BrowseGhazalīyāt-i Mirzā Bīdil → page 7

Page 7

Ghazalīyāt-i Mirzā Bīdil · pages 1–241


Page image — the source of record

Scanned page 7 of Ghazalīyāt-i Mirzā Bīdil

Machine transcription

غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه باهر کثرت شمارائی جزر و حدت باطلیست يك يك آمد بر زبان از صد هزار اعداد ما هیچکس بر شمع در آتش زدن رحمی نکرد از ازل پروانه ما میکند بد استعداد ما بس اسرار محبت داغهای کشتان نبود گنج ویران کرد (بیدل) خانه آباد ما آیینه که بیدار ز مژگان بدود ترا پرواز هوایی برد کاب بگوهر ترا وقتست چو گرداب زسودای خیالت ثابت قدمت گردم کردش سرترا محو تو ز آغوش تمنا چه گشاید رنگیست خود گل نسیم و نظر ترا زین بادیه رفتم که بسر چشمه خورشید چون سایه شویم زجبین گردسفرترا پز سینه والا بود که رسوای بنائی پرهنر من محرم شداند انش نو را از اشك مجوشيد فشان برمزۀ من کین دانه رسنی بکشد مات گهر ترا تسلیم همان آینۀ حسن کان است چون ماه توان داد ز ان تیغ سپر ترا نانی چو جرس دل بطپیدن بخراشم در ناله ام آغوش رساییست اثریرا از اشك توان محرم دید ار تو باشد شبنم همه جا آینه دار است سحر ترا چون قافله همردوش نفس چند ز قدر نماینکه خبر نیست خبر ترا (بیدل) چوسحرمه مخزن از درد محبت تا آنکه نمیدی بنفس جاذ جگر ترا آنمرد ذل در که آوردیم ما عقده شیشه بناله آور دیم ما جان محزون پیش ما نامحرم بود آه بر لب هر که آوردیم ما عالم پست و دامن گردون بلند عذر دست کوته آوردیم ما آمدیم از عالم یکتا ولیک عالمی را همره آوردیم ما زین خروشی کز نفس انگیختم پر قیامت قهقه آوردیم ما غنچه ما آبنۀ اثبات اوست گرگشان گم شد ماله آوردیم ما گر زکم بود در نمید عجز کاه کاهید کعبه آوردیم ما بر گریبان ریختم از شد حیات روز یوسف رچه آوردیم ما بیکسان غیر از یکی نتوان شمرد خوابيك خواهی ده آوردیم ما چون نفس دزد خیالات دلیم گاه بردیم و که آوردیم ما (بیدل) بکسر نیاز الفت اند گرنو بیداری ره آوردیم ما آیینه بر بند زد صنع یکتا نا وا نمو دند کیفیت ما بنیاد اطوار بررنك چیدیم خود را بهر رنگ کردیم رسوا در پرده پخشم سودای خامی چندانکه خندید آئینه بر ما از عالم فاش بی پرده گفتیم پنهان نبودن کردیم پیدا ماو رعونت افسا نه کیست ناز پری بست گردن بمینا آیینه واریم محروم غیرت داند ما را چشمی که مکشا در های فردوس وا بود امروز از بسته مانی گفتیم فردا گوهر گره بست از بی نیازی دستیکه شستیم از آب دریا گر جیب ناموس ننگ نگیرد در چمن دامن خنداست صحرا حیرت طراز پست نيرنك سازيست تمثال اوهام آیینه دنیا کثرت نشد محو از ساز وحدت همچون طراوت از شخص نیما و هم تعلق برخود مپیچید بحرا نشين آمد این خانمانها مو جود مانیست بانی تو هم از عالم خضر رو نا مبینجا زین یاس منزل ما را چه حاصل همسایه (بیدل) همسایه عنقا آیینه چینند من اب و تاب است دل ما چون داغ جنون شعله نقاب است دل ما عمریست که چون اینه در بزم خیالت حیرت نگه يك مژه خواب است دل ما مایم و همین موج فریب نفسی چند سر چشمه مگو شیشه سراب است دل ما بیجا ما بر شود آدم که بیالم در پرده تو همطرف حباب است دل ما آتش نزده ناله مشتاق ما كن جز سوختن آخر بجه باب است دل ما لعل تو بحرف آمد و دادیم دل از دست یعنی بسوال تو جواب است دل ما ما جرعه کشان ساغر سرشار کدامیم شبنم صفت از خانه آب است دل ما با جبهت سرا انجام نیازیم نفس آخر عمریست که در پای حساب است دل ما حسرت قبر کوشش محصل