Machine transcription
صفحه ٣
( شماره ٢٧ )
مجلد پنجم
هر ولنگ در حیات بشر موجود است الا خاتمه . پس برای تکمیل شدن آن ابتدائیات و برای پیدا شدن خاتمه باین سلسلۀ دراز بشر ، باید حلقۀ دیگری باشد. باینکه همیشه وقوع حادثات توازن خیر و شر که باصطلاح خود آنها را (عدالت غیبی مینامیم) و دائماً فکرها را مبهوت میسازد داشتن ایمان را ببودن يك حلقهٔ دیگری بعد از این عالم قویتر میسازد . و چنانچه در هر نوع گفتیم اندازه سعادت و اطمینان انسان در این عالم بسته باندازه یقین داشتن است با این حقیقت . و بیچاره کسیکه دل او این ایمان یا یقین را نداشت در کمال شقاوت و بدبختی دوره این حیاترا طی خواهد کرد . و که میداند که در آنعالم بچه حال خواهد داشت ، زیرا بیچاره آلوقت بيك حقیقت خیلی تلخی دچار میشود که تمام این کائنات پر انتظام ، و موجودات پر جمال را بنظر او منفور خواهد ساخت و چه تلختر از این نتیجه باشد که انسان مصایب والام و مظالم و فجایع این عالمرا بی خاتمه و بی درمان ببیند ... اما تنها و تنها چیزی که همه سرور و مظالم عالمرا بنظر آسان بسازد ، و هر درد و پریشانی را اطمینان و تسلی ببخشد تنها ایمان داشتن بعالم آخرت خواهد بود . گویا سعادت در این حیات بسته بایمان است .
ولی کدام ایمان ؟
نه همان ایمانی که پدر یا استاد در من پیدا کرد . و خیلی خوشبخت هستم که عوارض حیات و مطالعات زندگانی مرا بتبدیل آن موفق نمود . بلی ! بتبدیل نه بترکت آن زیرا اگرچه هر دو يك ايمان است ، ولی فرق بزرگیکه دارد همینستکه آن ایمان بیم بود و این ایمان امید . و معلوم استکه من حیث لذت و اطمینان و تسلی چقدر فرق بین هر دو ایمان است ، یعنی میخواهم بگویم که از آن ایمان دل من مرتعش و منقبض و افکار من محدود و خوفناك ولی از این ایمان دل من آرام و مطمئن و افکار من آزاد و روان حتی امیدوار است گویا در انوقت اگر چه مؤمن بودم ولی شقی اما کنون مؤمن هستم خیلی سعید .
و چون میدانم که دردمندان من ، یعنی کسانیکه در دور طفولیت درس ایمان را بمانند من گرفته اند بسیار است ، از این رو بی مورد نخواهد بود که قسمهٔ آن درسهای خود را نقل کنم ، تا مرا دیگر از ذکر کردن این خاطره دارم واضحتر گردد .
بلی در جملهٔ سعادتهای که پدرم برایم سنجیده بود درسهای ایمان است . ولی راست بگویم ، اگرچه در حسن نیت آن مرحوم شکی ندارم - که آن درسها با خیلی مشووم بود ، چه مرا مدتی از تمتع بلذت واطمینانیکه ایمان دارد محروم گردانید . اينك تفصيل اولین درسی که از ایمان به آخرت گرفتم تا جاییکه رعایت وقت خواننده و توضیح مطلب اقتضا میکند ، مختصراً مینویسم .
در عمر ٩ ساله بودم روزی صبح از خواب برخو استه تمام خانه را ولوله و گریان و چهره ها را نشان غم و مصیبت گرفته بود . طفل بودم و از شیرینیهای طفولیت خواهد بود که سبب را ندانسته باز صمیم دل شريك غم و شادی دیگران میشود . منهم سبب را نفهمیده و نپرسیده بولوله آمدم . بلکه صادق تر بودم زیرا دیگران تنها اشك ميباريدند اما من فغان انداخته بودم . چند روزی باین حال گذشت طبعاً از همه خسته تر شده بودم چنانچه خاصهٔ طفولیت است چیز سرته مادر علاجی برای تخفیف این خستگی نداشتم . ولی در این چند روز هر چه بالیدم پیدا نبود . از هر که میپرسیدم جز ریختن اشك جوابی نگرفتم . حالا که ما در نیست از حیث شفقت روی پدر آمد . بعد از سوال زیاد آن مرحوم روزی [شاید ناخواسته] بمن گفت که مرد.طبعاً سلسلهٔ استنطاق خود را دراز کردم تا بدانم کی میآید ؟ او هم شاید بخیال مشغول ساختن فکر خود سوالات طفلانهٔ مرا ذریعه گرفته و از حقیقت مرگ که هر کس مردنی است . و بعد از این دنیا عالم دیگریست که همه یکجا میشویم بیان داد . در آنجمله طبعاً فلسفهٔ نیکی و بدی ، یا عذاب و مکافات هم آمد . ولی چنانچه گفتم این درس شومی بود . زیرا در آن سلسله از رنگ های عذابهای آخرت که انسانهای قوی هیکل و پر دلرا بلرزه میارد ، چه حال که بمن طفل برسد ، شنیدم . ومختصر از تمام قصه این را فهمیدم که ما برای این پیدا شدیم که این عالمرا در عبادت و ترس از خدا طی کرده و در آنجا برویم تا نيك وبد ما را در ترازو تول کرده در مقابل هر بدی که از ما صادر شده
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
