Machine transcription
صحيفة ٤٤ غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف الالف
طرح داغ با کلشن فکنده اند این جا در آب آبینه روغن فکنده اند این جا غبار قافله عبرتی که پیدا نیست همه بدیده روشن فکنده اند این جا
رسیده گیر بمعراج اعتبار چو شمع همان سریکه بگردن فکنده اند این جا جنون مکن که دلیران عرصه تحقیق سپر با خجالت جوشن فکنده اند این جا
بکیست حاصل آفت بزرع که توئی زمانه مور بخرمن فکنده اند این جا صید خواهش دنیای دون دلیر مناز هزار مرد بزيك زن فکنده اند این جا
سر فسانه سلامت که خوابناکی چند غبار وادی ایمن فکنده اند این جا نهفته است تلاش محیط موج گهر بروی آبله دامن فکنده اند این جا
رموز دل نشود فاش بی چراغ یقین نظر بخانه الاورن فکنده اند این جا مقیم زاویه افق تسلیمیم بساط عافیت من فکنده اند این جا
چوشمع گردن دعوی چسان کشم (بیدل) سرم بدوش فکندن فکنده اند این جا
نیست با حسنت مجال گفتگو آئینه را سرمه میریزد نگاهت در گلو آئینه را غیر جوهر در تماشای خط نورسته ات میکند صدآرزو در دل نمو آئینه را
خاتم فولاد را از رنگ گل بندد نگین آنکه با آن جلوه سازد روبرو آئینه را صورت عالم پریشان ترز جوش جوهر است یاد گیسوی که کرداشفته کو آئینه را
کرچنین شرمت تکاپو محو مژکان میکند رفته رفته میبرد جوهر فرو آئینه را کورصیدانی بکف صد شعله میباید نتاخت یافت اسکندر بصدین جستجو آئینه را
در طبش گاه تماشا بی کمالی نیست عیب عرض جوهر شد شکست آرزو آئینه را دلبا گرد رجهد کوشد مفت احرام صفاست هر قدر صیقل است آب وضو آئینه را
حسن وقبح ماست اینجا باعث رد و قبول ورنه یکچشم است زشت و نکو آئینه را راحت دل خواهی از عرض کمال آزاد باش کز جوهر نشان در دیده مو آئینه را
صورت بی معنی هستی ندارد امتحان عکس گل نظاره کن اما ببو آئینه را صافی دل هم گریبان چاکی دار است و بس کوهجوم زنگ تا کرده رفو آئینه را
ای بسا دل کزنجوم حال بر سرکرده است هر کجا خاکستری یابی بجو آئینه را خاکساریهاست ( بیدل ) رونق اهل صفا میکند خاکستر افزون آبرو آئینه را
نیست باك از برق آفت دل بافت بسته را زخم خنجر فارغ از تشویش دارد دسته را و غمی آید درشتی با ملایم طینتان می شکافد نرمی مغز استخوان پسته را
خاك نتواند نهفتن جوهر اسرار کلم طبع دون کی پاس دارد نکته سربسته را پاس کرد آخر سواد موج دریا روشنم خوانده ام مجموعه آفاق نقش شسته را
نشئه را از شوخی خمیازه ساغر چه باك چیست از زنجیر پروا ناله وارسته را خصم عاجز را مدارا کن اکر روشن دلی میکشد شمع از مژه خار بپا بشکسته را
نسخه حسن آنقدر روشن سواد افتاده است کز تغافل میتوان خواندن خط نارسنه را هم شد هستی و تشویش من و ما کم نشد شبه بسیار است مضمون زخطرجسته را
تا ز غفلت وارهی در فکر جمعیت مباش تهمت خوابست مژکان بهم پیوسته را دام راه دل نشد (بیدل) خم و پیچ نفس پاس کوهر نیست عاقل رشته بکسسته را
نیست بامژگان تعلق اشك وحشت پیشه را دانه ما دام راه خویش داند ریشه را عیش ترك خانمان از مردم آزاد پرس کس نداند جز صدا قدر شکست شیشه را
میشود اسرار دل روشن زتحريك زبان میدهد این برگ بوی غنچه اندیشه را گر ز هول مرگ نبود غلغل شور جهان نعره شیر است مطرب مجلس این بیشه را
همت فرهاد ما را سر نکونی میکند ناخن خاریدن سر کر نیارد تیشه را گر شود دشمن ملایم چشم لطف از وی مدار مومیائی چاره نتواند شکست شیشه را
