Machine transcription
غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه
حرف الالف
دردیم و حسرت ونشاط محبت عرفان ما وا من خویش است چون سحر اگری دامان ما
شوق در بیداد ولی نیست مأیوس طلب چون قلم سعی قدم میبالد از مژگان ما
معنی اظهار هیچ از وحشت انشا کرده اند نامۀ آهیم بی باک همان عنوان ما
زین نیستان مصرع زلف مسلسل خوانده ایم خامشی مشکلی که گردد مقطع دیوان ما
وحشت ما زین چمن گل کردن صد غنچه است بشکند رنگی که میچند بدست و ردا مان ما
یار در آغوش و ما و از تپیدن ایم چیست ساده گل خواه ست چون آیینه ز نسیان ما
در طپید نگاه امکان شوخی نظاره ایم از غباری میتوان زد دست بر جولان ما
مدعا از دلدلید بگذشته میسوزد نفس اینقدر دارد خموشی آتش پنهان ما
بخشودارای شرر جولانگه آغوش سنك تنك فرصت بین و با آزده در میدان ما
جلوه در کار است ما ما خود فرامش کرده ایم به که بر رویتو باشد چشم ما حیران ما
(بیدل) از حیرت زبان در و دل فهمیده ایست آیینه میپوشد امشب ناله عریان ما
دل حباب بدن مشعر موج آب را چشمی بصفر کرو نظر کن حباب را
عشق از مزاج ما بهوس كشت متهم در خاک گرفت نقطه وهم انتخاب را
گر نیست زین قلم دو اوهام غیرت آب حیات نشه یی کن سراب را
چشمم تجسم آیینه نقش پای تست میبیند حال از قدمت این رکاب را
عالم بصرف بد بیضا گرفته است اعجاز دیگر است زرویت نقاب را
امروز در قلم رو نظاره نور نیست از من خطت بسایه فکاند آفتاب را
فیض بهار لغزش مستانه دره نیست در شیشه های آبله میکن گلاب را
اجزای ما چوصبح نفس پرور است و بس شیرازه کرده اند بباد این کتاب را
ما بخودان بغفلت خود پی نبرده ایم چشم آشنا نشد که چمن شکست خواب را
در طینت فسرده صفا ها کدورت است آیینه میکند همه زنگار آب را
جوش خرام آیینه دار بهار اوست نظاره کن زچاك کتان ماهتاب را
(بیدل) نگیرو دلر نفس آنقدر مناز آیینه کن شکست کلاه حباب را
فرصتی داری ز گرد اضطراب دل برا همچو خون پیش از فسر دن از رك بسمل برا
ریشه الفت بسازد دانه آزادیت ای شرر نشو و نما زین کشت بیحاصل برا
از تکلف در فشار قبر نتوان زیستن چون نفس دل هوا کن تنگی از منزل برا
قطره تشویش هستی عاقبت امواج نیست مشت خاکی می توازن، نقاب ساحل برا
نه فلک آغوش شوق انتظار آماده است تا بی نیسان باغ پیر ننگی ز آب و گل برا
در خور اطهار باید اعتباری پیش برد او كريم آمد برون باری تو هم سائل برا
شوخی معنی برون از پرده های لفظ نیست من خراب عجز كولیلی از محمل برا
خلق آفت خرمن است آنجا قدر با حتیاط عاقبت میچواهی از خود اندی غافل برا
کاشت دل دانه را از خاك بیرون میکشد هر قدر برخویشتن تنگی ازین منزل برا
نقش کار آسمان عاریست از رنك ثبات كرزن سنگت کشد چون بوی گل زایل برا
حیرتی بسته است محمل ز شکست رنگ شمع ای بخود وامانده در محو تماشازین محمل برا
آیدم عالم مرکز پرگار تحقیق شود چون نفس یکروز دن (بیدل) بگرد دل برا
فسون جاه هدر نک سازد برقغانی را بغلطانی رساند آب در گوهر روانی را
چوگل در وقت پیری میکنی خمیازه حسرت مکن ای غنچه صرف خواب شیرین جوانی را
نباید راستی از چرخ نگرد آرزو کردن مبادا با خدنگیها بدل سازد کمانی را
چه داری از وجودای ذره غیر از و هم پرواری عدم باش و غنیمت دار خورشید آشیانی را
غرور وقتها در سر سجود و عاقبت عذر زمین کامشوان برو میبندد آسمانی را
شدا ز موج نفس روشن که بهر گفت امالت زمر باریکتر آیست جوی زنده گانی را
