Machine transcription
صحيفه ٣٣ غزليات ميرزا بيدل عليه الرحمه حرف الالف
عاقبت از ضعف پيرى ناله ما اشك شد ميكشوفى بزمين ز دلفته اين چنك را سير باغ خود نمائى اگر منظور نيست سبزه بام و در آئينه ميدان رنك را
كوهيم نشناخت (بيدل) قدر دريا مشربى كارها با خود فتاد آخر من دلتنك را
عقده ديكر نباشد روح از تن رسته را نيست بيم سوختن دودى ز آتش جسته را شوه از گردون دليل تنك دستيهاى ماست ناله در پرواز باشد طاير پر بسته را
انتظام عافيت از عالم كثرت مخواه بي ثبات است اعتبار رنك و بو كلدسته را همچو سرو آزاده كارا نغ دلشادى است خط مسطر دام باشد مصرع برجسته را
از زبان چرب و نرم خلق دارم وحشتى كز دهان شير نشنام دهان پسته را جوهر وارستكان مشكل اگر ماند نهان راه در چشم است كرد رزمين نشسته را
از شكستن دل نمى افتد ز چشم اعتبار كس نمیخواهد نه وشيشه بشكسته را موج چون بايد كز جوشيد كوهی ميشود دل توان گفتن نفسهای بهم پيوسته را
غنچه ها در بستر زخم جگر آسوده اند اى نسيم آئش مزن دلهاى الفت خسته را با كلام آبدارت كى رسد لاف گهر (بيدل) اينجا اعتبارى نيست حرف سفته را
* * *
عريت كرد گردش رنك خوديم ما چون آسيا فلاخن سنك خوديم ما در ياد زنده گى بدم تاز ميكنيم رنك حناى رفته زچنك خوديم ما
فرصت كجاست تا بعظیم جنون كنيم دنباله ز كرد تونك خوديم ما فكر وقار، خفت كس در خيال كيست كم نيست كز ترا زوى سنك خوديم ما
كو دور آسمان وكجا كرسش زمان سر كشته هاى عالم بتنك خوديم ما از هم كذشته است پى كار وان عمر وامانده شتاب و درنك خوديم ما
نخچير كاه عجز رهائی كنند نيست هم خود ز رنك جسته بلنك خوديم ما ابشدع عافيت كره تسليم نيست است كشتى نشين كام نهنك خوديم ما
رسوائى بفطرت ناقص نمی رسد مجنون قبا ز جامه تنك خوديم ما از صنعت مصور رنك حنا مپرس دلدار كل بدست فرنك خوديم ما
كس محرم اديكه ناموس دل مباد جانى رسيده ايم كه ننك خوديم ما تازنده ايم تاپ و تب از ما نميرود (بيدل) بدل خليده خدنك خوديم ما
* * *
محريست تاز ديده تر ميكسيم ما از اشك انتظار كهر ميكنيم ما تسخير حسن در خور حيرت نكاهيست صيد عجب بدام نظر ميكنيم ما
دامن كشان ز ناله چو سو كدر كنى چون سايه زير پاى تو سر ميكنيم ما از خلق اگر كناره كرفتيم مفت ماست كشتى ز چار موج خطر ميكنيم ما
پرواز ما سرى نكشيد از شكست بال امروز ناله هم به پر ميكنيم ما اى چرخ بس آه دل خسته لازم است اين رشته را ز پاى گهر ميكنيم ما
محويست در ادب كدة وضع عاشقى از ناله انتقام اثر ميكنيم ما شمع خموش انجمن داغ حيرتيم خميازة خمار نظر ميكنيم ما
داغ سپهر مرهم كافور مى برد زين آه كز جكر چو سحر ميكنيم ما همچون نفس بناى جهان بر تردد است در منزليم و رنج سفر ميكنيم ما
فرصت كفيل اين همه شوخى نميشود آيينة بروى شرر ميكنيم ما (بيدل) بجرم آنكه چو آئينه ساده ايم خاكیست است آنچه بسر ميكنيم ما
* * *
