BrowseGhazalīyāt-i Mirzā Bīdil → page 38

Page 38

Ghazalīyāt-i Mirzā Bīdil · pages 1–241


Page image — the source of record

Scanned page 38 of Ghazalīyāt-i Mirzā Bīdil

Machine transcription

قاصد بحيرت کن ادا تمهيد پيغام مرا دارم زسامان انسپند گلزار آغوش شکست چون شمع کرد آماده ام صد اشك گل در ديده ام گردون که داغش بادهء تا نشکند صهبا گجه چشمیکه شد حيران او بر گل نمی آيد فرو کزمن تهی ماند نشان کزمی بری نام مرا يکغنه بادغش بست آنزاو انجام مرا روسیه کير از آينه نامحرمی کام مرا در پردهء روشن به می پرورد شام مرا آنسوی باغ رنك و بو بخليست بادام مرا حرفيست نيرنك بقا نشنيده گير اين ماجرا هر چند با عنقا رسى واوج همت نارسی برق حقيقت شعله زن آنکه دماغ ماومن روى سپيد رحمی دارم شهود خجلتی (بيدل) زکامكهم چكان آب حيات ميتپد می نيست جز رنك صدا كز بشكنی جام مرا از خود برآ تاوارسی کيفيت بام مرا ناپخته باد سوختن انديشه خام مرا بگداز نتوان يافت غير از عرق دام مرا خضر است اگر کس می خوردا مر وز دشنام مرا قيد هستی نيست مانع خاطر آزاده را ناتوان عشق دردی کن که در ديوان عشق نيست سرگرازی پری مجنون احسان بهار اشك ياس آلوده ام واز ديده بيرون ريختم س نفس گشتن طلسم راحت دل بوده است دردل مينا برون کردبست رنك باده را نيست خطى جز دريدن نامه هاى ساده را يارعنت خم نسازد گردن آزاده را خاکبرسر کردم این طفل ندامت زاده را موج منزل میزنم تا محو کردم جاده را خواب باکانرا نميسازد تعبير روز وشب همچو گوهر سبحهء يكدانه دل جمع كن اکسیر همسر زمين دارد جدا عاصيتی هرکجا عبرت سواد خاك روشن میکند (بیدل) از تسليم ما هم صيد دلها کرده ايم ظلمت و نور است يكسان تن بغلت داده را چند چون کف برسر آب افکنی سجاده را نشهء تند مخالف در هنر طبیعت باده را خجلت کوریست چشم از غش برکشارده را نیستی بازلف میباند سر افتاده را كافرم كزگل و سنجاب می آيد مرا تشنه کام عافيت چون شمع تا کی سوختن آرزو هاى هوس نذر حريفان طلب شرم اگر نقد بناى وهم هستی هیچ نیست مشرب داغ وقناعت کیش تمکین مباد بی نیازم از ربط آرام این آشوب گاه سایهء بیدی که ميل خواب میبايد مرا از گداز درد منت آب میبايد مرا انفعال مطلب ناياب میبايد مرا بى تکلف يك عرق سیلاب میبايد مرا آب ميگردم اگر مهتاب میبايد مرا چشم میپوشم همه گر خواب میبايد مرا معبد تسليم وشغل سر کشی پر وقتيست غافل از جيبت گنج قناعت نيستم در كذا لكهاى نيرنك خيال افتاده ام دامن برچيده چون صبح كارم ميكند تادارين محفل توای حيرتی انشا كنم گر وهم(بیدل) لب خشكيم چون كز ترشكرد شمع خاموشی درین محراب میبايد مرا كفتى در ويشم این غلاب میبايد مرا دل جنون می خواهدو آداب می میبايد مرا اينقدر از عالم اسباب میبايد مرا چون نگه يك تار و صد مضراب میبايد مرا وحشتی زین وادی بی آب میبايد مرا کجا الوان نعمت زین بساط آسان شود پيدا سحر تاشام بايد يك زدن چون آفتاب اینجا تلاش موج در گوهر شدن اميد آن دارد عیوب آید برون تاگل کند حسن کمال اینجا امان خواهم از گزند خلق در گزم اختلاطها زمیدانی بنام محض چون عنقافاعت کن درين صحرا بوضع خضر بايد زنده گی کردن خیالات پری بی شیشه نقش طاق نسیان کن که آدم از بهشت آيد برون تا نان شود پيدا نه خوش کاری بچشم حرص ازين انسان شود پيدا که کرد ساحلی زين بحر بی پایان شود پيدا کلف بی پرده گردد تا مه تابان شود پيدا که عقرب بیشتر در فصل تابستان شود پيدا فراغ اینجا کسی دارد کزین عنوان شود پيدا نکرده تا کسی کز مردمان پنهان شود پيدا محال است اینکه هم جستم هم گشد جان شود پيدا تمیز لذت دنیا هم آسان نیست ای غافل سحاب کشت ما صد ره شکافد چشم گریانش جنون هم بی رعایايد كدامينش محنك افتد پریشانست ازين آشفتگی سبحه الفت بنای وحشت اين كهنه منزل غيرتی دارد چوصبح آنجا که نگشاشد نفس کرد معدومی حریف گوهر نایاب نبود سعی غواصان تماشا گاه عبرت بايد امن سیر می خواهد چوطفلان خونخوری یکعمر تادندان