Machine transcription
غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه
حرف الدال
خیال چشم که بساغر نمك می آيد
نگاروم که چو اشکم به قدم زنی
دل از فریب صفا جمع کن که آخر کار
غبار دل ز پریشانی تپش در یاب
خوش باش که کام زنی درین کهسار
که مجلسی بنظر شیشه رنگ می آيد
هزار قافله عذر لنگ می آید
ز آب آئینه ها زیر زنك می آيد
که هرچه هست درین خانه تنك می آيد
هزار شیشه صدای ترنك می آيد
محرمم چو نفس قاصد چه مکتوبم
چه محنت است که دارد کسی بترك هوس
بكموشی زوم از منت خیال را
امانت صفتا مایه ظفر گیرید
بهر تمکین که تهی کوش و فهم کم کنی
که رفتم همه جا بید رنگ می آيد
مرا کذشتن ازین کام تنك می آيد
که خضر نیز ز صحرای بنك می آيد
ز شکسته پیکار خدنك می آيد
صدای كوهتان سر بسنك می آيد
ز خود بیاد نكاه كه میروی (بیدل) که از غبار تو بوی فرنك می آيد
خیال خوش نكهان باز شوخی سری دارد
روادارد چرا بر دختر رزنك رسوائی
ندارد كرد باد این بیابان خاك افسردن
بطوفان خیال پوچ ترسم كم كنی خود را
کمالت دعوی اخلاق و آنگه منکررندان
فضولی در طلسم زندکی نتوان زحدبردن
تو خودرا از گرفتاران دل فهمیده ورنه
نجون من قیامت از کستان محشری دارد
كراز انصاف پرسی محتسب هم دختری دارد
چو بیدست و بائی چیدن دامان پری دارد
توتها میروی زین دشت وكردت لشکری دارد
زحق مكذر سپهر آدمیت محوری دارد
تپهسی آخر عرق رعشان مسطری دارد
سرا سر خانه آئینه بیرون دری دارد
من رسوای خوبانم آمده و اندیشه رضوان
بمیرت آشناشو از جهان نيك بیرون آ
درین بحر از فنا سامان وضع صدق مگذر
طرب مفت توکرباماره روئی کرده سودا
بوهم جاه مفر وز لعین زیبق ناگی
زوضع سایه ام مجریست این آواز می آید
ببودم آنقدر و اماده این انجمن (بیدل)
درین حد رستسزاهر کس سری دارد سری دارد
مژه نکشوده این خانه وحشت دری دارد
کف دست طمع زهم نهادن کوهری دارد
درین كشوره دكان كامروشان شکری دارد
نکین کر شهرتی دارد بنام ديكری دارد
که راحت كرهواییباشد ضعیفی بستری دارد
با فشاست شوقم اما كامل اشکری دارد
خیال نامداری تا کیت خاطر نشین باشد
طراوت آرزو داری زقید جسم بیرون آ
قدر جهد معيراچیست مارا در خاكش هم
غباری نیست از بست و بندموج دریارا
زچشم تر خاك انتظار شوق پرسیدم
محال است اینکه صحر از طبیعت عاريت پوشد
چه لازم سرنوشتت چون نگین زخم جبین باشد
که سر سبزی نبیند دانه تازیر زمین باشد
براحت كرزند جا آغوش بالا نشین باشد
حقیقت بی نیاز از اختلاف کفر و دین باشد
بهر خون کشته کشت احوال مشتاقان چنین باشد
سحر کرصد فلك یابد همان آه حزین باشد
درین وادی بجوید هم میسر نیست آسودن
خود مجیدن مأیست بیمقدار پروازی
نجوش درمات از خویش اگر شصتت اگر محفل
بیکلزارم من بزدند شوخی کدر دستش
فرو رو زیر خاك ای سركران نشئه حست
ندارم نشئه دیکر بچر سر كشتكى (بیدل)
همه كرجانه آئینه کردی حکم زین باشد
كند موج مارا يك نفس كرداب چین باشد
نشاط هر دو عالم يك نكاه واپیسن باشد
هجوم جوهر شمشیر چین آستین باشد
زقارون نام هم نمایست برروی زمین باشد
چو کردمید من مخمل خط ساغر همین باشد
دادعشق ازبی نیازی درس طفلانم بیاد
میشمارم تنگی این خانه مجنون مرا
زان ستمهایکه از بیداد هجران دیده ام
از تغافل خانه ناز تو بیرون نیستم
از عدم تا تسو نرم برده است فکر پستی
بعد ازین غیر از فراموشی که می یاید مرا
سرخط جمعیت پیش چشم و میخوابم بیاد
گر نباشد وسعت آباد بیابانم بیاد
میدرم پیش تو كرآید گریبانم بیاد
شیشه بودم که دارد طاق نسیانم بیاد
نيستم زانها که هستی آرد آسانم بیاد
