Machine transcription
صحيفه ٩٦
غزلیات میرزا بیدل عليه الرحمه
حرف التاء
زنده گی شوخی کمین و میست فرصت گیر و دار مسجد میست
پوست برتن دریدن محک هیچسو ماهی جدائی در میست
پاس پیموده ام زنامه مپرس جادو مینای اشك چشم نمیست
هم بخون يك نگه تغافل زن اگر آئينه قابل ستمیست
برفلك میتوان شد از تسلیم پایه عزت هلال خمیست
بسکه تنك است عرصهٔ امکان چون نگاهم طرف روی قدمیست
عجز خوش استقامتی دارد بار به آسمان بدوش خمیست
بر خود که خاك پای توام خاك پای ترا بخود قسمیست
هر کجا عشق چهره پرداز است سایه هم صورت سیه قلمیست
(بیدل) از دامگاه صحبت خلق سر کشیدن بجيب خویش دمیست
تردماغی نقد هزار آزار است هر قدر نم شمری بسیار است
بشبنم زار من و ما خم سندییم چه توان کرد نفس بیکار است
خاکساران جبین حسرت اند سبزه و گل ززمین بسیار است
در عدم نیز غباری دارد حاکم آئینه جوهر دار است
تا رسائی قفس شکوهٔ کیست خامشی پیچش صد طومار است
چون جرس کاش بقول ترسیم ناله مال اثر بیقرار است
دل جمعی که توان گفت کجاست غنچه هم يك سر و صد دستار است
از سعی مکشیدام آبله پاست خار این ره مژه خون بار است
حسن نادیده تماشا دارد مرزه برداشتن دیوار است
پیش ما معذورم از الفت دل بر نفس آبنه نا هموار است
غنچه را خنده و پرواز یکیست بال مادر گره منقار است
مرده هم فکر قیامت دارد آرمیدن چقدر دشوار است
(بیدل) از صنعت تقدیر مپرس زلف ياريم وشب ما تار است
ز نقش پاتو کاینجا دار آئینه است بساط روی زمین راهوار آینه است
بیاد جلوه نظر باختیم ليك چسود که این گل از چمن اعتبار آینه است
توان ز ساده دلی گشت نسخهٔ تحقیق که خوبی و زشت جهان در کنار آینه است
کدورت از دم هستی کشد دل آگاه نفس بچشم تأمل غبار آینه است
مباش غره عشرت کزین نما شاکام تحیر آینه دار خمار آینه است
اگر زجوهر آئینه پست دام بدوش چرا زدوش و حیرت شکار آینه است
بدستگاه صفا کوش کز دلی داری همین فروغ نظر اعتبار آینه است
بروی کار نباید هنر زصاف دلان که عرض جوهر خود زنگبار آینه است
همه بشوخی تمثال چشم باخته ایم وگرنه حسن برون از کنار آینه است
سخن زجوش حيا برلبم گره گردید نفس زآب بپند حصار آینه است
ز غصبهای بد و نيك این جهان (بیدل) دلی که صاف شود درشمار آینه است
زهی چمن ساز صبح فطرت تبسم لعل مهر جویت
سحر نسیمی وزامد از در پیام گلزار وصل در بر
هوائی مشق انتظارم زخاك كفتن چه باك دارم
بجستجو هر طرف شتابم همان جنون دارد اضطرابم
زکاشت ریشه نخندد که چرخنی افسرده کی پسندد
بعشق نازد دل هوس هم بياك از شعله خار و خس هم
باین ضعیفی که با ردردم شکسته در طبع رنك زردم
زسجده خجلت آور من چه ناز خرمن کند سر من
اگر بهارم تو آبیاری و گرخرا غم تو شعله کاری
کجاست مضمون اعتباری که (بیدل) انشا کند نثاری
زبوی گل ناوای بلبل فدای فهمم که گفتگویت
چو رنك رفتم ز خویش دیگر چمرنك باشد نشار بویت
هنوز دارد خط غبارم شکسته كلك آرزویت
بزیر پایت مگر بیابم دلی که گم کرده ام بکویت
چو ماه نو نقش جام بندد لبی که ترشد بآب جویت
رساست سر رشته نفس هم بقدر افسون جستجویت
بگرد نقاش شوق گردم که میکشد حسرتم بسویت