شود پيدا که کسب يك تبسم قالب خندان شود پيدا درى صد پیرهن تا پیکر عریان شود پيدا ز دل بستن مگر جمعيت یاران شود پيدا که صاحب خانه گر پيدا شود مهمان شود پيدا و گریيدا تواند گشت يك افغان شود پيدا مگر اين كام دل از محنت ميدان شود پيدا شگه میباید اینجا تا وام مژگان شود پيدا رديف ياء دنيا رفع علتی ساختن (بيدل) زكاوو خرخی آید مگر انسان شود پيدا گداز سعی دلیل است جستجوی ترا بهر طرف نگری شوق محو خود بنی است ز خاك ميکدهء سرمایهء تیمم كير چه لازم است كشتی انتظار تیغ اجل غم شکنجه اوهام تابکی خوردن شکست آيينه آيينه است روی ترا دکان آيينه کرده است چار سوی ترا که هیچ مصیتی نشکند وضوی ترا فشار آب بقا می برد گلوی ترا برنگ آبله بشکسته اند پوی ترا ز دست اسف وعتاب در آتش و آبيم بتوهمات مده زحمت نفس زاهد بخاك جيب سحر فكر بخيه برباد است پرد بحرم درستی شکست کار حباب ز فرق تا بقدم افسون حيرتی (بیدل) بهشت و دوزخ ما کرده اند خوی ترا که از اثر تنگی نیست جای دعوی ترا گسسته اند چو شبنم زهم رفوی ترا ز پست آتکة تهی میکند سبوی ترا کسی چه شرح دهد معنی مگوی ترا گداز گوهر دل سادهء نامست شبنم را جهان آيينه مقدار و حيرانی حجاب من نکردی غافل اى اشک انيازترك خودداری گل اشکم اگر منظو رجانان شد عجب نبود فضولی میکنم در انتظار مهر تا بانش ضعیفی تهمت چندين تعلق بست برحالم نم چشم تحير عالم آبست شبنم را چمن صد جلوه و نظاره نایابست شبنم را که روپوش چکیدن سير مهتابست شبنم را گذر در چشم خورشید جهان تابست شبنم را گرفتم پرده بردارد کبابست شبنم را ز پا افتاده گی يکعالم اسبابست شبنم را نکردد جمع نور آگهی باظلمت غفلت چو جام و يم در اذت نوميدى وطن دارم تماشا يست كم چشم هوس گرشرم تاك افتد خط خوبان كليد غفلت اهل نظر باشد بوصل گلرخان نتوان کنار عافیت چستن خیال هوس را مانع پرواز میگردد صفای دل نمك درديده خوابست شبنم را بچشم خود جهان يك دشت سيلابست شبنم را حيا آيينه گلهاى میراب است شبنم را رگ كلهاى اين گلشن رگ خوابست شبنم را که در آغوش کل خون جگر آبست شبنم را نكه درديده(بیدل)موجة آبست شبنم را كدامين نشه بیرون داد راز سينه مينا مزدی كز گوش ماهی آشناى اين نوا کرده به تمكين چسان خفت رساند كوشش گردون خوشاصبحی که شامملك عشرت جلوه ريز آيد همان خاك سيه اکنون لباس دل پندارد ادب کوشید در ضبط خود و تعطيل شد نامش که عکس موج می بندد جوهر آينة مينا که راز میکشان گل کرده است از سينه مينا پيازه بیستون رنگ وقار از كينه مينا زرین تخت جام از قصر زنگارینه مينا صفا مفت است منکر کسوت پشمينة مينا روو وصل مماساند شب آدينة مينا چنان صافست از رنك كدورت سينه مينا کدورت باصفای مشرب ما بر نمی آيد تهي دستیم چون ساغر خدارا ساقيار حمی مقيم گوشه دل باش کز آسوده گی خواهی بپای نشته ام بيش دماغی بادۀ صافم با آفت سخت نزديكند نازكطينتان(بيدل) که مینمايد چو جوهر نشته از آينة مينا نبندد صورت تمثال زنك آينة مينا روی بخت ما بکشاد و گنجينة مينا که حيرت میشود سيماب در آينة مينا مرا باید نشاندن در دله بی کينة مينا بود بامالدو آتش الف در يشتة مينا گذشت از چرخ و بگرفت آبله چشم ترا را ندارد شور امکان جز شکستن فكر آسودن هوايت تا بکجا اثر پاشد نالهء ما را اگر ساحل شوی مد آب گوهر گیرد پارا تامل غنچه در گوش افگند پيمانه ما را درین دريازبس غرض است اجزای شکست من توانی هست در خاطر شکست رنك مينا را چو موجم در جنون موج برخو می بهدرا را

Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.


Cite this page
Ghazalīyāt-i Mirzā Bīdil, page 38. Afghanistan Digital Library, New York University Libraries. Machine-transcribed text: Afghan Press Archive, https://afghanpress.org/book/adl0015/38 (accessed [date]).
Permalink
https://afghanpress.org/book/adl0015/38
Machine-readable
JSON · IIIF manifest · Canvas
Source
Afghanistan Digital Library record