Machine transcription
صحیفه ۲۱۲
غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه
حرف الدال
گل نکرد آهیکه بر ما خنجر قاتل نشد
آرزو برهم زد بالیکه دل بسمل نشد
دام محرومی درین دشت احتیاط آگهیست
وای برصیدی که از صیاد خود غافل نشد
دل راحت کز ندازد با گدازش واگذار
کوهی ما غنچه راهد کشت اگر ساحل نشد
در بیابانیکه ما را سر بکوشش داده اند
جاده هم از خویش رفت و محرم منزل نشد
شعله خاموش ثشقی پاس از خود رفتن است
داغ هم گردیدم و آسودگی حاصل نشد
گرچه رنگم این دو آتشخانه از من ریختند
از جبینم چون شرر داغ فنا زایل نشد
اعتبار اندیشگان آفت پرست کاهش اند
هیچکس محمود نامداری شمع این محفل نشد
عاقبت فرهاد نقشی برد و افسانه کیست
حیف بر وازیه کا ظالم بر بسمل نشد
ذوق آغوش دویی در وصل نتوان یافتن
شیر مجنون خالی شد و محمل نشد
نی تداز دل بکار آمد نه ریزشهای اشک
بیتو مشت خاك من برباد رفت و گل نشد
در لباس قطره نتوان تلخی دریا کشید
مفت آن شویی که خا کستر شد اما دل نشد
غیر من زین قلزم حیرت حبابی گل نکرد
عالم صاحب دل است اما کسی (بیدل) نشد
گلهای آن تبسم باغ فلك ندارد
صد صبح اگر بخندد يك لب نمك ندارد
رنگ دونی درین باغ رعنایی خیالیست
سیر جهان تحقیق ملك و ملك ندارد
پوچ است غیر و حدت نقد حساب کثرت
اعداد چیزی از خودچون رفت يك ندارد
اسلام و کفر هريك واحد خیال دانسث
در چشم دور و نزديك خورشيد شك ندارد
دل نو بهار هستیست اما چه میتوان کرد
رنگی که دارد این گل خارو خسك ندارد
پامال عجز باشید تدبیرها جز این نیست
مست است فیل تقدیر باد مجنك ندارد
آیینه آب سازید تاچند وهم صيقل
مكتوب ساده لوحی تشويش حك ندارد
ذوق طراوت از کل آغوش غنچه کی برد
زخمی که آب دزدد غیر از نمک ندارد
افشای راز ظالم موقوف تیره روزیست
تا غافل از زکاله است آتش محك ندارد
آفات دهر (بیدل) تنبیه غافلان نییست
طبع خر آ نقد رهاشك از كتك ندارد
کم نیست صحبت دل کر مرد و زن نماند
آیینه خانه هست کو انجمن نماند
کرحسرت هوس کیش باز آید از فضولی
کلفت کراست هرچند کل در چمن نماند
افسون کاهش اینجا تاب و تب غنچه هاست
دامن فشان برین شمع تامو ختن نماند
عرفان زفهم دور يست ادراك بی حضوریست
جهدی که در خیالت این علم وفن نماند
چون صبح ازین بیابان چندان تلاش دم کن
کز دامن بلندت کرد شکن نماند
یاد گذشتگان هم آینده است اینجا
در کار گاه تجدید چیزی کهن نماند
بر وضع خلق غم است آرایش حقیقت
ناخن بکیاست هس که در و زمن نماند
مجنون پرده دشت محو کنار لیلی است
عاشق بسعی غیرت دور از وطن نماند
کرد خیالتنا کی هرسو دهد نشانم
جایی روم که آنجا اوهم زمن نماند
این مبحث نمودن از نسخه عدم نیست
کرزان دهن بكویم جای سخن نماند
یاران بوسع امکان درمغز حال کوشید
تصویر انفعالیم کز پیرهن نماند
(بیدل) بدیر امراض انصاف نیست ورنه
تادان بت برهمن بر برهمن نماند
کم و بیش و هم تعینت سر و برك نقص و کمال شد