که خواهد از جبهه ترمن چو گل عرق کرد خاك كويت
زحیرت من خبر نداری ببارم آینه رو برویت
بمداغم پیکر نزاری پیشکشم پیش کار مویت
زهی خجلان حیرت کلام هوش تسخیرت دماغ موج می آشفته نيرنك تقريرت
شکایت نامه بیداد محو بال عنقا شد هنوز از ناله ام پرواز میخواهد پر تیرت
جهانی در تغافل خانه نازت جنون دارد چه سحر است اینکه در خوابی و بیدار است تعبیرت
خیال صید لاغر انفعالی در کمین دارد زشرم خون من خواهد عرق رو آینه شمشیرت
دو عالم رنك و يك گل اختراع صنع ناز است این قیامت میکشد كلك فرنگستان تصويرت
حديث شکوۀ این ساده کی نتوان رقم کردن گهر حل کردنی دارد مداد كلك تحريرت
گرفتار و فا نشك رهایی بر نمیدارد همه گر ناله گردم بر نمی آیم ز زنجیرت
نمیدانم چه دارد با شکست شیشهٔ رنگم نگاه مخموری هنگامۀ میخانه تعمیرت
تحیر کز همه آئینه سازد دشت امکانرا نمیگردد حریف وحشت تمثال نخجیرت
بپیری کشت (بیدل) طرز انشای تو شیرین تر ندانم اینقدر لعل که قد آمیخت باشیرت
زهی مخموری عالم کش از حسرت جاعت زبانها تاشکای ساغر کش خميازه نامت
بطوفان خانه خورشید ظلمت در نمیپاید زحسق تا کستن نیست نتوان بست احرامت
بچشم کم نگه بینید سیه روزان الفت را بصد خورشید میتازدسحر پرورده شامت
تلاب از موج تلخی در کنار ناز می غلطد سخن را زیب دیگر میدهد انداز دشنامت
بفکر سایهٔ سودای ما یارب که پردازد دو عالم يك جنون زارست از شور دو با دامت
نفس را دام راحت خلوت آئینه میباشد نگردی غافل از دلهاییکه مطلوبست آرامت
غزال کرد چین پیکانه کار اجزای رنگت را هنوز امید سربزیریست در اندیشه خامت
که میداند حریف ساغر وصلت که خواهد شد كجا پيمانه پر کردیم از سر جوش پیغامت
کنون گز پرده رنگم بچندین جلوه عریانی چه مقدار آنقبای بازشك آمد براندامت
شکیبائی و اعشام چشم است زنجیر گرفتاری غمی باشد برون پرواز ما از حلقهٔ دامت
بطوفان بهار توخطیها غوطه زد آخر جهان از سایه سرو تو نایافت لب بامت
نه از کیفیت آگاهی است این و عظت ای زاهد همان تعلیم چغزیست فریاد لب بامت
مزاج هرزه تازت آنقدر و حشیست ای غافل که از وحشت رمی کر حو دلجان و حشت کند را مت
چه می پیچی زدوی جهل بر طول امل (بیدل) که موهومیاست چون تار نظر آغاز و انجامت
زهی هنگامهٔ امکان جنون ساز غریبانت زمین و آسمان يك جا نز دامن تا گریباتت
کدامین راه و کو منزل بکام تازی ای غافل بفکر دشت و در میردی و در جیب است میدانت
به پیش باطنی بینی چه افسونست تحقیقت زبان خود نمی فهمی چه نیرنگست عرفانت
پي تحقيق كردی میکنی از دور و بینا بئ ندانم اینقدر در خود که افتاده است دامانت
كتاب معرفت سطری زدرس فهم مجهولت دوعالم آگهی تعبیری از خواب پریشانت
به انداز تغافل تا بکی خواهی جنون کردن غبار انگیخت از عالم بیای خفته جولانت
نه غیری خوانده افسونت نه لیلی کرده مجنونت همان شوق تو مفتونت همان چشم تو حیرانت
شهادت تاز مو زغیب بر پی پرده يدا نجا اگر میکشتی آگاه از گشاد و بست مژگانت
جهانی نقش بستی ليك ننمودی بکنی( بیدل ) باین حیرت چه مکتوبی که نتوان خواند عنوانت
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
