Machine transcription
صحیفه ۱۷۰
غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه
حرف الدال
در اشکی که لب تا محرم تحريك بود
عافیت چون معنی عالم بدل نزديك بود
مقصد خلق از تپیدن های موهوم ماند
بی غلط کردند از بس جاده ها باريك بود
نفع منع نه شد از هم خوردن کوس و دهل
دارو آن اعضائی در دماغ خيك بود
تا کجا عثمان بخندد بر دماغ اهل جاه
جاه و صهبای تعیین پیکر ال و نيك بود
ساز نافهمیدگی کو کت کوقاؤد چه فضل
من کجا دیدم محبت ترك ماناچيك بود
دل چه سازد جسم خاکی هم در ازش محو است
آبته پرداز که نآید خانه برتاريك بود
عشق ورزیدم ( بیدل ) باخیالات هوس
این خس پوشکم از عالم تشكيك بود
درینا طبعیكه درتیغ ادب آخته اند
بی نیازان سرو گردن بخم افراخته اند
نه فلك راخود افتاده سرو کار جدال
عرصه خالی وزحیرت سپر انداخته اند
درمقا میکه دلم دیده ودیدار یکیست
همه دانند که آئینه نیر داخته اند
چه بهار و چه خزان در چمنستان حضور
عرض هررنك كه دارند همان باخته اند
هیچو عنقا که بجز نام ندارد اثری
همه آوازه پرواز بر ساخته اند
بلبلان چمن قرب بآهنك يقين
میسر ابند و همان هم سبق فاخته اند
از ازل تا به ابد آنچه تماشا کردیم
خود تمثیلان خیال آینه پرداخته اند
کر بترك نرسیده است کسی نیست عجب
کان سوی خویش ندارند ره و تاخته اند
چاره خود سری خلق چه امکان دارد
شخصیت انجمن عیش و بغم ساخته اند
خودشناسی مرض جوهر یکتائی نیست
( بیدل) اینهاهمه شویش اند كه نشناخته اند
در بیابانیكه سعی بیخودی رهبر شود
راه صد مطلب بيك لغزیدن پا سر شود
جزوها در عقده خود داری کل غافلند
نقطه از ضبط عنان کر بگذرد دفتر شود
عشق از طبع جهان آلودگی هم محو کرد
لاف چشم تر توان زد دامنی کرتر شود
کر همه کوه بود نومید يست افزردگی
از کرانباری مبادا کشتیم لنگر شود
نال آسودن ندارد خود كدازیهای من
چون پروانه است آن آتش كه خاكشترشود
عقده کارت دلیل اختیار دیگر است
شاخ کل چون غنچه آرد رشته کوهر شود
بشکست همزمان تعمیر سودی بسته اند
فرجی وقف فنا کر آرزو لاغر شود
چاره نتواند بشان وارسا خونین دلان
زخم کل از بخیه شبنم نمایان تر شود
خاك حسرت برده دارم که مانند جرس
ناله میباید بجای باده کر ساغر شود
صاحب آئینه نتوان کشت بی قطع نفس
یکذره از زندگی تا خضر اسکندر شود
وضع همواری زابنای زمان مطلوب است
آدمیت کر نباشد هر که خواهد خر شود
(بیدل) آسان نیست کسب اعتبارات جهان
سخت افسردن بخون میباید تا خاک زر شود
درخیالت چون نكه کرم تماشا میشود
دیده پوشیده ما عينك ما میشود
سینه صافی هركجا روشن بیان مدعاست
خامشی چون حیرت آئینه کویا میشود
غنچه غافل نیست از کیفیت حسن بهار
در تامل رنکهای رفته پیدا میشود
درخت خو بخش عافیت ثمر نبود
صدای تار رك سنك جزشرر نبود
هجوم حادثه باصاف دل چه خواهد کرد
زسیل خانه آئینه را خطر نبود
غبار وحشت ما از سراغ مستغنی ست
برفتن نكه از نقش پا اثر نبود
بصالمیكه ادب محو بی نشانهاست
هوس اگر همه عنقاست نامه و رنبود
بکار کام تأمل همان دلت نفس
کره برشته کارم کم از کمر نبود
زتخت شکوه ندارم که تحمل شمع مرا
بهار سوختی هست اگر ثمر نبود
عقوبت دو جهان دل بيك تغافل است
شکست خاطر آئینه آنقدر نبود
برنك رنك روان زه نورد سودا را
بغیر آبله پا کل سفر نبود
درین محیط که هر قطره نقد با حق است
خوش آن حباب كه آهن در جکر نبود
مخواه رنك حلاوت زکفتكو ( بیدل )
نی که ناله کند قابل شکر نبود
در عشق آنکه قابل دردش ندیده اند
جزنیست کر قلمرو مردش ندیده اند
