Machine transcription
صحیفه (٦١٣) غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف الدال
باده تحقیق را ظرف هوس تنگی کند در و آتش لباس خار و خس تنگی کند در درزا جو لا نگه چون سینه عشاق نیست بر فغان مشکل که آغوش جرس تنگی کند
بر جنون می پلیم واز خویش بیرون میروم کرد باد شوق را خاکی قفس تنگی کند عیش رسوائی نکام کوچه گردان و فاست ای خوش آن وضعی گرد خلق هس تنگی کند
در خیال راحت از فیض طپیدن غافلیم آشیان ایکاش بر ماچون قفس تنگی کند همچو آن سوزن که در ماند زکار نازسا مخروزنك سفی بازوچون نفس تنگی کند
نه فلك در وسعت آباد دل دیوانه ام هست خططائیکه در پای مکس تنگی کند ما دو عالم شکوه در ضبط نفس خون کرده ایم تا مبادا خاطر فریاد رس تنگی کند
غنچه ييك مشت زر صد رنگ خست چیده است اینقدر یارب مبادا دست کس تنگی کند شکوه می دزد کرده ام (بیدل) ز کم سختیست ناله در پرواز آید چون قفس تنگی کند
بازما همزیست دوش چشم حیران میکشد محمل اجزای ما چون شمع مژگان میکشد ناتوانان مغتنم دارند وضع عاجزی کز غرور طاقت آسودن بجولان میکشد
ماضعیفان آنقدر ها زحمت باران نه ایم سایه باری دارد اما هر کس آسان میکشد هیچکس در مزرع امکان قناعت پیشه نیست کز همه کندم بود خمیازۀ نان میکشد
صلح و جنك عرصۀ غفلت تماشا کردنیست تیر در کیش است و خلق از سینه پیکان میکشد دوری انس است استعداد اشیای خلق طفل میروزشیو آدم که دندان میکشد
التفات رنك امکان یکقلم آلود کیست مفت نقاشی کزین تصویر دامان میکشد وحشت آهنگی ز فکر خویش بیرون آمد شمع باز دامن تا کند سر از گریبان میکشد
محر او را هر سرمو یکجهان بالیدن است کاه حیرت دانم از قدری که مژگان میکشد میروم از خویش و جزحیرت دلیل جهد نیست و حشم در خانه آئینه میدان میکشد
جسم کرشد خاك (بیدل) رفع اوهام دوئیست شخص از آئینه کم کردن چه نقصان میکشد
باز اشکم بخیالت چه فسون میریزد صخره می افشرم آئینه برون میریزد هر کجا میگذرى كز درو طاوس است نقش پایت چقدر بوقلمون میریزد
چه اثر داشت دم تیغ جفایت که هنوز تاك تصویر شهیدان تو خون میریزد عبرت از وضع جهان گیر که شخص اقبال آبرو بر در هر سفله دون میریزد
عاقبت ساز تردد کده دانائی نیست مفت کردی که بصحرای جنون میریزد جام ناشیته این بزم جنون جوش می اند خون دله اینهمه بیرون و درون میریزد
در دبستان ادب مشق کلام ابلهت که الف میکشم و حلقه نون میریزد سر بی سجده عرق بست به پیشانی من صنم از شیشه نا کشته نگون میریزد
(بیدل) از قید دل آزاد نشین صحراشو وسعت از تنگی این خانه برون میریزد
باز چشمم احرام چه در می بندد کز غبارم نفس صبح کر می بندد فکر جولان همه تشویش عمارت سازیست فطرت آبله مضمون دگر می بندد
غیر دل کوشه امنی که توان یافت کجاست بخیه امید نفس رخت سفر می بندد عرض جوهر زهی بی حمیدی نیست فلك ورنه چون آینه دستت چو تمر می بندد
بی دلیل استن کجا ای هرزه در این طلب بال و پر ریختن ناله شکر می بندد دزدی ماده را جزای ضعیف است اینجا آسمان سنك بدامان شرر می بندد
وحشت عمر کمین شیفته فرصت نیست صبح از دامن افتاده کمر می بندد ناپکی قصه مستقبل و ماضی خواندن باخبر باش که افسانه نظر می بندد
عجزم از سعی وفا جوهر طاقت گل کرد آب در کسوت یاقوت جگر می بندد کسب جمعیت دل تخته ضبط نفس است تسکی قافیه موج گهر می بندد
شمع این محفلم از داغ دلم نیست کرر آنچه دریا فندنم عجز دهر می بندد ناله ام مانع شد از بی اثری ها ( بیدل ) تیغ چون منفعل افتاد سپر می بندد
باز دامان دل آهتك چه گلشن میکشد ناله تا میکنم طاوس کردن میکشد بسکه استحقاق کرم بی پر و بالم رساند هرکجا دامان تو میکرد سوی من میکشد
