Machine transcription
غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه
اینقدر ریش چه معنی دارد غیر تشویش چه معنی دارد
جغد از زاهد مسواك بسر عقرب و نیش چه معنی دارد
يك نخود کله و ده من دستار این کدو پیش چه معنی دارد
آدمی خرس به نظم است آخر صید حق میش چه معنی دارد
دعوی پوچ باین سامان ریش زود پیش چه معنی دارد
شیخ بر عرش نبرد جبکند طبع درویش چه معنی دارد
(بیدل) اینجا همه ریش است و فش است ملت و کیش چه معنی دارد
اینقدر نمیدانم صیدم از چه لاغر شد کز تصور خونم آب تیغ او تر شد
کاغذ تو ن لو را گرد حسن و عشق شورانگیخت احولی شرر افتاد قند ما مکرر شد
گردش فلك دیدی ای جنون تامل چیست دور دور پیمائیست شیشه وقف ساغر شد
خواب گل درین گلشن تهمت خیالی بود رنگ پهلوی کرمائند نا امید بستر شد
کسب مخزنت دنیا سخت عبرت آلود است خاك گشت سر در جیب قطره که گوهر شد
حرف شعله خویش با محیط سر کردم فلس ماهیان یکسر دیده سمندر شد
در جهان نومیدی محو بود آشها آرزو فضولی کرد جستجو ستمگر شد
هر چه با جنون پیوست از نگین تقدیریست پاسبان خود گردید خانه که بیدو شد
راحت آو زوشها داغ کرد محفل را رنگها چو شمع اینجا صرف بالش پر شد
آه بر در دونان آخر التجا بردیم لقمه کام میمیرم آبرو میسر شد
(بیدل) این لطافتها جرم خست کس نیست احتیاجها شورید کوشش دوستان تر شد
اینکه در دیر مجبت دم سرد پیدا کرده اند دل نداری ورنه دل از درد پیدا کرده اند
گم شده است آثار محبت ها بگرد جست و جو نادرین صحرا سراغ مرد پیدا کرده اند
برده اند از موج گوهر پیچ و تاب اشتراك مصرع ما را از تضمین فرد پیدا کرده اند
چون نگاه چشم آهو عمر در وحشت گذشت خانه را اینجا بیابان گرد پیدا کرده اند
میدهندم دل بهر آئین که می آیند پیش بازیان طرفه ره آورد پیدا کرده اند
هیچکس از اختراع این بساط آگاه نیست رنگ خیا ز جو باران نرد پیدا کرده اند
منکر پیداست و پنهانی معذوران مباش عاجزان كاريكه نتوان کرد پیدا کرده اند
ما جراى خامشان نشنیده میباید شنید بی زبان را نفس پرورد پیدا کرده اند
بادما کز گر بسیر نوکستانت سریست رنگ بیماران چشمت زرد پیدا کرده اند
زان بهارم مژده بوی خرامی میرسد رنگهای رفته (بیدل) گرد پیدا کرده اند
اینکه طاقت ها جوانی میکند تا توانی ناتوانی میکند
بسکه قطر تها ضعیف افتاده است تکه بر دلهای فانی میکند
عصمت از تشویش دنیا جستن است نفس را این غنچه زانی میکند
قید هستی پاس ناموس دل است بیضه داری آشیانی میکند
هر که را دیدم درین عبرت سرا بر جبین زن کمانی میکند
آنقدر از خود بساطش رفته ام باان جهانس آکجهانی میکند
گر همه خاك از زمین گردد بلند بر سر ما آسمانی میکند
نیست کس اینجا کفیل هیچ کس زندگی روزی رسانی میکند
در تپید ناب نفس روز جزا سعی بسمل برفشانی میکند
از چه خجلت صفه بندم آتش زد چون عرق دائم روانی میکند
بسد ما غم غیر دل زین انجمن هرچه بردارم گرانی میکند
هیچ میدانی کهرای بخیر شاه ما را پاسبانی میکند
كلك (بیدل) هر کجا دارد خرام مکتبه هم ناز روانی میکند
ای هوس توار کان چند تک دو میکنید سعی نفس آینه سوى عرق رو کنید
محل و دیبا همه باب حساس هواست نقش نی بوریا زینت پهلو کنید
جهد ناکامیست و هم صید تسلی نکرد رم همه وقتش بر ماست دشت و در آهو کنید
گردن تسلیم عشق خط امان است و بس روم تیغ قضا تكيه باين مو كنيد
از جبتی میرسیم باخته رنگ نگاه کر سر سبو کلبه یست حیرت ما بو کنید
