BrowseSirāj al-akhbār → page 482

Page 482

Sirāj al-akhbār · pages 1–1787


Page image — the source of record

Scanned page 482 of Sirāj al-akhbār

Machine transcription

صحیفه ۱۳ سال دوم شماره ۷ ادبیات این نشیده عاشقانه در دارالسلطنه کابل برای مدافعه نفس از ملامت خلق درباره آمدنم بوطن گفته شده و زیرا بعضی از رفقا رخصتم را بردیوانگی حمل نموده علامت میکردند. ( عشق وطن ) هر کی که دل بعشق وطن کرد مبتلا لطفت خاصه که خداوند لا يزال ایمان وعقل ودین نشود هیچ ازو جدا فرق بشر نمود زحیوان باین کمال قول رسول بر حق ما این چنین بود اول کلام چون زدهان می شود بیرون حب وطن اساس به ایمان و دین بود نطق زبان اهل وطن گشته ره نمون حب وطن بخاك وكل و چوب و سنك نيست اول مشام هم ز وطن بوی عشق یافت زيرا بخاك وسنك قرار و درنك نيست ذوق از وطن بدایت لذات رزق یافت حب وطن بجوه وگزار و باغ نیست اول قدم بمشی چو آغاز می کنند حب وطن بكوه وبصحرا وراغ نیست از لمس خاك پاك وطن ناز می کنند حب وطن بنهر و به انهار و مزرعه اول نفس که باعث مدحیات بود نبود چرا که برشده دنیا باین همه از آن هو است کان وطنت را محاط بود اینها عوارضست و محبت نه عارضیست پس گر مراجعت سوی وجدان کنی مجد آن جو هریست خاص که از فیض معنویت وانگاه فکر این همه اسباب بیعدد حب وطن معانی دیگر بود و را - یابی زبهر عشق وطن خویش را مطیع کز حب خاك وسنك و درخت آمده جدا مجبور حب اوست شریفت گر وضیع اینچند چیز باعث حب وطن بود ای خانه پاك عاشق افتادهٔ توام گویم ترا که تجربۀ اهل فن بود یا جسم و جان فدائی دلدادهٔ توام تشکیل جسم و جان پدر زاب نطفه شد مجبور حب تست حواس و قوای من آن آب هم ز جوهر خون آب بسته شد عشقت زبهر هر مرض من دوای من خون از غذا و آب و هوا حاصل آمده بشنو که عشق از چه به انسان شود بلا از امتزاج این همه آن کامل آمده تا گویمت زقول حکیمان پردها خاك وطن بود که پدید آورد غذا هر نقطه شبکه جمع در او شد حواس خمس خاك وطن بود که شدش آب و هم هوا سمع وبصر مشام و دگر حس ذوق ولمس خاك وطن بدايت تشکیل هر وجود معشوق نام مجمع این پنجگانه است کردست با هزار جد و جهد و تار و پود عاشق همان که جمع حواسش بهانه است خاك وطن به حکمت حی قدیم فرد معشوق من وطن بود از این سبب که او از بدو جسم و جان بشر ابتدار کرد مجمع زبهر جمله حواسم شده است او حس بصر که نعمت عظمای خالق است عاشق از ان منم که جمیع حواس را اول بخاك پاك وطن در تعلق است کردم بخاك پاك وطن جمع و یکجا سمعت قوتی که سميع عليم حي عشق وطن حواس و دل و جسم و جان من احسان نموده است به انسان نيك پی مربوط کرده است بخود با هزار فن اول صدا بكوش زحب وطن رسيد چون اصل و فطرت و نسب و قوم و ملتم صوتيکه بشنو دهمه زاهل وطن شنید چون جسم و جان و رنگ و زبان شکل و هیئتم چون آباء و جد و جده و مادر زهفت پشت از تست و در تو بوده و در خاک تو نهفت چون جملهٔ حواس من از جملهٔ وجود کردست با تو رابطه از جمله تار و پود پس عشق تو حسان ز سر می بدر شود با شير اندرون شد و با جان بدر شود شد سالها که داغ جدائی و فرقتت میسوخت همچو شمع دل و جان عاشقت

Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.


Cite this page
Sirāj al-akhbār, page 482. Afghanistan Digital Library, New York University Libraries. Machine-transcribed text: Afghan Press Archive, https://afghanpress.org/book/adl0616/482 (accessed [date]).
Permalink
https://afghanpress.org/book/adl0616/482
Machine-readable
JSON · IIIF manifest · Canvas
Source
Afghanistan Digital Library record