Machine transcription
غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه
حرف الدال
صحیفه (۲۱۳)
الهی رسم کین در دل کسی در دیده جا دارد غبار راه جولان تو دامن کارها دارد
مبادا غنچه تا شاخ خار گلزار حسرت را که آنجا رنگهای ریختم رو بقفا دارد
که میگوید بآن صیاد پیغام گرفتاران قفس در طائر ما گریه را ناله وا دارد
خیال دیدند شوخی ندارد اظهار و کینهستی هنوز این نقشها در خامه نقاش جا دارد
بهار انجمن وحشتی است از فرصت مشو غافل که عشرت در شگفتنهای گل آواز پا دارد
چو شمع از ندشم پنهان نشد داغ تمنایت بجزم حسرتم ساز خموشی هم صدا دارد
درین وادی که قطع الفت اسباب جمعیت ببالد یکنی و هم که چشم از آشنا دارد
بآن آوارگیها گرد راه دشت توحیدم سنای من بگرد خویش گردیدن بپا دارد
شرر در سنگ می رقصد می اندر تاک میجوشد گهر ریشه ساز است و خاموشی صدا دارد
باند از تغافل پیش باید برد سودایی که جنس جلوه عریانست و چشم ما حیا دارد
حذر کن از تماشا گاه نیرنگ جهان (بیدل) تو طبع نازکی داری و این گلشن هوا دارد
کی بآسانی دم آدم میسر میشود دل بصد خون می گدازم تا لبی تر میشود
سنك را هم میتوان برداشت دوش شرار گر گرانهای دل از ناله کمتر میشود
خاك راه فقر بودن آبرویم دادن است کی مس مهموم در فیض کیمیا زر میشود
حسرت دل را حساب از دیده باید خواستن هرچه دارد شیشه ما وقف ساغر میشود
شستنم اشکم عرق گل کرده ام یا آینه کز سرانجام گداز دل مصور میشود
سکت در طبع روان نظرات جا نداشتن بحر میلرزد بران موجی که گوهر میشود
گر باین کلفت فغانم ریشه بر گردون زند صد ره کاطوب زنار دل صنوبر میشود
بی کمالی نیست سعی بر زبان خامشان موج چون در جوی تیغ آسود جوهر میشود
نیست بی الفای معنی حیرت سرشار ما طوطی از آیینه روشن سخنور میشود
در نیستان جنون از بس زنیشان دفترم صفحه ما را چو دزد موج مسطر میشود
بسکه شرم خود نمائی آب میسازد مرا آینه در عرض تماشا شناور میشود
(بیدل) از بیمشکافی سر بگردون سوده ایم بال ما را ریختن پرواز دیگر میشود
(O)
کیست از جهد بآن انجمن ناز رسد سرمه کردیم مکر تا بتو آواز رسد
حذر ایشه مع ز تشویش زبان آرایی که مبادا سر حرفت بلب گاز رسد
در تجب از نفس شمع عرق میریزد یعنی اینست توانیکه باین ساز رسد
هستیم نیستی انگاشتی میخواهد ورنه آن رنگ ندارم که به پرواز رسد
در خور غفلت مان دعوی بیدائی ماست همه خوابیم کز آیینه به پرداز رسد
ما و من آینه دار دو جهان رسوائیست هستی آن غیب ندارد که بنماز رسد
حشر آتش همه جا آینه سوختن است آه از انجام شراری که بآغاز رسد
خاکساری اثر چون و چرا نمیدهد عجز بر هرچه زند سرمه بآواز رسد
مدعی در گذر از دعوی طرز ( بیدل ) سحر مشکل که بکیفیت اعجاز رسد
لاغری آنهمه زین مجسمه دورم افگند که نفس نشکنه دیده مورم افگند
چه توان کرد نفس گرم نجوشید بحرص مردی آتش دل نان زتنورم افگند
هستم بی حاصلی از بی کمالم وا داشت آگھی آینه در بالین شعورم افگند
خواندم از گردش پیمانه تحقیق خطی که بظلمتکده حیرت تورم افگند
هیچ کافر نشود محرم انجام نفس واقف مرك شدن زنده بگورم افگند
سبب قید علایق ز خود نرسیدم کلفت در چاه همین فطرت کورم افکند
ذره نامیم کس از فقر من آگاه نشد خاک در چشم جهان پیکر عورم افکند
پیش را دیدن از افسون تمیز نزدیک دائمی بود که از بام حضورم افکند
ذوق وصلی که بامید دلی خوش میکرد لن ترانی شد و در آتش طورم افکند
ناتوانی چو غبار از فلک آسو میتاخت طاقت خون شده در خاک بزورم افکند