لب از هم موج خون نمیدانم چه میگوید مگر تیغ تو در یاد زبان بی زبانی را
جگر و سعی جنون کش عاشقان دارد غبار من همه کرر زشوم برخویش ببندد گرافی را
یمن پرداز دیدارم زحیرت چشم آن دارم که چون طاوس در آیینه گیرم بر فشانی را
بمضمون کتاب عافیت ناوارسی (بیدل) بزلف سایه روشن کن سواد ناتوانی را
بمقتاد محل تازت كل چه رنك بسحرا که کرد می کند آیینه قسريك بصحرا
بمحاك هم چه خیال است دامن دهم از کف چو خار بن سر مجنون زده است چنك بصحرا
تگاست شور جنونی که من زوجد رهائی چو کرد باد بيك با زدم شلنك بصحرا
ز جرأت نفسم برق با زعرصه امکان رسانده ام بکف آهو زبان اشك بصحرا
زسعی طالع ناساز اگر رسم بكمالی همان پلنگ بدر پایم و نهنك بصحرا
فزود رنك روان در شکاه عشرت مجنون بگل هزار شد اکنون حباب سنك بصحرا
کدورت دل خون بسته هیچ چاره ندارد نشسته ایم چو ای غزاله تنك بصحرا
توندگر جاهل خود کن که خلق سوخته خرمن فتاده است برا گنده چون تنك بصحرا
درین جنون کده منم فصولیت نتواند کرد هوس بطبع تو در دو دست همچو ينك بصحرا
مباش غرة نشوو نمای فرصت هستی خرام سیل کند تا کجا درنگ بصحرا
زد بدامن ما موج این محیط چه بندد گذشته ایم برافتن تراز خدنگ بصحرا
بهم نو درکز افتاد کرد وحشت (بیدل) لسناخت مشرب مجنون ما زننك بصحرا
بفقرخواست شکوه مفلسی از گدای ما ناله بخواب باز رفت درلی بوریای ما
شکر قبول عاجزی تا به کجا ادا کنیم کشت اجابت ارادت در کعبه دعای ما
در چه الافتاده است خلق ز کف چه داده است هر که لی گشاده است آه من است ووای ما
جیب نفس درید مرا بخیه خرص انگسنت بشکنه اشک شبنمست بند سحر قبای ما
کرد خیال عاشقان زفت عالم دکر باهدف غی جسد ستر پرحت فدای ما
آه که همچو سایه رفت عمر بسردن جبین از سر خاك برنخاست کوشش بی عصای ما
شمع دماغ نك زدن داد بیاد سوختن بوی ما سری نبود آبله داشت پای ما
در نفس حباب چیست یا محیط دم زدن رو بعرق نهاده رفت زنده کی از حیای ما
در هم جسلجوی ذوق سودن دست داشتیم آبله ریخت دانه چند در آسیای ما
کاش بنقش یا رسم تا بگذشته ها رسم هر قدم آه می کشد آبله در قفای ما
دور بهار لاله ایم فرصت عیش ما کجاست داغ قدیم و داغ هم کرم نکرد جای ما
در حریمکه آسمان سجده نیارد از ادب از چه متاع دم زند (بیدل) بینوای ما
فلك این سرکشی چند از غبار آرمید نها بپامیست از خاك اینقدر دامن کشید نها
خون ای شمع از هستی فریب مجلس آرا نی که یك گردن نمی ارزد بچندین سر برید نها
همین بهتر که عرض ریشه در خاك عدم باشد رنگ صبح رق حاصل است اینجا دمید نها
شبی از بیخودی نظاره آن بیوفا گردم کنون چشمم چو شمع کشته داغست از ندید نها
بهاز محفل بيرنك هستی سخت حبر انم که بیض انجه سوخت و د ما هست شنید نها
مقام وصل کانا ست و راه سعی ناپیدا چه میکردیم يارب كربیودی نارسید نها
كف خال هوا فرسوده ای محبر شرمی بازیدن چه بیچون صبحت رد عجا دوید نها
سرشکم داشت از شوقش گداز آواره تحریزی بیاد موج بستم نامه در خون طپید نها
جو اشکم ناتوانی رخصت جرات نمی بخشد مگر از لغزش پایقدم احرام دوید نها
شتر ارم نیمجاو رنگ کدامین طارمم يارب که می خواند شکست بالم افسون بریدنها
زنیرم نرگس مخمورا و چندان عرق کردم که سربا پای من میخاله شداز شیشه چیدنها
زاحوال دل غمدیدۀ (بیدل) چه میپرسی که همچنان قطره خون چون غنچه در دل تپیدنها
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
