Machine transcription
حرف التاء
غزليات ميرزا بيدل عليه الرحمة
زلف آشفته سرى موجة دریای من است
لالة دشت جنونم از جگر سوختگی
عجزم بی طاقتی بست که چون ريك روان
صبح بالد پر طباوش مکرر گردید
غنچه باغ جنون از دل من میحندد
عمر ها شد بدر مشق كدورت زده ام
تار قانون جنون جادة صحرای من است
داغ برتی ز گلستان سویدای من است
صد جرص در كره ابله پای من است
صفحه آتش زده ام فصل تماشای من است
داغ چون شبنم گل پنبه مینای من است
چین کلفت خطی از صفحه سیمای من است
برق جمعيست که در خرمن من میسوزد
بسمل شوقم و از شرم نگاهم خجلت
چرخ اگر داد غبارم بهوا خواهم شد
فیض دلگر می آهیست گل زنده گيم
از دماغ چمن حسرت شمشیر توام
ذره ام ليك بجولان هوايش ( بيدل )
سلك گردیست که در دامن مینای من است
همچو خون در جگرت غلغله پیمای من است
که جهان عرصه بالیدن اجزای من است
شمع افسرده ام و شعله مسیحای من است
زخم نادیده چو گل ساغر صهبای من است
قسم بی سرو پائی بـر و پای من است
زنده گانی از نفس آفت بما افتاده است
آرزو از سینه بیرون کن زکلفت ها برا
در علاج ای طبیب مهربان زحمت مکش
هم چو بیدی سرويك شهيد عشق چیست
شوخی انداز شبنم نك گلزار حياست
اضطراب موج آخر محو گوهر میشود
طرفه سیلی در پی تعمیر ما افتاده است
بالمی درین دام در دام بلا افتاده است
در دول عمریست از چشم ودا افتاده است
از سر افتاده اینجا خونبها افتاده است
خنده حسن از عرق دیدن بنا افتاده است
در کمین ما دل بی مدعا افتاده است
تنگ گرد آفاق را بچیدن رو در نفس
نافس با قفسم جسم خساعرا آرام نیست
اقامت دشت پیمانی کند بچون گرد باد
دیده آبله فرش راه خاکساری کرده ایم
معنی در آب سر از صورت ندارد کیست
عالمی شد (بیدل) از سر گشتگی پامال پاس
گر بددل می سوزد آتش در گیا افتاده است
مشت خاك ما بدا مان هوا افتاده است
هر كجا يك حلقه از زنجیر ما افتاده است
از نفس تا موج دل هان بوریا افتاده است
از تواضع سایه بال هما افتاده است
تخم ما هم در خم این آسیا افتاده است
زنده گان در جگر خار است و در پاسوزن است
ماجرای اشك و مژگان تا کجا گیرد قرار
زحمت تدبیر بیش از کلفت واماندگیست
ناتوانان ناگزیر الفت یکدیگر اند
خلق از وضع جنون ما بحیرت دوخت چشم
آتش با قیست در پیراهن ما سوزن است
ما سرابیم آبله عالم سرا پا سوزن است
زخم خار این بیابانرا مداوا سوزن است
نی تکلف رشته را از همت عما سوزن است
هر کجا گل میکند عریانی ما سوزن است
لاف آزادیسیت (بیدل) تهمت وارستگان
سر بصد کسوت فرو بردیم و عریان بجاست
میکشد سر رشته کار غرور آخر بعجز
جامه آزادی آریان پست بر خود دوختن
طبع سر کش از ضعیفی ساز اجو الماست
تا که هستی گرم بیرون از تشویش امل
شوخی ما مجرد بر مسیحا سوزن است
وضع رسوا نیکجا داریم کو با سوزن است
گر همه امروز شمشیر است فردا سوزن است
سرورانرین آرزو در جمله اعضا سوزن است
عاجز قاتل همان در لاغریها سوزن است
ورنه یکسر رشته باید تافت تا سوزن است
زنده کانیست که جز مرگ سرا نجام نداشت
قدر دان همه چیز آینه منظر نیست
سیم کیفیت عبرتگاه امکان کردیم
پختگی چون نفسین برج خلل می افگند
سر زانوی ادب میکده راز که بود
گرفتی بود نفس صبح کسی شام نداشت
دردم از حاصل و صليست که پیغام نداشت
نقش با داشت هوائیکه سر بام نداشت
