Machine transcription
وفاق تخم شیادی نکاشت در دل و دین ها نمکپاس دمیدم ازین فسرده زمین ها چو غنچه در پس زانوی انتظار جدائی نشسته در چمن ما هزار رنگ کمین ها
درین زمانه سر ناخوش کشیده ببر دو ز طش جا در هوای چنبر زین ها غم معاش بتاراج حسن تاخته چندان که لاغری زمیان رفته فربهی ز سرین ها
نم مروتی از خلق اگر رسد بخیالت چکیده گیر محاک از فشار چین جبین ها نظر نکرده بدل میکدر ای بهار تبسم تغافل ازچه صیقل زنند آئینه بین ها
حضور دربت و اسباب راحت انچه خیال است مزه نیست نتوانست چشم سایه نشین ها بشام شهرت اقبال زندگی نفروشی که زهر در بن دندان نهفته اند نگین ها
نفس گداخت خجالت بخاک خفت قناعت ولی چه سود علاج عرض نمیشود این ها قطر دم پیری یکبارم من (بیدل) رسید مویسفیدی کلید بوست نین ها
و هم راحت صید الفت کرد مجنون مرا عشق تمکین لفظ گردانید مضمون مرا گریه طوفان کرد چندانیکه دل هم آب شد موج سیل آخر بدریا برد هامون مرا
داده ام از کف عنان وحشت حیرانم که باز تا کجا راند محبت اشك کلکون مرا زین عبارتها که حیرت صفحه تحریر اوست کز آدمی میتوان فهمید مضمون مرا
ناخن تدبیر را بر عقده کوهی دست نیست موج می مشکل کشاید طبع محزون مرا چون شرر روز وشبم گردو نم فرصتی است گردش در عالم رنگ است گردون مرا
دل هم از مضمون اسرارم عبارت ساز ماند آیته تورد الا نقش بیرون مرا یکقدم وارم جوانمك از خود روان مشکلست ای طبیدن کر توان آب کن خون مرا
زیر دست التفات چتر شاهی نیستم موی سر در سایه پرورد است مجنون مرا تا فلك يك صد نهم نارسا آهنگ نیست سکته معدو ماست مصرع های موزون مرا
تا كيسو بست (بیدل) رشته تسخير من از زبان مار باید چست افسون مرا
هرجا روی ای ناله سلامی ببر از ما یادش دل ما برد بخدای دگر از ما امید حریف نفس سست عنان نیست ما را برسانید باو پیشتر از ما
دل را قفس آخـر بـگـدازی نه پسندید هیهات چه رسنك زد این شیشه گز از ما تاکی هوس آواره پرواز توان زیست یارب که جدا کرد سر پر و پر از ما
آئینه بـر غافل ازان جلوه دمـیـدیم جز ما نتوان یافت کسی راستر از ما بی پرده گی آئینۀ آثار غنا نیست عریانی ما پرده کلاه و کمر از ما
کو هم قناعت کره طبع محیط است از کین دل پر نیست فلك را مکر از ما کس آئینه برطاق تغافل نه بسندد از خود نگریئی خبرای بیخبر از ما
ما را زدرت جرأت دوری چه خیال است صد مرحله دور است درین ره جگر از ما تا حشر درین بزم محال است توان برد خمیازه زکور عالم سیم ون در از ما
محرمست وفا ممتحن ناز و نیاز است نی تیغ زدست تو جدا شد نه سر از ما زحمت کش و همیم چه ادبار و چه اقبال (بیدل) نتوان گفت شها را سحر از ما
هرچند گرانی برد اسباب جهان را چون نی بخمیدن نشکند ناله کشان را بشتاب جنون عز غم اسباب نباشد دل زادره شوق بود ريك روان را
بـیـداری من شمع صفت لاف زبانست دارم ز خموشی بکمین خواب کران را آفاق فسون انجمن شور خموشیست حیرت لکن شمع زبان ساز دهان را
ایمن نتوان بود ز خواری ظـالـم در راستی افزون زخم است سنان را بنیاد کج اندیش شود سخت ز تجدید از بند قوی مهره مکن پشت کمان را
غماز نشود قابل اعمان خسانت تا انمرد انگشت شهادت لب نان را ما را بغم عشق همان عشق علاج است مهتاب بود پـنـبـۀ ناسور کتان را
خط فیض بهار دگر از حسن تو دارد جوش رك گل می کند این شعله دخانرا وقت است کـنـون کز اثر خون شهیدان شمشیر تو یاقوت کند سنك فسان را
