکه
در بین آمد ، ومعلم سخن مرا قطاع
کرده گفت با ادا ایمان پر یقین در تو
پیدا شود ، کار آن یقین را همین فلکه
پیدا خواهد کرد، و پاهای مرا
بست . گویا آخرت نزعه عذابی بنام آن
دیدم ، وبحساب استاد خود هم یقین مطلق
داشتم ، زیرا فی الحقیقت پر یقین تر از عذاب
آخرت در من معتقدی نبود ،
این گویا نمونه از سلسله درسهای عالم
ابدیت بود که باید مرجع امیدم باشد
که از تفصیل گذشته تنها نتیجه را
بگویم : در خیال من ، پیشتر و مدهشتر ومولمتر
والحاصل پر عذابتر از عالم ابدیت چیزی
خالق نشد . لاچار غیر از انکه از نام آن گریزان
شوم ، وسعي کنم که آنرا فراموش کنم
دیگر چاره نبود . اما از طرف دیگر
مجبور بودم که تسلیم داشته باشم . زیرا
قرار گفته استاد که فقاق و فلکه در من
یقین پیدا کرده بود . ولی پانها من
فهمیدم که آن تخمین استاد غلط بود، زیرا
وقتیکه تبدلات آن فلکه و آن فقاق و آن
پدر خوش نیت و آن استاد را از بین برد من
مانده و این عالم ؛ وروز گار پرده ها وقضایای
این کائناترا از رویه ی نظرم میگذشتاند
والام حیات چه در خودم و یا در خوا ملیکه
اطراف من بود مأيوسيت وبد بيني و نفرت
را بعالم راه میداد . هیچ آن تعلمیات ناقص
و آن يقينيكه موجبش ( فلکه ) بود
این دردها را نتوانست تخفیف کند . و
در نتیجه ( معذور هم بودم ) که در عالم
مدهش اشک و بدبيني ، مايوسيت ميافتادم .
پیشروی من درد و مصايب ، مظالم و آلام
ومعاها ، مستقبل تاريك ومشكوك ونا معلوم
واقعاً مرحله مدهش بود که طی کردم .و
بدتر اینکه همان ایمان میراثی هیچ در تسکین
این مشکلات باری نمتوانست . زیرا
ایمان من بهمان دایره خورد یک روز
اول پیدا شده بود محدود مانده ، و چیزیکه
آنرا تا ئید یا قوی میساخت دلیل ناقص
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