مفت آگاهی اكر روز دو میمانم بیاد
شرم بیدردی مکر در جبه ام چیند عرق
در قرا موشی مکر جمعیتی پیدا کنم
دل کباب پرتو حسن عرقناك كه بود
زان قدر هوشی که میکردم توهم خویش جمع
با خیال رفتکان هر قالبم از بیكسی
(بیدل) آن روز می و چامم بدیگر جاست
تا نماند تنك خشکیهای مژکانم بیاد
ورنه چون موی سر مجنون پریشانم بیاد
کز هجوم اشك می آید چرافانم بیاد
چون بیادت میرسم چیزی نمیانم بیاد
كاش کردون وا گذارد باد یارانم بیاد
يكدوم بگذار تارتنگی بكردانم بیاد
بالغ بودم که پیه خوابم بعهد انشا کرد
سی مغرور ز هچوم در آگاهی زد
میشمارم قدعهد برسر دل می لرزد
کرد برواز دراندیشه پری می افتاد
فلك نقاش ازل حسن یقین میپرداخت
هیچکس نقص وضع بدو نيك مباد
نقطة اشك روان گشت و خطی پیدا کرد
خواب پنداشتم از آبله مژکان وا کرد
بای بر آبله ام کار که مینا کرد
خاك کشتش سر سودائی ما بالا کرد
نقض ما ديدو بسو بو اشارتها کرد
نسخة حيرت ما طبع فضول اجزا کرد
نقش نيرنك جهان در نظرم رنك نبست
فطرت سست پی از پیری و هم امل
دل بپرداز طرب کن که درین تنك فضا
حسن هم سو نكر دسعی نظر خود بینی است
عشق از آرایش ناموس حقیقت نکذشت
( بیدل ) از قافله كن فيكون نتوان یافت
در تمثال زدم آئینه استغنا کرد
لغزشی خورد که امروز مرا فردا کرد
خانه آینه را چید صفا صحرا کرد
آینه میخوادست تا بته کند با ما کرد
نتف ما را نمد آئینه دل با کرد
بار چشمی که توان زحمت پشت با کرد
داغ عشقم چاره چوشها کبابم میکند
کاش بر بنیاد موهومی نمیکردم نظر
کره شوم پیش باز صیح ایچاد من است
محمل و دیای جانم کو نباشد کو مباش
شکر پیری تا کجا كویم که این قد دوتا
سوختن منت گذار ماهتابم میکند
فهم خود پیش از خرابیها خرابم میکند
خنده کل تا کردم سامان كلابم میکند
بوربای فقر هم تدبیر خوابم میکند
صفر اعداد خیال او حسابم میکند
در محبت دشمن من انفعال نا کسی است
در طفولیت جانه تنك دولی افتاده ایم
نقطة موهوم اما عمرها شد ذره وار
پوست وتن انتظار مغز معنی میکشم
سایه الفتاره ام ليك التفات پستی
زان سرکو بمر داندن شرم آبم میکند
ما و تو چندانکه میبالد عذابم میکند
عشق از دیوان خورشید آفتابم میکند
آخر این چیزی که میپینی کتابم میکند
آفتابم میکند تری نقابم میکند
من نمیدانم كنیم در باز كاه كبر یا
حلقة بیرون در ( بیدل) خطابم میکند
در احتیاج نتوان برسفله التجا برد
ابر بهار رحمت از شرم آب كردید
از دیر اكر رمیدیم در کعبه سر کشیدیم
فکر و قور هیچیز افسون بی تمیز یست
هر جا زوشتایدیم داد فراغ دادیم
باید ز خا كم اکنون خط غبار خواندن
يك وايسین نكاهی میخواست رفتن عمر
دست شکسته حیف است باید به پیش پا برد
تا حسرت اجابت کل برکف دعا برد
از خون برون نرفتن مارا هزار جا برد
الوان نعمت است آن کز منع اشتها برد
پهلوی لاغر از ما تشویش بور یا برد
عمریست سر نوشتم پیری بنقش پا برد
مشاطه قدر دان بود آئینه رقضا برد
قاصد به پیش دلدار تا نام مدعا برد
دست در آستینش دلبردل نهان داشت
تدبیر چرخ خون شد در کار عقده دل
اقبال اهل همت بازی خور هوس نیست
شد قامت جو انم در پیریم فراموش
جوش عرق چو صبحم در پرده شبنم داشت
( بیدل ) گذشت خلقی محمل بدوش حسرت
مکتوب ما عرق کرد چندانکه نقش ما برد
امروز ش از کف ناز آن پیج واحتا برد
این دانه از درشتی دندان آسیا برد
نتواند از سر چرخ هرمکر و فن ردا برد
آخر عصای چوبین از دستم آن عصا برد
تادم زدم ز هستی شرم از نفس هوا برد
مارا هم آن زوق میبرد تا کجا برد
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