عشرت هوس رفتن رنگم چه توان کرد گردید بهار چمن شمع خزان را باشد که سر از منزل مقصود برآریم چون جاده درین دشت فگندیم عنان را
(بیدل) نفست خون مکن از هرزه درائی تحريك زبان نیشتر است این رك جان را
هرزه در گردون رساندی و هم بو د و هست را پشت پای بود معراج این بنای پست را بر فضولی تا کجا خواهی دکان ناز چید جز کشاد و بست جنسی نیست در کف دست را
عمر ها شد شور زنجیر از نفس و امیکشم نشور دیوانه مجنون کرد بند وبست را تولید فعل طینت چاك در دهن خطاست لغزئی بار زبان دارد لصرف مست را
بـا هـمـه معدومی از قید توهم چاره نیست ماهی بحر کمان هم میشناسد شصت را سرمه گردم تا یقین چشمی بخوابم واکند فطرت بیغور تا کی نیست چند هست را
بیدل از تار خیال من مشق همواری خوشست تا نیفشارد تأمل معنی يك دست را
هر کجا تسلیم بندد بر میان شمشیر را میکند چون موج کوهبران زبان شمشیر را سرکشی وقف تواضع کن که برگردون هلال میکند کاهی سیر کاهی کمان شمشیر را
ناخود حمی سپـر افـگـنـده خاکی وبس کو بیاورد غرور از آسمان شمشیر را بسمل آهنگان تسلیمت مهیا کرده اند جبهۀ شوق که داند آستان شمشیر را
حسن تا سر داد ابرو را بقتل عاشقان قبضه شد انگشت حیرت در دهان شمشیر را کشت از خواب کران چشمت خون عالمیر میکند بيمار تر سنك فسان شمشیر را
زائل از زینت نگردد جوهر مردانگی قبضه زر از برش مانع مدان شمشیر را بر شجاعت پیشه نك است اثر بهر ده زدن حرف جوهر بر نیاید از زبان شمشیر را
بسمل موج نیم زخمم همان خمیازه است در لب ساغر کی افتد قال تمان شمشیر را تو بهار عشرتم (بیدل) که با این لاغری خون صیدم کرد شاخ ارغوان شمشیر را
هر کجا پنجه کند آن خط ریحانی را بست جز ناله کشیدن قلم مانی را پیش ازان کز دم شمشیر تو نم بردارد شست حیرت ورق دیدۀ قربانی را
مطلب شوخی پرواز زموج گهرم قفس کرده ام امید بر افشانی را اشك ما صرف تـبـه کاری غفلت گردید ریخت این ابر سـیـه جوهر پیشانی را
جـاه بـایـنـده گی آب رخ دیگر دارد عزت افزود زرنار سلیمانی را چشمم از جنبش مژکان بشمار نفس است جـلوه ات برد ازین آیـه حیرانی را
دم تیغ تو و خورشـيـد بـيـك چشم زدن عرصۀ صبح کشد دیدۀ قربانی را جمع کشتن دل ما را بـتـسـلی نرساند از گهر کیست برد شیوۀ طوفانی را
خلق در منع جنون محو نظر دوختن است آن قـدر بيك مزن جامه عریانی را من کران چشم درین بزم کشودند چوشمع دید در ناخن کف با خط پیشانی را
بر خط و زلف بتان غرۀ عشق (بیدل) حسن فهمیده اجزای پریشانی را
هستی بطيش رفت واثر نیست نفس را فریاد کزین قافله بردند جرس را دل مايـل تحقیق نگردید و گرنه از کسب یقین مشق توان کرد هوس را
هر دل نبرد چاشنی داغ محبت این آتش بی رنك نسوزد همه کس را دفع هوس زند گیـم باد فنـا کـرد اندیشه خاشاك زداین آتش خس را
آزادی ما سخت برافتان هـوا بود دل عقده شد وآبله پا کرد نفس را تا رمز گرفتاری ما فاش نگردد چون صـبـح به پرواز نهفتیم قفس را
( بیدل ) نشوی مخبر از سیر گریبان انجا ست که عنقانه بال است مگس را
هم آبله هم چشم پر آبست دل ما پیمانه صد رنگ شرابست دل ما غافل نتوان بود ازین منتخب راز هشدار كه يك نقطه كتاب است دل ما
با اینکه بهارش همه سنك است دل اوست دشتی که غبارش همه آبست دل ما ما خاك زجا رفته سيلاب جنونیم سرمایۀ صدخانه خرابست دل ما
پیراهن ما کسوت عریانی دریائست يك پرده تنك تر ز حبابست دل ما در بزم وصالت که حیا جام بدست است کز آب شود بادۀ نابست دل ما
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
