Machine transcription
(۹۲)
غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه
حرف التاء
رفتن عمر از رفتار نفسها پیداست
جوهرآئینه اقلیم دم تیغ و طن است
قطع سر رشته پرواز طلب نتوان کرد
بکه بی پایه کاهی نشرم دم برهن
ای غنا مکن از خجلت جولان مایم
وحشت موج تماشای خرام دریاست
عکس را گردسفر آب رخ نشو و نماست
بال اگرسلسله کوتاه کندناله رساست
آب آئینه زغش قدخم چهره کشاست
عمرها شد جوگهر قطرۂ من آبله پاست
گر ببادیکه بخود میرسدت می پیچد
ازگهر موج محال است ترآود بیرون
نرگس مست ترا در چمن حسن ادا
اعتبار محو دآتش زدنم سهل مگیر
هیچکس نیست زباند ان خیالم (بیدل)
نفس سوختۀ سینۀ چاك مجر است
گره تار نظر چشم حیا پیشه ماست
می شوخی همه در ساغر لبریز حیاست
ندم شمع از همه کس یکسره کردن بالاست
نغمه پردۀ ساز همه آهنگ جداست
رنگت بچشم لاله بساط نظاره سوخت
یارب چه سحر کرد لغافل که یار را
پیداست از نفس زدن وحشت شرار
از وحشت غبار شرر فرصتم مپرس
چون زخم کهنه که بداغش دوا کنند
از اضطراب دل نرسیدم براحتی
خویت بکام مشك دهان شراره سوخت
در لب شکست خنده بارو اشاره سوخت
گر آه کوهکن جگر سنك خاره سوخت
صبحى دمیدو سر بگریبان پاره سوخت
بیچاره دل زغیرت اظهار چاره سوخت
خوابم بدیده جنبش این گاهواره سوخت
خالت ز پرده دود خطی کرد آشکار
دریای حسن را خط او گرد حیرت است
چشم حصول داشتن از این طفل نیست
امید فال ایمن مجو از شرار من
گفتم زسوز دل فکنم طرح مصرعی
(بیدل) ذخیره مژه شد بسکه روز وصل
شوخی سپند سوخته را هم دوباره سوخت
یا موج پیچ و تاب نفس بر کناره سوخت
از مزرع سپهر که تخمم ستاره سوخت
کز برق بیم یار استخاره سوخت
مضمون بداغ غوطه زدو استعاره سوخت
در عرض حیرت تو زبان نظاره سوخت
رنك خون كل جوش و زخم تیغ کلچین بوده است
خاك کشتن فیض استقبال پابرست نیافت
از کشاکشهای موج این محیط آسوده ایم
از شرر در آتش افتاده است لعل کوهسار
با همه شوخی خیالش را ز دل پرواز نیست
باغ تسلیم محبت طرفه رنگین بوده است
خوابهای مخمل این مقدارسنگین بوده است
آبروی کوه ما کوه تمکین بوده است
سنك هم اینجا مقیم خانه زین بوده است
خانه آئینه هم بسپاد سنگین بوده است
عالی از توکست ایمان مستی تازه کرد
ما صفای وقت از فیض خموشی یافتیم
کوهکن در تلخ کامی جوی شیر ایجاد کرد
وصل چشم رفتن از خود شد دلیل مقصدم
برمیان او نچر بید از ضعیفی پیکرم
این جنون پیمانه کافر صاحب دین بوده است
بررخ آئینه ما گفتگو چین بوده است
برزبان تیشه گوئی نام شیرین بوده است
این دعارادر شکست رنگها مین بوده است
عشق بیدردانند موها ناتوان بین بوده است
حیرت حسنیم (بیدل) هر کجا افتاده ایم
سر گرانیهای ما آئینه بالین بوده است
رنك المزم ليك باوضع خوشم کارنیست
تمیز تجدید هوسها را نفس آئینه است
از کمین عیبجو آگاه باید درشدن
برد باری طینتم خاك تامل پیشه ام
غافل از سیر گلزار دل نباید زیستن
در شگفت بال دارم ناله کز منقار نیست
یکورق عمریست میکر دلم و تکرار نیست
گوشهای حاضران جزدریس دیوار نیست
غیر هستی هرچه بردوشم بندى بارنیست
هست در خون گلشنی و رنگش در بازار نیست
در تأمل بیشتر دارد روانی شعر من
اختلاط خودفروشان کریان مجاصلست
محو گشتن منتهای مقصد شوق رساست
اشك چشم کوهیم برق چراغ حیرتم
هر کجا او جلوه دارد هستی هستی مفت ماست
مصرع برجسته جز شمشیر آبدار نیست