آینه دار حضور غیب پرستد چرا حاصل تحقیق چیست کز من و مالو کنید
صنعت پر کار عشق حیف بود ناتمام سر چسوا میدهید نوام زانو کنید
پیش غرور فلك عجز بشر روشن است مهره کمان پیملید نوحه بیازو کنید
عالم بیگانه آئین معرض تمثال نیست ششجهت آئینه است آینه یکسو کنید
ماه زوضع هلال یافت عروج کمال بوی جبین برده اید پشه ابرو کنید
ذره مو هوم را شرم لسنجد بهیچ (بیدل) ما را همین سنگ ترازو کنید
با این خرام ناز اگر آن مست میرود رنگ حنا بحيرتش از دست میرود
خلق جنون تلاش همان برامید پوچ هر چند سعی پیش ترقت میرود
خواهی ببسير لاله و خواهی بکشت گل بادامن تو هر که نه پیوست میرود
بیکار نیست دور خرابات زندگی هر کس زخویش ناتنسی هست میرود
كسب كمال آینه دار فروتنی است موج گهر ز شرم فتا پست میرود
آسودگی چو ريك روانم چه ممکست بی طلب کر آبله هم بست میرود
اشکم برنگ سیل درین دشت عمرهاست بیشتاب آن غبار که ننشست میرود
تا کی بكفتگو شمری فرصتی که نیست ای بی نصیب ماهیت از شست میرود
(بیدل) دگر تنظیم حرمان کجا برم من جز آئی ندارم واو مست میرود
با خزان آرزو حشر بهارم کرده اند از شکست رنگ چون صبح آشکارم کرده اند
بحر امکان خون شد از اندیشه جولان من موج اشکم بر شکست دل سوارم کرده اند
جلوه ها بی رنگی و آئینه ها بی امتیاز حیرتی دارم چرا آئینه دارم کرده اند
برد موقوف قضا از اصل کار آگاهیم سرمه ها در چشم دارم تا غبارم کرده اند
پیش ازین نتوان به برق منت هستی گداخت يك نگاه واپسین نذر شرارم کرده اند
با کدامین ذره سنجم آبروی اعتبار آنقدر هیچم که از خود شر مسارم کرده اند
نا نگاهی گل کند می بایدم از هم گداخت چون حیا در مندرج حسن آ ببارم کرده اند
من نمیدانم خيالم يا غبار حسرتم چون سراب از دور چیزی اعتبارم کرده اند
دستگاه زخم محرومیست سرتا پای من بسکه چون مژگان بچشم خویش خارم کرده اند
میروم از خود نمیدانم کجا خواهم رسید محمل دردم بدوش ناله بارم کرده اند
من شرر پرواز و عالم دامگاه نیستی تا دهم عرض پر افشانی شکارم کرده اند
بوی وصل کیست (بیدل) گلشن آرای امید پای تاسر پاس بودم انتظارم کرده اند
باد صحرای جنون هر گه گل افشان میشود جیبم از خود میرود چندانکه دامان میشود
پرده ناموس دردم از حجابم چاره نیست کز گریبان چاك سازم ناله عریان میشود
نیستی آئینه اقبال عجز ما بس است خاك را اوج هوا تحت سلیمان میشود
در کشاد عقده دل هیچکس بی جهد نیست موج گوهر تا خنش چون سوه دندان میشود
زندگانی را نفس سررشته آرام نیست موج دریا را رك خواب پریشان میشود
ای فضول و هم معنی آدم از جنت چه دید عبرتست اینجا که صاحبخانه مهمان میشود
ناله ها در پرده دود جگر پیچیده ایم سطر این مکتوبها خواندن نپستان میشود
پای تاسر عجز ما آئینه نازك دلیست خاك را نقشی قدم زخم نمایان میشود
غنجه دل به کفاز فکر شکفتن بگذرہ کاین گره از باز گشتن چشم حیران میشود
معنی دل را مجاز نیست جز طول امل ریشه پیون در جلوه آید دانه پنهان میشود
ماند الفت ها بيك سو تا در وحشت زدیم چین دامن عالمی را طاق نسیان میشود
عافیت دور است از نقش بنای مجرمی خون بود رنگی کزو تصویر انسان میشود
غنچه وار از رك هستی این چمن بی بهره ایم دامن ما پرگل از چاك گريبان میشود
مست جام مشربم (بیدل) که از موج میش جادهای دشت بکرنگی نمایان میشود
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
