Machine transcription
حرف الالف
غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه
چو شمع يك مژده اشک ز دیده شست برون | بگر یہ و زنا قدح بدست برون
میان رنگ چه دارد بجز غبار فسون | نیاز شك كز این شیشه اثر شکست برون
منزه است خرابات بی نیاز حقیقت | تو خواه سبحه شمر خواه می پرست برون
غبار آنهمه محمل بدوش سعی ندارد | بیای هر که ازین دامگاه جست برون
به مرده چند شوی خفت خاکدان تعلق | دمی جنون کن و زین ناله های پست برون
بتحریکا ست درین باغ کو چو سرو و چنارت | ز آستین طلب صد هزار دست برون
قدت خمیده ز پیری دگر خطاست اقامت | زعانه که نشاینی کمند شست برون
امید و یاس وجود وعدم غبار خیال است | از انچه نیست بخود غم از انچه هست برون
مباش خونین خانه فریب چو ( بیدل ) | خذک ناز شکاری زیقید شست برون
چه لد خدا نیست ای ستم کش جنون کن از دره سر برون آ
بکیش آزاده کی نشاید که فکر لذات عقده زاید
اگر محیط شهر رانی قبول زهر وفا نشانی
دماغ عشاق سک وارد تسلی شدن بی جنون داند
ز شبنم خاكستر آشیانی ز دود تشویش پرفشانی
کسی در ین دشت بر نیامد حریف بالخطه استقامت
ندارد اقبال جوهر مرد در شكنج لباس بودن
بصلب و ناب خلق غافل گذشت زین تنگنای محرت
مباز کاه نیاز دارد فروتنی ناز سر بلندی
جهان کران خیز نا رسائیست ورنه در عرصه گاه غیرت
درین بساط خیال ( بیدل ) زسعی بیهوده دل انفصالی
تو شوق آزاد بغتباری زکلفت بام و در برون آ
زد نقس هیچ وجه ندارد چونی زبند شکر برون آ
دل بدوق حصور خون کن سرشکی از چشم تر برون آ
چو شمع کز خود نما بدائی زسوختن گل بسر برون آ
بذوق پرواز بی نشانی چو بیضه سرزیر پر برون آ
تونا تپی غبار غفلت ز عرصه بحر و بر برون آ
چو تیغ وهم تباه بکشداز غلافکوه ظفر برون آ
چو موج خود از گلوی بسمل تو نیز با کر وفر برون آ
بخاك روحی دو ریشه ئی کن دگر بال وشجر برون آ
نفس همین تازیانه دارد کزین مکان چون سحر برون آ
حیا بس است آبروی همت ز عالم خشك تر برون آ
آبله جنون زتك سبر است اینجا | در گل خندة تصور گلاب است اینجا
چیست گردون هوس افزای خیالات عدم | عالمی را بچنین صفر حسابست اینجا
قد خم گشته نشان میدهد از وحشت عمر | بر در خانه ازان حلقه رکابست اینجا
عمر بی راحت مخمل بفراموشی داد | صد جنون شور بستان يك خوابست اینجا
همه در سعی فنا بیشتر از یکد گرم | باتپد سنك كزو تاز شتابست اینجا
زین همه علم و عمل قدر خموشی دریاب | هر کجا سخن سوالیست جوابست اینجا
وهم تاکی شمر د سال و مه فرصت کار | شیشه ساعت موهوم حبابست اینجا
چه قادر شب و روز خود که گند کرد سحر | مو سفیدی عرق سعی شبابست اینجا
عشق ر اول عملی لغزش پداشت بلند | عقد مستان بلب موج شرابست اینجا
لبت داغ جگر خلق فراموشی نیست | قسمی در نمك اشك کبابست اینجا
رستن از آفت امکان تهی از خود شدنست | تو ز کفنی مکدر عالم آبست اینجا
(بیدل) آن فتنه که طوفان قیامت دارد | غیر دل نیست همین خانه خرابست اینجا
آخر بلوح آئینه اعتبار ما | چیزی نوشته نیست بخط غبارما
آتش مدام دست کف دست بیدلان | راحت مجوز سایه برك چنارما
نقش قدم ز خاک شدنهای حیرت است | امید نیست واسطة انتظار ما