خانه آئینه را قفلی به از زنگار نیست
چون نگه غیر از تحیر هیمه این طومار نیست
کوهکیم عمرها گردد خون طپدسپار نیست
عکس را آئینه میباید نفس در کار نیست
گر بیان ننگست (بیدل) انفعال همتیم
سنگ را هم آب گشتن آنقدر دشوار نیست
رنك کاش بهار خط از دور دید و رفت
دیگر پیام ما بر جانان که میبرد
ذوق وفای وعده ات از دل نمیرود
پرسیدم از حقیقت مرگ قلندری
گردید پیریم ادب آموز هرزگی
این وحشتی از خیال سیاهی رمید و رفت
اشكيكه داشتیم زمژگان چکید و رفت
قاصد بحر نبود که کویم رسید و رفت
گفتند بیغم توومن خوده ورید و رفت
کز تنگنای عمر جوانی خید و رفت
ازصبح این چمن نظرى چشم داشتیم
چندین چمن فسرد بخون امید ما
لبيك کعبه مانع ناقوس دیر نیست
کفلم رموز مطلب هستی بیان کنم
وامانده بود هوش درین دشت بیکران
آخر نفس بر آئینه ما دمید و رفت
رنك حنا کلی که بپر سید چید و رفت
اینجا فسانه هاست که باید شنید و رفت
تا درزبان رسید سخن لب گرید و رفت
لغزید پای سعی ورهی شد سپید و رفت
(بیدل) دو دیده الت هستی باختیم
جولان او زدامن ما چین کشید ورفت
رنگم درین چمن بهوس پرفشانده نیست
افتاده ایم در قدم رهروان بس
حسرت بشان بوسه جبین قال مینمائید
یکدار تا هوس پروبالی زند بهم
همچون سایه باش یکقلم آئینه نیاز
ای بیکسی منال بدردی که خون شوی
یعنی پر شکسته خجالت رسانده نیست
ما را که هیچو آبله پای دوانده نیست
نقش تبسمی به نگین تو کنده نیست
آنجا که جلوه است نظرها رسانده نیست
آرا که سجده جز در دین پبش مانده نیست
عمریست رنك باخته ایم و پرنده نیست
عمریست موج کوهس ما آرمیده است
گرد نيازم از سر کویت کجا روم
از حرص نی قناعتی غا کیان مپرس
میتازد از فضای هم اجزای کائنات
چون صبح این دریکه برویت کشوده اند
(بیدل) چه انتظار و کدام آرزوی وصل
نبض نگه بدیده حیران جهنده نیست
بیدل اگر پری بفشاند پرنده نیست
تاتار بنده کیست خیالی بنده نیست
این مشت خاك غير عنان فکنده نیست
یابندین غبار نفسهاست خنده نیست
چشم بخواب رفته بختم تپنده نیست
ز آهم نخل حسرت شعله بالاست
دل فرهاد آب تیغ کوهاست
زبان لال است حیرانم چه میگفت
بساط حیرت آئینه داریم
جهان نيرنك حسن بی نقابست
درین محفل که عالم اشك شمعيم
چراغ صیدم را آتش ضیاست
منز مجنون گل دامان صحراست
طلب خون شد نمیدانم چه میخواست
جبین عجز فرش خانه ماست
اگر آئینه گردی ساده گیهاست
نشاط از هر کجامد کاهشی افزاست
بخاموشی سر من سوز با بست
زموز دل توان خواند از جبینم
مشو غافل زرمن هستی من
نه تنها مأوا تو داغ جنونیم
هوس تعبیری خواب امل چند
بدریای الم ( بیدل ) حيا بم
زحیرت جوهر آئینه گویاست
مثال هر کس از آئینه پیداست
شکست این حباب آغوش دریاست
فلك هم حلقه از دود سوداست
زفرصت غافل امروز فرد است
بنای ما بآب دیده برپاست
نالش رخسار که ساغر گرفت
عشق و ناتمیش بد چاره چیست
ناله نخیزد زنی بوریا
چاره محشر و شید قیامت نشید
خانه آئینه چو من در گرفت
بار دل از دل نتوان بر گرفت
طاقت ما پهلوی لاغر گرفت
دامن ما خشك شدن تر گرفت
کورو دل بسکه نا کور شد
تن چقدر رغبت طفلانه داشت
بحر مسطو فان رضا بیدلید
ما همه زین باغ برون رفته ایم
نامه گرفتم که کبوتر گرفت
بالو پر ناله بشکر گرفت
کشتی ما هم کم لنگر گرفت
رنگ که بودیم که پر گرفت
( بیدل ) از اعجاز ضعیفی مپرس
لغزش من خامه تسطر گرفت
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