پیش ازین نتوان چراغ رنك ناز افروختن خاصه تصویر بادام تو روغن میکشد ناله ام ره گمرانی بر نمی دارد ز دل سنك این کوه از صدا باز فلاخن میکشد
شمع این محفل نیم اما بذوق تیغ او نا نفس دارم سری دارم که کردن میکشد پیر و سعی تجرد در نمی ماند بعجز رشته از هریپوهن خود را بسوزن میکشد
اعتبار اهل فقر از عالم اقبال نیست آتش آلوداست آن آبی که آهن میکشد نشئه بر دیوانه شد دشت و در از عریان تنی کیست فهمد بی گریانی چه دامن میکشد
ساعی در پای و هیم آه از تدبیر پوچ مغز آماج خدنگ و پوست جوشن میکشد عمرها شد سرمه سای کار گاه غیرتیم خاکساری انتقام ما زدشمن میکشد
سایه را (بیدل) ز قطع دشت و در تشویش نیست محمل تسلیم دوش آرمیدن میکشد
بازم از شرم سجود امشب عرق بیتاب شد آسمان او بیاد آمد حبابم آب شد تا قیامت بر نمی آیم زشرم نا کسی داشتم کرد سرش کردیدلی کرداب شد
عجز بردیم و قبول بار رحمت یافتیم آنچه اینجا کاسه ما بود آنجا باب شد حرص پهلو ها تهی کرد از حضور بوریا در خیال خواب مخمل عالمی بیخواب شد
آنقدر ها نیست این پست و بلند اعتبار صنع تصحیفی است کز بواب مانواب شد ناتوانی ستی ندارد این تعلقها بجاست با گسستن بست پیمان رشته چون بتاب شد
کز گذشتن شد یقین بگذر زتدبیر جسد فکر کفائی چیست هر که آبها یاب شد دانه مهری بود در طومار و هم شا يموك دل ز جمعیت گذشت و عالم اسباب شد
زندکی گر عبرت آهنگ همین شورو شر است چون نفس نتوان بساز ما و من مضراب شد خاک کردیدیم اما رمز دل نشگافتیم در پی این دانه چندین آسیا بی آب شد
جستجوی رفتکان سر برهوا کردیم حیف پیش پاودا نچه ما را در نظر نایاب شد قامت خم گشت (بیدل) تا کر تسجده باش ناتوانی هر کجا بی پرده شد محراب شد
باز مخمور است دل تا بخودی افشا کند جام در حیرت زند آئینه را مینا کند زاد کان کو مده از نقش موهومم نشان عکس را محرمست کر آئینه استغنا کند
رفته ایم از خود بدوش آرمیدن چون غبار آه ازان روزیكه بستیابی طواف ما کند تا نکشو نا از هوای قامت او بگذری هر که از خود رفت سیر عالم بالا کند
انجمن پرداز و همم چون حباب از خامشی به که بکشایم لبی تا از خودم تنها کند مگذر از کوشش مبادا روز کار حیله جو باعمال راحتت چون صورت دیبا کند
در عدم مانیز یاد زندگی خواهیم کرد شعله خاموش اگر یاد طپیدنها کند بار تسلیمی اگر چون سایه باید پیکرم تا در او خاك عالم را جبین فرسا کند
ناله دردی بساز خامشی کم گشته ام شوق مخراز است می ترسم مرا پیدا کند بی طواف خویش در بزم وصالش بار نیست در دل دریا مگر کرداب رقص وا کند
ای خوش آن شور طرب جوش خستان فنا کز گداز ما دل هر ذره را مینا کند سنگ راه خود شماره کعبه و بتخانه را هر که چون (بیدل) طواف کو شدلها کند
باغ نیرنگ جنونم نیست آسان بشگفد خون خود دصد شعله با دانحی بسامان بشگفد آبیار ما ادیکا ران گداز جرأت است چشم ما مشکلی که بر رخسار جانان بشگفد
بیدماغی فرصت اندیش شکست رنك نیست کل برنك صبح باید دامن افشان بشگفد تنگنای عرصه موهوم امکان را کجاست آنقدر وسعت که يك زخم نمایان بشگفد
در شکست من طلسم عیش امکان بسته اند رنگم آغوشی کند تا این کستان بشگفد مهر ورزی نیست اینجا کم ز باد مهرگان چاک زن جیب وفا تا طبع یاران بشگفد
وضع مستوری غبار مشرب مجنون مباد داغ دل يارب برنك ناله عربان بشگفد قابل نظاره آن جلوه گشتن مشکل است کز همه صد کوهستان چشم حیران بشگفد
هیچ تخمی قابل سر سبزی امید نیست اشك باید کاشتن چندانکه طوفان بشگفد زین چمن محروم دارد چشم خواب آلوده ام بی بهاری نیست حیرت کاش مژکان بشگفد
در کلستانیکه دارد اشك ( بیدل ) شبنمی رنگ برکش ناله بلبل بدا مان بشگفد
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
