Machine transcription
حرف الالف
غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه
منظور بیان هر که شود حیرتش افزاست
تا چشم کشودم برخم پش آینه دیدم
یارب نکشد خجلت محرومی دیدار
بار که به بیننده است دل ما
دریاب که تعبیر چه خوابست دل ما
عمریست که آیینه خطاست دل ما
تا آینه با قدست همان عکس خیالست
ای آه اثر باخته آتش نفسی چند
آیینه همان چشمه طوفان خیالست
ای بی خبر وش که لقاست دل ما
خون شو که ز دست تو کبابست دل ما
(بیدل) چه توان کرد سرابست دل ما
همچو عنقای نیاز عرض ایجادیم ما
اشک یتیم ای اثر از حال ما غافل مباش
قصت محویت از مقطع کردن مشکل است
بو ستمتہا قدم عالم تأمجو د برداختیم
آمد و رفت نفس سامان شوق جان کنی است
چون حباب ای داور بی مهری کفط گستر شویم
یعنی آنسوی جہان یکنام آبادیم ما
با دو عالم ناله خون گشته همرادیم ما
حسن تا آیینه دارد حیرت آبادیم ما
در کف شوق انتظار کلت فریادیم ما
زندگی تا جنبش دروش است فرهادیم ما
سر مه خواهد کفشنا آخر تا چه افریادیم ما
کس درین محفل حریف اعتبار ما نشد
شخص نسیان شکوه سنج غفلت احباب نیست
محرم کیفیت ما حیرت نشاه یش جست
دستگاهی در وبالی بهشت دیگر است
نی زرد هیچم آب کوهر از ما مبرویم
قط حش چون نفس بال و پر و واز ماست
رفت تا لبهای بی رنک پریزادیم ما
تا فراموشی بخاطر هاست در یادیم ما
چون فسون تا امیدی راحت ایجادیم ما
تا ز مفروغی ای قفس در چنك صياديم ما
خاك نتوان شد باین تمکین که بربادیم ما
هر قدر (بیدل) کرفتار بست آزادیم ما
همه عمر با تو قدح زدیم و نرفت رنج خمار ما
چو غبار ناله بستان نزدم کامی از امتحان
چقدر ز خجلت مدعا زده ایم و از هنا
همه را بعالم بخودی قدمیست از پی عافیت
دل ناتوان بكجا برد الم تردد عاجزی
سواد نسخه نیستی نرسید مشق تأملت
صف رنك لاله بهم شکن می جام کل زمین فکن
زکاب عشرت پر فشان زدیم دست تظلمی
به ندامی زحیا رسد نه بدستگاه دعا رسد
چه خوش است عمر سبکعنان کذرد ز پهلوی آنچنان
چمن طبیعت ( بیدلم ) ادب آبیار شکفتکی
چه قیامتی که نپرسی ز کشار ما بکشار ما
که ز خود گذشتن ما نشد بهزار کوچه دو چار ما
که چو رنك باطنی خون هم نکرفت خون شکار ما
سرو رك كردش رنك كو که خطی کشد بحصار ما
كه جو سبحه هیچدم او فتاد بهزار آبله کار ما
قلمی بخاك سياه زن بنویس خط غبار ما
به بہار دامن ناز زن زحنای دست شکار ما
بغبار میرود آرزو نکشیده دامن یار ما
چو رسد بدست پا رسد کف دست آبله دار ما
که چو صبح دردم امتحان نقند و آینه بار ما
زده است ساغر رنك و بو بدماغ غنچه بهار ما
هوس منت قدر روائی مکن سودای جان را
برین محفل اطره اگر دم چو شمع میدوزد
بعرض ناز معشوقی کنید از گریه کار من
غباری دیده تیکی ز حال ما چه میرسی
ز کردونك این کلشن نبود امکان برون جستن
درین کلشن باین تنگی باید غنچه کردیدن
بروی خنده مردم مکن چاک گریبان را
قسم در خاك خواند این زخم نمایان را
سرشك آخربم انشکفت حنان کرد مژگان را
شکست آینه پرداز است رنك ناتوانان را
به بند صبح آخر پنجه او افتد اهرم دامان را
چوکل يك خاند لب واشو بدامن کش کریمان را
