BrowseGhazalīyāt-i Mirzā Bīdil → page 96

Page 96

Ghazalīyāt-i Mirzā Bīdil · pages 1–241


Page image — the source of record

Scanned page 96 of Ghazalīyāt-i Mirzā Bīdil

Machine transcription

غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف التاء زان اشک که چون شمع زچشم تر من ریخت مجلس همه رنگین شد و گل در برمن ریخت افسون فنا خواب مهیا قدح بر آورد این آب فلك بود كه بر کوهسار من ریخت عمریست سراغ دل گم گشته ندارم يارب بكجا این ورق از دفتر من ریخت اشكم زتنك مايگيم هیچ نپرسید تا جرعه فشانم زمین ساغر من ریخت چون سایه زبیمار ادب دست بدارید افتاده کی بود که بر بستر من ریخت آهنگ شرر ریزی چو شرر در سرم افتاد تا چشم به پرواز گشودم پر من ریخت آنروز که یارب چون دست حمایت موجش شد و سایه گل بر سر من ریخت چون شمع پس از مرك هم دمیتم نشودم برروی من آبست که خاکستر من ریخت فرياد که چون شمع بجائی رسیدم يك لغزش مژگان بهمه پيكر من ریخت ( بیدل ) ديت آب رخ خود ز که خواهم این خون قناعت طمع کافر من ریخت زان خوشه که مینا كرى باغ عنب داشت هم دانه پر مجاله هزار حساب داشت يكتائیش افزون ادب خواند بر اظهار مقراض بیان گشت زبانی که دو لب داشت بی تجربه مكيشوف نشد نفرت دنیا تا وصل دماغ همه كس حرص طرب داشت چیزی نمودیم که از زد بخیالی تمثال ز آئینه تحقيق ادب داشت کر در خط تسلیم قضا سر ننهادیم پیشانی بی سجده ما چین غضب داشت خورشید پس از رفع سحر پرده دری کرد تا کرد نفس کم نشد این آينه شب داشت مفهوم نگردید که ما و من هستی در خواب عدم این همه عریان زچه لب داشت از مشتری و زهره نه رنگیست نه بوئی این باغ همین خار و خس رأس و ذنب داشت صد گره بامل هرزه شمردیم و کسی نه سر نافهم شمع همین يك دو وجب داشت دلكير تو از منت مرهم نتوان زیست زخمیکه لب از خنده بدردید طرب داشت ( بیدل ) دل هر ذره طبیش خانه آهیست آیا پی مطلب چه قدر درد طلب داشت ز انقلاب جسم دل رساز وحشت هاله نیست سنگ هر چند آسیا گرد دشرر جواله نیست پرتو هر شمع در انجام دودی میکشد کاروان گر خود همه رنگست بی دنباله نیست از غبار كسوت آزادند مجنون طینتان غیر طوق قمری اعجا چاك گریبان هاله نیست سرمه جوشاند است عشق از منظر حرف کمست در نیستانیکه آتش دیده باشد ناله نیست در کلستا نيكه داغ عشق منظور وفاست جز دل فرهاد و مجنون هر چه کاری لاله نیست عذر مستان کرفسون ساحری باشد چه سود محتسب خرگرماست ای خود آن کوساله نیست صورت دل بسته ایم از شرم دید آب شد هیچ تدبیری حریف انفعال ژاله نیست هر کجا جوش جنون دارد تب سودای عشق ( بیدل) این جا آسمان سرپوش يك تبخاله نیست زاهد که بادش آشنا پیمان شکست و ریخت تاشیشه بشکند دل مستان شکست و ریخت بر دیده سپر نشاند آبروی هلال نعل سمند او که بخولان شکست و ریخت اشکی که در خیال تواز دیده ریختم صد گوهر آبگینه عمان شکست و ریخت تا کی بی اشك توان جمع ساختن کرومیرا تبسمت پریشان شکست و ریخت سامان روزی از عرقی سعی مشکل است یعنی در آبرو نتوان نان شکست و ریخت ما نشه نقش با سکلی عجز خفته ایم بر ما هزار آبله باران شکست و ریخت شب با سواد زلف توزد لاف همسری صبحش بسنگ غرفه دندان شکست و ریخت آن خار خار جلوه که ماتم و حسرتش در چشم آرزو همه مژگان شکست و ریخت نیش زمانه از اثر گفتگو کداخت رنگ بهار ناله مرغان شکست و ریخت بر سنگ میزد آینه ام تیشه خیال دیدم که رنگ چهرۀ امکان شکست و ریخت اشکم بدوش هرزه سفيد كشيده رفت این ننگه بار سایه گریبان شکست و ریخت ( بیدل ) بکا ر رفع خماری نیامدیم مینای ما همان عرق افشان شکست و ریخت زبان چو کج روش افتد جنون بدست است قظ محرف این خامه تیغ دو دست است جهان چو معنی لفظ بفهم کس نرسید که این نخچیر گل کرده نیست پاهست است نبرد چرخ مشو غافل ازخم تسلیم زمانه که توسن پر کشیده پست است زخلق شغل علائق حضور مردن برد جدا فتاد سراز تن بفكر باست است کمال همت وارسته ناو کی داری ز هر چه در گذری حكم صاف شست است بگوش عبرت ازین پرده میرسد آواز که نقش طاقچه رنك رنگ بست است گشاد کش نفس آزما تبم و دا ( بیدل ) درین محیط همه ماهیم و يك شست است ز بس بخلوت حسن تو یار آینه است نگاه هردو جهان در غبار آینه است کدام جلوه که محتاج صافی دل نیست بهر چه مینگری شرمسار آینه است همه بشوخی تمثال چشم باخته ایم و گرنه حسن برون از کنار آینه است مباش غره عشرت درین تماشاگاه تحریم آینه دار خمار آینه است سخن زجوش حيا بر لبم کره گردید نفس زآب به بند حصار آینه است ززنده کی همه گردنك وضۀ داریم با متحان نفس در فشار آینه است هجوم جلد گل آغوش شبنم است اینجا بهار هم چقدر دلفگار آینه است چنان بعشق تو لبریز جلوة خویشم که هر طرف دوم دل دو چار آینه است تو هم زخود غلطی چند نقش پندارست کاروی کار جهان پشت کار آینه است چه ممکن است دهد عرض هرزه تازیها همیشه موج نكاهم سوار آینه است نگشتیم سرشکی که جلوه یار نداد گداز دل چقدر آبیار آینه است زبی نشانی آنجلوه شرم کن ( بیدل ) هنوز رنگ تو صرف بهار آینه است زنكه معنی مکتوب عشق پیچش داشت زبان خامه ما هر چه گفت لغزش داشت هزار گل زچمن رفت و باز بر گردید بهار رنك چه مقدار ذوق گردش داشت ازین چمن بجه شوخی گذشته ٩ مروز که رنك شرم نواز بوی گل تراوش داشت حیرتم چه فسون خواند عجز بسمل من که جای خون دم شمشیر یار ریزش داشت بجز خیال خزان هیچ نیست رنك بهار که غنچه از بررنگ شکسته بالش داشت سحاب مزرعۀ رنگ ما و من دیدم نه سنك بود نه مینا شکست بارش داشت بيك نظر دو جهان از عدم بر آوردی کشاد آن مژه کار اجمبه کاوش داشت لغافل تو بیفتد دماغ صرفه ندید و گرنه دل هوس يكدو ناله ارزش داشت دنم که بخیه از آستان دل ما بندم زبرو کعبه مکو سنك هم پرستش داشت هزار شمع بيك حرف داغ شد (بیدل) که این بساط هوس آنچه داشت کاهش داشت زخود رمیدن دل بسکه شوخی انگیز است چوشبنم آبله ما شرار مهمیز است ز جنبش مژه ربط اشك میبارم که زخمه رك این ساز نشتر تیز است هزار سنگ شرر گشت وبال ناز افشاند هنوز سعی گداز من آبرو ریز است بطبع سنك فسردن شرار می بندد هوای عالم آسوده کی جنون خیز است دمیده ایم چو صبح از دم گرفتاری غبار عالم پرواز ما قفس پیز است دماغ منت عشرت گز است زین محفل خونم که خنده مینای می شکر ریز است کدام صبح که شامم مخفت در بغلش صفای طینت امکان كدورت آمیز است سپر هوای اقامت درین چمن مفراز بهوش باش که تیغ گذشته ی نیز است شکست طرف حباب از محیط خالی نیست زخود تهی شده از هر چه هست لبریز است کباب طاقتی بگذر از هوس ( بیدل ) دليل صحت بیمار حسن پرهیز است

Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.


Cite this page
Ghazalīyāt-i Mirzā Bīdil, page 96. Afghanistan Digital Library, New York University Libraries. Machine-transcribed text: Afghan Press Archive, https://afghanpress.org/book/adl0015/96 (accessed [date]).
Permalink
https://afghanpress.org/book/adl0015/96
Machine-readable
JSON · IIIF manifest · Canvas
Source
Afghanistan Digital Library record