کانها که باسم بهار است ناز شان
از باد مهر كان دم سردش ندیده اند
خلق خیال باز فریبند زیر چرخ
خال ز باد تخته نردش ندیده اند
وا مانده اند خلق به هیچ وخم حسد
کیفیت حقیقت فردش ندیده اند
برسایه بسته اند حریفان غبار عجز
جولان کوه ودشت نوردش ندیده اند
سامان نوبهار کلستان ماه من
رنك پریده ایست که کردش ندیده اند
از كاو آسمان چه تمتع برد کسی
شیر سفید و روغن زردش ندیده اند
ای بیخبر زشکوه کردن شرم کوش
آخر ترا حریف نبردش ندیده اند
( بیدل ) درین بساط نما شائیان وهم
از دل چه دیده اند كه دردش ندیده اند
در غبار هستی اسرار فنا پوشیده اند
جامه عریان مارا زما پوشیده اند
ای نسیم صبح از دم سردی خود شرم دار
میرسی بی باك كانها كان قبا پوشیده اند
غنچه ها را تابحر که رق خونین میشود
در ته دامن چراغی کز هوا پوشیده اند
زین کردهای ناچیده پوشاند حباب
اینقدر دوشی که دارم بوریا پوشیده اند
کرهمه عنقا شوم شهرت كریبان میدرد
عالم عریانی است اینجا كرا پوشیده اند
راز داریهای عشق آسان نمی باید شمرد
کوهها در سرمه کردند تا صدا پوشیده اند
بیمر آگاه دامان ته رنکین میکنم
خون ما را دردم تیغ قضا پوشیده اند
ماد و عالم جلوه پیش خویش پیدا نیستم
فهم باید کرد ما را در بکا پوشیده اند
هیچ چشمی بی نقاب از جلوه اش آکاه نیست
داغم از دستیکه در رنك حنا پوشیده اند
ای هما پرواز شوخی محوزیر بال کیم
ظلمتست اینست اینجا سایه را پوشیده اند
سرنوشی داشتم در چشم کس روشن نشد
اینقدر دانم که زیر نقش با پوشیده اند
از قناعت نگذری كانها زشرم عرض جاه
دستها در مهر سنتی کنجها پوشیده اند
در سواد فقر کم شو زنده جاوید باش
در همین خاك سیاه آب بقا پوشیده اند
دوستان عیب و هنر از یکدگر پنهان کنند
دیده ها باز است اما بر حیا پوشیده اند
( بیدل) از یاران کسی بر حال مارحمی نکرد
چشم این نامحرمان کوراست یا پوشیده اند
در محنت آخر بجسانی کار بیدادم رسید
کوطپیدن سرمه شد هرکس بفریادم رسید
مکتب آفاق از بس درسکاه عبرتست
کوشمال بود هر حرفی کز استاد م رسید
سینه را از تیر دول را نیست از زخم سنان
بی قدت آن آفتی کرسرو وشمشادم رسید
دامکاه شوق چون من صید محرومی نداشت
ناله واری هم نماند از من که صیادم رسید
عشق حسنی داشت نامند با مزاجم آشنا
سیل شبنم بود تا در محنت آدم رسید
چون شرر داغ فنا نتوان زدود از طینتم
چشم زخمی بود مسدومی کزایجادم رسید
کره کوخون شو که من از پاس مطلب سوختم
تا کنم سامان آب آتش به بنیادم رسید
حسرتی در پرده نومیدی دل داشتم
سوختم با چون سپند آخر بفریادم رسید
یار دارد پرسش احوال دور افتادکان
کو فراموشی که کویم نوبت یادم رسید
سنك هم کز واشکافی باز می آید برون
این صدا از بیستون وسعی فرهادم رسید
قاصد شوق از کین نارسائی ایمن است
ناله دارم که در هرحا فرستادم رسید
شعله افسرده ( بیدل) شور خاکستراست
در هوایش هر کز فتار خود بامدادم رسید
در تماشایکه چشمم محو آن طناز ماند
نکهت کل نیز چون رنك کل از پرواز ماند
بسکه فطرتها بگرد نارسائی باز ماند
یکجهان انجام خجلت بردر آغاز ماند
نغمه ها بسیار و مادا زجهل مستمع
هر قدر بی پرده شد در پرده های سازماند
حسن در اظهار شوخی يك تغییری نداشت
چشم ها غفلت فکندند جلوه محو ناز ماند
این زمان حسرت تسلی خانه جمعیت است
بی خیالی نیست آن آئینه کز پرداز ماند
نقش نیرنك حقیقت نیدلوجدل بس است
شوق غافل بست کزچشم تماشا باز ماند
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