ريك هموار يطبع از تمر خام نداشت
عیش این حلقه تسلیم خط جام نداشت
(بیدل) از و هم فسردی چه تعلق چه وفاق
دل بر کار هوس ضیم غبارم کرد
سایه یارب و صرف طرب جای حیاست
فاش بی جرات آهك بطلب می بردیم
هیچکس چشم بجمعیت دل باز نکرد
دل وفا خواست جوانش بتغافل دادی
طایر رنك كمين قفس و دام نداشت
ساده با بود نگین غم ننگین نام نداشت
گل سر و برك شكفتن زر و ام نداشت
نیک را عیب ادب جامه احرام نداشت
این گلستان گل کیفیت بادام نداشت
داد تحسين طلبان این همه دشنام نداشت
زنده گی تمهید اسباب فناست
مست و مخمور خیال از خود روید
خاك درو کعبه ام منظور نیست
هر چه از دنیا و عقبی بشنوی
دور گردان دکه و دم میدان کشید
تا ابد از نیستی نتوان گذشت
بنام من افسانه خواب فناست
شش جهت یکعالم آب فناست
اشك ما را سجده محراب فناست
حرف تا مفهوم القاب فناست
عمر شاگرد رسن تاب فناست
خار این وادی گل از آب فناست
غافلان ناچند سودای غرور
اینکه امواج نفس نامیده ایم
خواه هستی و اثمر خواهی عدم
آنچه زین دریا نمی آید بدست
ما نفس سرما بکان بر بسته ایم
(بیدل) از طور جنون غافل مباش
جنس این دکان همه باب فناست
چون حباب مجیده گرداب فناست
غنچه ها در رهن مضراب فناست
گوهر تحقیق نایاب فناست
بیششمان عباد سیلاب فناست
خاك برسر کردن آداب فناست
زنده گی را شغل پرواز طنا جزوتن است
بگذر از اندیشه یوسف که در کنعان ما
از فسون چشم شد عالم الفت مپرس
نقش هستی جز غبار دقت نظاره نیست
غیر خاموشی دلیل عجز نتوان یافتن
آن گران سنگی که نتوان از رهش برداشتن
یا قفس مرغیست کز هشت از خود رفتن است
بالسم پیرهن یا جلوة پیراهن است
آینکه فریاد عدد ا دارد امشب امشب یا من است
ذره را آئینه کزهت چشم روزن است
شعله ما با زبان دارد سراپا گردن است
چون شرر خود را بيك چشم از نظر افکندن است
نبض افکار اکندار و شور چندین اضطراب
هیچکس سر بر نیاورد از گریبان عدم
جز تعلق چیست مد و حشت تجرید هم
رجنون زن گر کند نیکی لباس عافیت
شوق ما را ای طلب پامال جمعیت مخواه
لاله سو دائیست (بیدل) ورنه در گلزار دهر
همچو تار ساز در دل هیچ و در لب شیون است
شمع این ر و از د از خاکستر خود روشن است
هر قدر از خود برائی رشته این سوزن است
غنچه را بعد از دریدانی گریبان دامن است
خون بسمل گردیدن نقش مدعاکشیدن است
هر کجا داغیست چشمتش بردل ما روشن است
زنده گی معذره جولان ماست
هر کجا سر و تو جولان میکند
مفت راحت گیر تو میهای طبع
این صدف ها یکقلم بی گوهر اند
در ترر آئینه اشیا گم است
میتواند و حشت انداز کشند
بکفروش تازم از حیا، علی
خاك ما گل کرده آب بقاست
چشم ما چون طوق قمری نقش باست
سنك چون گردد ملایم مومیاست
عامی دل دارد اما دل کجاست
اقتضای هر چه بینی انتهاست
ناله در نایاب مطلب رساست
نخچه پیکار دایم در حناست
ما جنین بدست و پاشهای عجز
خاك کشتیم و همان محو تو ایم
شکوه سامانندنی میز ان دهر
از ضعیفی صید مایوس مرا
باید اول کانت از هستی گذشت
باد روی کیست غیزه کرده ام
( بیدل ) از آفت نسیان دلم
بسمل ما را طپیدن خون بهاست
آینه رفت از خود و حیرت بجاست
مایه حلم از توبـدستی صـداست
حلقة فتراك محراب دعاست
جادة دشت محبت از دهاست
طفل اشکم صد چین رنگین قباست
خون شدن معراج طاقهای ماست
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