یارب از خاطر ناز تو فراموش شود آن خیالات که از یاد تو دورم افکند
چرخ از پهلوی خامم بسه چید است بلند عجز (بیدل) بجنون زار غرورم افکند
(O)
لاله و گل چشمک زدن خزان فهمیده اند زعفرانی هست کاینجا بر وفا خندیده اند
بر غرور فرصت ما تا کجا خندد ثبات آبها ها در اینجا رنگ گردانیده اند
به که طفلان نخواند برگهر افسون کلم موجها بیتاب بودند ایندم آرامیده اند
منکر وضع ندامت غافل است از ساز عیش دستها اینجا درنك گل بهم سابیده اند
گل شوی نازه ز گردون محرم عدلت کنند جزوها یکسر خط پرکار را کج دیده اند
جیبه پا مغتنم گیرید و عشرتها کنید محرمان از صد بهار رنگ یک گل چیده اند
زین گلستانم بگوش آواز دردی میرسد رنگ و بوی نیست اینجا بلبلان نالیده اند
سرنگونی یافتم نشو و نما از ما رفت تا کجا کان همچو مو در متصل بالیده اند
خواب در گردون سحر شو خواب در دریا حباب در ترازوی نفس جز باد کم سنجیده اند
نیست تدبیر دماغ درد سرکار کی بی نبران عقل کامل را جنون نامیده اند
از ادب آباد آن نرگس نمیمانم اغفال خانه بیمار را دارالشفا نامیده اند
بیش هر نقش قدم ما را سجودی بر دلست تا بن خاك افتاد گان پای کسی بوسیده اند
بامید ( بیدل ) بخاك ترکستان نگذری شرم ناکان با هم آنجا باشره خوابیده اند
لب بی صرفه تو! جهل سبق میباشد خامه شایان عرق در خور شق میباشد
بلبلان قصه مخوانید که در مکتب عشق دفتر گل برروان ورق میباشد
در قناعت اگر ابرام نجوشد چو حباب سکینه وضع رضا سد رمق میباشد
خون ما مغتنم کرد سر تسکین گیر چتر کوه از وطاژ من شفق میباشد
ورق جوه گریبان جهان پر کردید کان محتاج کنون پشت طبق میباشد
با ادب باش که در انجمن یکتایی دعوی باطل اندیشه حق میباشد
هر کجا غیرت حسن انجمن آرای حیاست خجلت از آینه داران عرق میباشد
جوع و شهوت همه جا پرده در دلسکو بیست نغمه حر ز قانون نهق میباشد
سنك هم در کف اطفال ندارد آرام دود مجنون چقدر سست نسق میباشد
(بیدل) از خلق جهان عشوه خوبی مخوری غازه چهره این قوم بسق میباشد
(O)
لی کز گفتگو خون شد نوای ساز من دارد چربا خامشی یعنی زبان راز من دارد شکست رنگ جرأت میکشاید بال اظهارم طپیدنهای بسمل شوخی انداز من دارد
بنو میدی چو موج گوهرم داغ پراکندگی درون بیضه مردن نسخه پرواز من دارد
لعل لب او یکدم بی سلم اگر خنده تا حشر غبار من پرآب گهر خنده
يك خنده او برق بنیاد دو عالم شد دیگر چه بلا ریزد گر بار دگر خنده
يك شبم ازین گلشن بی چشم تماشا نیست چندانکه حیا نالد سامان نظر خنده
افسرده یی دارا از آه کتابش کو سنك است و همان کلفت هر چند شرر خنده
آنجا که زهم ریزد چار آینه امکان يك جبهه تسلیمم صد گل بدبر خنده
بی جلوه او آیینه از سیر گل و شبنم اشکم ز نظر جوشید داغم بجگر خنده
جوش چمن از خجلت در غنچه نفس دزدید آنجا که گل باشم از آه سحر خنده
یاد دم شمشیرت هر جا چمن آرایم چون شمع سرا پایم يك رفتن سر خنده
از چرخ کمان پیکر یا وهم تسلی شو کم نیست ازین خانه يك حلقه در خنده
از خجلت بیدردی داغست سرا پایم من كان بعرق گریوم تا دیده تر خنده
بی جلوة او (بیدل) زین باغ چه گل چیند در کسوت جاك دل چون صبح مگر خنده
لعنه مبرش دعى تا پشه نمایان کشد شرم بچشم جهان سایه مژگان کند
حسن عرق پاك او محرم دل بخواست آتش غیرت کجاست تا پرورق افشان کند
گر بتقافل دهد جلوه عنان نگاه خانه صد آینه یکمژه ویران کند
هرزه دو مطمئن کاش چو موج گهر آینه ام یکنفس محرم دامان کند
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