عيش داند دل سر كشته پريشانى را تا خدا ياد بود گفتى طو فانى را اشك در غمکده ديده ندارد قيمت از بن چاه برار اين مه كنعانى را
عشقى نبود بعمارت كرى عقل شريك سيل از كف ندهد صنعت ويرانى را از خط و زلف بتان تازه دليهاست كه حسن کرده چـاه بدن اسباب پريشانى را
بار يان چو بخاك در صاحب نظران جين دامان ادب كن خط پيشانى را ريزش اشك ندامت زسيه كاريهاست لازم است ابر سيه قطره نيسانى را
زير گردون نتوان غير كثافت اندوخت ناخن موست رسا مردم زندانى را لاف آزاده كى از اهل فنا نازیباست دامن چيده چه لازم تن عريانى را
جاهل از جمع كتب صاحب معنى نشود نسبتى نيست بشيرازه سخن دانى را نفس سوخته بايد بطپش رو شن كرد نيست شمع دگر اين انجمن فانى را
نتوان يافت ازان جلوة بيرنك سراغ مگر آئينه كنى ديده حيرانى را باز كشى نبود پای طلب را (بيدل) سيل ما نشنود افسون پشیمانی را
* * *
غباريم زحمت كش ياد ها بوحشت اسیرند آزاد ها املها بدوش نفس بسته ايم سفر ميكندم راه و اين زاد هما
جهان سنتم چون پلستان پراست ز انگشت زنهار فرياد ها بهر دامى از آرزو دانه ایست گرفتار خويشند صياد هما
برون آمدن نيست زين آب و كل بتابد ای سرو و شمشاد ها فسردن هم آسوده جان ميكنند بهر سنك خفته است فرهاد هما
غنيمت شماريد پيغام هم فراموشى است آخر اين ياد ها بدو نيك تا كى غبارد كسى جهان است يكسر ز تعداد ها
چه شوميد چه زشت از نظر رفته كير پرى ميپشند اين پريزاد ها به پيرى ستم كرد ضعف قوى ميرسيد ازين خانه آباد ها
بصد تاب ازين بيش نشكافتيم كه تا آب خاكست بنياد هما ز نقش قدم خاك ما غافل است همه انتخابم ازين صاد ها
توی (بيدل) از ساز امكان ترقند نقد كهنه تجديد ايجاد ها
* * *
غم طرب جوش كرده است مرا داغ كل پوش كرده است مرا زعفران زار رفتن رنكم خنده بیهوش كرده است مرا
حسرت لعل يار ميکده ايست كه قدح نوش كرده است مرا آنكه خود را اسير ميكرد صيد آغوش كرده است مرا
يكنفس بار زنده كى چو حباب آيه دوش كرده است مرا ناتوانيم چنانکه پيكر لم حلقه در كوش كرده است مرا
از که ناله سينه سوخته ام ناله خاموش كرده است مرا بخت ناساز دور ازان رو دوش بي رو دوش كرده است مرا
(بيدل) از ياد خويش هم رفتم كه فراموش كرده است مرا
* * *
غنجه سان بيدر است خانه ما بيضه كل كرد آشيانه ما همچو شبنم درين چمن خواست نه نم چشم آب و دانه ما
بال و بال شهرت عنقاست رنك آرام در زمانة ما نيست جز شعله خاك معبد عشق جبهه سوز است آستانة ما
خواب راحت نمايم دده سريم مشو از هيچكس فسانة ما با توان طباير پر كاهيم كرد باد است آشيانة ما
نه فتيد مكر بخاك درت اشك بيدت و يا روانة ما ميکشد انفعال آزادى سرو از آه عاشقانه ما
شعله آهنگ خون منصوريم ساز ما سوخت از ترانة ما حيله زنده كى نقاب فتاست كاش روشن شود بهانة ما
دل جمع اين زمان چه امكاست ريشه كل كرد برف دانه ما بس بود همچو ديده (بيدل) شوق ديدار شمع خانة ما
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