خویشیم از بسکه نفس سوخت کباب است دل ما دریا بحباب چقدر جلوه فروشد آیینه وصلهم و حجباب است دل ما صد مات شد آیینه وصد قطره گهر بست افسوس همان خانه خراب است دل ما تا جنبش تار نفس افسانه طراز است (بیدل) بمانند دل ما خواب است دل ما از ره راست ازین وران حقوق آشنائی را مرو گردن مگر طاهر کند درد جدائی را ز بیدردی چرائی غافل است از عافیت بخشی چه داند استخوان لشکسته قدر مومیائی را کشاکشهای نفس را از تعلق بر نمی آرد ز هستی یکدل نان رشته دریابد رسائی را زفکر ما و من جستان تلاش زند میخواهد مکن تکلیف طبع این مصرع زور آزمائی را توانی نیست غیر از غافان مینا درین محفل نفس یکسر ز هین شیشه سازان گشت نائی را که میداند تعلق در چه غربال اوفتاد آیش و داع دام هم در گریه می آرد رهائی را بهر محفل که باشی بی تلاشی چشم دل مکشا که تمکین تخته میخواهد دکان خیمائی را ندارد زندگی سنگی چو اطبور خود آرائی چوپش از چشم مردم انگار رنگین قبائی را طمع در فرض حاجت دانی دیگر نمیخواهد گشاد چشم کرد از کاسه مستغنی گدائی را چر جا پرفشان باشد نفس صید جنون دارد نشان پوچ بسیار است این تیر هوائی را طریق امن سر کن وضع بیحاری غنیمت دان که خار از دور میبوسد کف پای حنائی را سجودی میر بوم سایه در هر دشت و در بیدل جبین برداشت از دوشم مر بی دست و پائی را از بس گرفته است تحیر فنان ما دارد هوم آینه اشك روان ما گلها تمام پنبه گوش تغافل اند بلبل بیهوده خر شکنی داستان ما وضع خمش ما زسخن داشتن تراست تا بر احتیاج ندارد کمان ما حرف درشت ما ثمر سود نانیست گوهر دهد بجای شرر سنك كان ما كاه سحن يذوق سپر داری کان شد گوش ها نشان حدنگ بیان ما از بس سبك تکا پش هستی گذشته ایم اشکسته است رنگ تلی از خزان ما در پردهای عجز سر بی وا کشیده ایم چون درد در شکست دلی است آشیان ما ای مطرب جنون کله درد همتی ناناله گل کند نفس ناتوان ما چون صبح بی غبار نفس زنده ایم و بس شام صفاست آیینه امتحان ما بوی بهار در قفس غنچه داغ شد از بسکه تنگ کرد چمن را فغان ما چون رو دشمع و خنده دلها سباب یوحر اتش گرفته است پی کاروان ما (بیدل) زمین پستی جاوید ساختیح مغز محیط شد چو گهر استخوان ما از دل بزند ای کاش محمل نگین هوس ها زین کاروان بیدارند نا رسدن جرس ها بازار علم گرم است از پهلوی ضعیفان آتش بعزم اقبال دارد شگون خس ها در طبع خود دو جاو، می گز بد خلق است دیوانه اند سگها از گشتن محبس ها این هرزه پیست کابیجاد هقان صبع پوشید خونهای زیر کارم در پرده عسس ها از هر نفس منفعل اسطوفان گذار قناعت در ناز شکر حلاوت جوئیدن مگس ها در عرصه که اسابیم از زعم گر گذشت است ما منعموع که میحبر لان پیش و پس ها افغان سر ده خوابید کی دمند شوریم آخر خا ك بریم از راه ملتمس ها چون دانه زین پستان برسان جدا حیال است خندانیم عمریست در مطر فنسها مجنون شدیم اما واز جنون نداریم گدا من و گریبان نا بود دسترس ها (بیدل) بعشق اوهام دلرا سیاه کردیم بکلی طرف با دا آنینه با نفس ها

Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.


Cite this page
Ghazalīyāt-i Mirzā Bīdil, page 7. Afghanistan Digital Library, New York University Libraries. Machine-transcribed text: Afghan Press Archive, https://afghanpress.org/book/adl0015/7 (accessed [date]).
Permalink
https://afghanpress.org/book/adl0015/7
Machine-readable
JSON · IIIF manifest · Canvas
Source
Afghanistan Digital Library record