تامین بساز خنده مواسا نمیکند | کل نمک میزند چو صدف کوهسار ما
رنگ بهار خون شهیدان حنا کذشت | اشکی که کرد تحفه دست نگار ما
سر زیفاشتم زتسلیم عاجزی | زانو شکست آئینه اختیار ما
گفتیم دل ز مایه چه داردز کرووفر | خندید و کشت آنچه نباید بکار ما
بزم از دل گداخته لبریز میشود | مینا اگر کنند زسنك مزارما
حار سراغ مطلب دیگر چه ممکن است | در چشم خشك خنده بی قبارما
قد المانچنان نفس واپسین زنی است | آهی هر نفس توانی ود یبار ما
غیرت زد که حوصله سامان شرم بود | خم ازدهن قدح بکشید از خارما
چونشمع تا بصیر مکه از بیجنون | گل ریز از شاخ بربندد بهارما
ای خود نما بیا که زسعی خرد بروم | حز ما دکر نماند رسوای کارما
بی مدعا ستم کش حبرانی خودیم | بیدل بدوش کس نتوان بست بارما
آخر زفسنفر بر سر دنیا زدیم پا | خلقی بخمیازه نکیده زدو مازدیم پا
از آسمان دور ماند جهانی بدوق قوع | ماهم بيك آنکه بخدا را زدیم پا
زین مشت پر که رهزن آرام کس مباد | بر آشیان الفت عنقا زدیم پا
طی شد بوهم عمر چه دنیا چه آخرت | زین یکنفس طپش بکجا ها زدیم پا
شرم سجود او بعرقی چند ساز کرد | کر جبهه سو دنی به ثریا زدیم پا
چون اشک شمع در قدمم مجز داشتم | لغزیدنی که برهمه اعضا زدیم پا
فرقی نداشت عزت و خواری درین بساط | بیدار شد فنا بطمع تا زدیم پا
عمریست لطمه خوار هجوم ندامتم | یارب چرا چو موج بدریا زدیم پا
قدر شکست دل بتمنای نام کیست | ما پیچبم ریشه مینا زدیم پا
من كان بسته سبر دو را خیال داشت | از شو خی تکه تماشا زدیم پا
وا ماند کی چو موج گهی بی فضا نبود | بر عالم ز آبلة پا زدیم پا
( بیدل) زبس سراسر این دشت کلفت است | جز کرد بر نخاست بهر جا زدیم پا
آسوده کان کوشة دامان بوریا | نخل خزیده اند زد كان بوریا
بوی گل ادب ز دماغم نمیرود | غلطیدهام دوروز بدامان بوریا
صد جامه در کی که بشق ادب رسی | خط هاست در کتاب دبستان بوریا
زین جاده انحراف ندار دفتاده کی | مسطر زده است صفحه میدان بوریا
لب بسته حلاوت گنج قناعتیم | نی نی صداست در شکرستان بوریا
پیشان پشته بادبگاه اهل فقر | خوابیدهاست شمع بستان بوریا
از عالم تسلی عالم اشاره ایست | غافل نیم زچشمك پنهان بوریا
عجز این بلار حت پهلوی کس مباد | زنهاست امن از صف مژکان بوریا
فقرم بپایدار یعض سایه امر | آخر زمین گرفت به ندان بوریا
بیدل غریب است دیگر که میخلورد | پیرمان راحتم بسرخوان بوریا
آن پری کویینه شب خندید بر فریاد ما | ای فرا موشی تو شاید داده باشی یاد ما
جان كنيها در قضای آرزو بر مینشاند | بامراز تیشه رفت از بیستونی فرهاد ما
چشم زد بیت و کلاه کشت حضور شرم کرد | غنچه میخندد بباد عالم ایجاد ما
نجمات تصویر عنقا تا کجا باید کشید | با صدف کم کشت رنك خامة بهزاد ما
بسکه در پرواز کرد جستجو ها ریختیم | کشت زیر بال پنهان خانه صیاد ما
از عدم آهسته تر کرد است کوش عالمی | شور محشر بی صدای ریشه فولاد ما
شمع سان عمریست احرام کد ازی بسته ایم | دست در پهلو بمیرا پهلوی باراد ما
نقش پا در هیچ صورت پایه عزت ندید | سایه هم خفت هوس کم چید بر بنیاد ما
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