طبع را فیض خموشی میکند معنی شکار نیست دامی جز کمال وحشی اندیشه را موج صهبا کر بمستان زندگی بخشد رواست از رگی تا کیست میراث کرم این ریشه را
عشق ردارد اگر مهر از زبان عاجزان ناله يك نی بآتش میدهد صد بیشه را نور این آئینه را جوهر نمیکردد حجاب نیست مژگان سد ره چشم تماشا پیشه را
گر نباشد بی تمیزیها ملاک کار عشق کوهکن بر صورت شیرین تراند تیشه را مفلسانرا (بیدل) از مشق خموشی چاره نیست تنگدستی باز میدارد ز قلقل شیشه را
نیست خاکستر ما شعله صفت بستر ما رنك آرام برون تاخته از پیکر ما ناله ها در شکن دام خموشی داریم خفته رو از در آغوش شکست پر ما
اشك شمعیم که از خجلت اظهار نیاز با عرق می چکد از جبهه خود کوهر ما معنی آبله بسته بخون جکریم بی تامل نگذشت است کسی از سر ما
بسكه محمود ثنای تو زقیم چو صبح کل خمیازه توان چید ز خاکستر ما بی جمالت بلباس شرر اشك آلود می کند دور سیه کریه بچشم تر ما
در مقامیكه سخن آینه پرداز دل است چون خموشی نفس سوخته شد جوهر ما معنی سر خط پیشانی ما نتوان خواند چون شرر کم شده در سنك پی اختر ما
کینه ما اثر جنبش مژگان دارد بخنیده است مکبر در دل خود لشکر ما يك قلم نسخه وارستکی آینه ایم هیچ نقشی نبرد ساده کی از دفتر ما
همه جا مرض سکس روحی شبنم داریم دل مشکین نشود هیچو گهر لشکر ما حاصل خام امل نشئه آزادی نیست تا نفس میرسد اندیشه مشت پر ما
بسكه جان سختی ما آینه خجلت بود هر که شد آب ز در و تو گذشت از سر ما ( بیدل ) از همت مجنون می عشق مپرس بی گداز دو جهان کم نشود ساغر ما
نیستی پیشه کن الم عالم پندار برا خویش را کم شمر از زحمت بسیار برا فلفل مابومنت بر یکدو افتاده است بشکن این شیشه و چون باده بیکبار برا
تا یکی فرصت دیدار بخوابت گذرد چون شرر جهد کن و بگذر و بیدار برا همه کس آینه پردازی عنقا دارد توهم از خویش نکردیده نمودار برا
خود فروشی همه جا تخم تبرده است دکان خواه در خانه نشین خواه ببازار برا سر سری نیست هیولای سر بام تحقیق ترك دعوى کن و لحق بسردار برا
ناله هم بی مددی نیست بمعراج قبول بال اکر ماند زپرواز بنقار برا تا کند حسن ادا طوطی این انجمنت با حدیث لبش از پرده شکر بار برا
سد تو منفعل وضع غرور است آنجا کر بـافـلاك برائی که نگونسار برا داد رس آیینه بطاق تغافل دارد هیچو آه از دل مایوس بزنهار برا
شمع ترا تا نفسی هست بجا باید سوخت سخت وامانده از پای خود ای خار برا تسلیه ریاملیت از قامت پیری ستم است (بیدل) از سایه این خم شده دیوار برا
وصف لب توگر دمد از گفتگوی ما گردد چوكوهر آب گره در کلوی ما ای در بهار و باغ بسوی تو روی ما نام توسكه درم کف گوی ما
مجریم و نیست نغمست ما آرمیدنی چون موج خنده است طپش مویموی ما از اختراع مطلب نایاب ما مپرس یارنك و بو نباخت گل آرزوی ما
ما و حباب آب ز يك بحر میکشیم خالی شدن نبرد پری از سبوی ما چون صبح جلد سینه ما بخیه نداشت باشمیدان غبار نفس شد رفوی ما
مجریست با گداز دل خود مقیما یلم ای آینه عبث نشوی رو بروی ما نا گفته ماند دست نشستیم از غرور چون غنچه بود وقف تبسم وضوی ما
تمثال زحمت خط و خال آنقدر مکش باید کشید خاطر او را بسوی ما تا چند بر دری بنفش مزرع امید خط میکشد بسایه مو آب جوی ما
غماز نا توانی ما هیچکس نبود ( بیدل ) شکست رنگ برون داد بوی ما
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