به برق ناله آتش در بہار رنك و بو افکن
کمی افشاده ام چون صبح لبخند از نقاب پیکاری
نقاب از آه من بردار و جلد دل تماشا کن
ز محو جلوه ات شوخی سر موتی نمی بالد
ز بینائیست از خار علائق دامن افشاندن
مجوازمهرزه طبعان جوهریابی نفس (بیدل)
چو شبنم آبروی نیست اینجا چشم گریان را
به جنت دسته می بندم شکست رنك امکان را
حجابی نیست جز کرد نفسہا صبح عریان را
شکم در دیده آینه خون شد چشم حیران را
نکاه آن به که بردار در راه خویش مژکان را
که حفظ بوی خود مشکل بود گلهای خندان را
بك آه سرد نیم شبی از چکر برا
أيينی حریفی ماجوهریست
افسرد کی تلافی جولان چه غماست
جسم فسرد ه پست حریف رسایت
ناصافی دلت خم اسباب میکشد
تا نیستی زشمع درین عبرت انجمن
سرکوب برقنایی چندین سحر برا
با تیغ ناطرف نشوی مجکر برا
ای قطره از محیط کذشتی کبر برا
بشکن به طرف دامن سنگ این شرر برا
آینه صندلی کن از در سر برا
از خویش آنقدر که بدانی نظر برا
با نشئه حلاوت درد آشنائه
غیرت از منابع طبع درشت است
پرواز بی نشانی ازین دشت مفت نیست
تأجان ربی ز آفت بیداد زندگی
کزت جنون معامله کم پای وحشت است
(بیدل) بمیر تا بتد از افسون کلمہ است
چونی بناله پیچ و سر نیشکر برا
اجزای آب شوة دل پکرکر برا
سعی غبار شو همه تن بال و پر برا
زین چاه یکدو دم ز نفس بیشتر برا
باشد که کشنواز خودم چندین شهر برا
آینه بشکن از هم عیب و هنر برا
حرف الباء
زهی کمال عطای حضرت وهاب
ازو اساس زمین را بنیاد استحکام
نشان شور سحر در سواد سرمه شب
بذوق آنکه شود طفل باغ حیران
خطاب کرد پس انکه زرده پیونك
صلای فضل سوی خویش کرد دعوت خلق
ز اعتبار بدامان هیچ کرکرد
ببہار انجمن عشق رنگها دارد
بخاك پای جهانی نشست پست بیدل
بساز نکا که چون موج ساخت با زنجیر
کدر نجت کنج طيور و بطون عجب تراب
از و بنای فلک را مدار بر سر آب
نهفت آینه گنج در ضمیر خراب
بچشم غلنی فگند از غبار دید حجاب
بشيخ وشاب ز آهك لطف و ساز عتاب
بوعده طرب خلد و رنج دار عقاب
که هرچه غیر محیط است نیست غیر سر آب
چراغ دیده بدست آرو جلوه در باب
بفکر حوضه رجا غلتی در آتش و آب
مسادلی که چو خس شد اسیر این گرداب
زجرأت طلبش آب گشته ذهره بحر
نماند از دل يك دانه صد بهار چمن
بموج و نخر ازو نشه حدوث وقدم
دمی که چهره کشا شد بمحفل اعیان
هزار جلوه زخود طرح کرد شوخی ناز
که بر حقیقت این جلوه هر که پی نبرد
کمال داشت اشارت که سر کنی باجد
زمان فرصت دیدار آنقدر ها يست
چه حوشها که نه زین شعله فریب کداخت
یکی نبسق یقین جست از کمند كمان
سپهر و روز و شب افتاده سرنگون درین درد
ذهیبت ادبش کوه را شکسته کمر
شکاشت از خط يك نقطه صد هزار کتاب
ازو مسئلہ شرد جوهر در نکنه شتاب
بجلوه دوخت ز اشکال صد هزار نقاب
که نقش بست دور نگی بکلشن اسباب
بداغ جهل زند غوطه بآروز حساب
بجیب مهر رجوع آورند موج و حباب
به سبق مژه نظاره می شود رنك خواب
چه سینه ها که به زین داغ و هم کشت کباب
یکی زبستی اوهام ماند با لطناب
مدام از آتش این داغ مهر دوش و ناب
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