مه نو دمید و بدر زد بکدامت بدر وهلال شد
بصفای جلوه نساختی حق كبريا نشناختی
بخیال آینه باختی که جمال رفت و مثال شد
سحری گذشتی از انجمن سر آستین بهوا شکن
زشمیم سایه صفت کل شمع ناف غزال شد
چو نفس مرا زسر هوس بهوا رمیده زجیب دل
گره زرشته نموده که شکست بیضه و بال شد
بترا نه من و ما کسی زنوای دل چه اثر برد
مزه حلاوت این شکر ز ازل ودیعت لال شد
زتلاش تازگی سخن گهر صفا زمین حزن
خجل است جوهر چینی که بجر رسید وسفال شد
زغبار لشکر زندگی دو سه روز بیدلی ترا
حذر از تلاش در موثبت که هجوم رستم وزال شد
بدل کداخته کی طرب که درین سراب جنون تعب
چو عقیق رلب تشنگان جگر آب گشت وزلال شد
شم است جوهر قبع نت بگره کی فشرد قدم
بکفش انفعال سيه دلی اگر اخگر تو زکال شد
سحر فنا کده حیا نفس غیور التجا
چه عرصه بطمع نوال زد که بدمم توسوال شد
نفس زدی و جهان گرفت انو ترانه ماو من
که شکست شیشه محفلت كه صدا برنك خيال شد
زحضور غیبت نامها همه راست زحمت مدعا
تو چو (بیدل) از همه قطع کن که وقوع رفت و محال شد
کو جنون تا عقده هوش از سر ما وا کند
و هم هستی را سپند آتش سودا کند
در بساط خا کدان دهر نتوان یافتن
آنقدر گردی که تعمیر شکست ما کند
بعد ازین آن به که خاموشی دهد دادسخن
کوهد معنی کسی تا کی زبان فرسا کند
عجز ما را ترجمان غفلت ما کرده اند
تاهمان وا ماندگی تعبیر خواب پا کند
بی تمه باید از حیرت شکر نگاه
هم که چون تصویر برقاش چشمی وا کند
یاد پیمای سبك مغزیست هر کس چون حباب
ساغر خودرا نگون درمجلس دریا کند
بیدماغی آبروی کرم التفات دلبر یست
میروم از خود مبادا باد استغنا کند
قیمت وصالش ندارد دستگاه کائنات
نقد ما هیچ است شاید هم بنا سودا کند
بی تکلف صنعت معمار عشقم داغ کرد
کل شکست هر دو عالم ناله برپا کند
بی رمها را علاجی نیست شاید چون چنار
دست برهم سودن ما آتشی پیدا کند
عبرت من چاشی کیر از شکست عالمیست
هر چه کردد توتیا چشم مرا بینا کند
چاره دشواراست (بیدل) شوخی نظار مرا
شرم حسن او مکر در دیده ما جا کند
کو رنك و چه بو جلوۀ یار است ببینید
گل نیست همان ناله عندلیب است ببینید
زین برك كلی چند که آیینه رنگ اند
آن دست که بیرون بنکار است ببینید
آفاق بمرض اثر خویش اسیر است
صیاد همین کرد شکار است ببینید
بر صفحه آتش زده عمر مبازید
فرصت چقدر بیجه شرار است ببینید
این دشت که جولانگه مقدورك تمناست
ای آبله پا یان همه خار است ببینید
خون گرمی عشق آینه پرداز بهار است
کو غنچه چه کلوس و کنار است ببینید
یک سجده نه چود طلب بی خبری شرم
پیشانی ما آبله دار است ببینید
آهنگ کنو اندیشه برون است خیالش
دیگر نتوان دید بهار است ببینید
عمریست تماشا گله شوخی نازیم
آیینه ما با که دوچار است ببینید
(بیدل) ز نفس آینه ام پاس خرد نیست
کای دیده وران اینچه غبار است ببینید
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
