Machine transcription
غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه
حرف الدال
این انجمن افسانه راز و همی بود
وهمی جلوه که دیدم نقشین عدمی بود
این فرصت هستی که نفس کشمکش اوست
هنگامه بیتابی گلشن رمی بود
تاکه نرانیم ز فکر مایه اوهام
قطع نفس از هر من و ما جاده کمی بود
جمعیت سررشته هر غنچه درین باغ
زان پیش که گل در نظر آید جمی بود
تکرار نفس غنچه سبب مبحث اضداد
امروز تو و ماست کزین پیش همی بود
در یکدیم خفت همجنسی کس نیست
ای غافلان عالم غربت وطنی بود
امروز جنون تب عشقی تو ندارد
صبح ازلم پنبه داغ شکمی بود
مارا بعدم نیز همان قید وجود است
زان زلف گرهگیر بپرحا شکی بود
افسوس که دل را بجلای نرساندیم
صبح چمن آئینه صیقل زدنی بود
زین رشته که در کار گه موی سفید است
جولاه امل سلسله باف کفنی بود
آخر بطپش هوسم آگاه نگشتم
آن چاه که زنخدان او هم دقنی بود
فردا شوی آگاه زپرد از غبارم
کابن خلعت نازك ببر كالبدي بود
( بیدل ) فلك از ثابت و سیار کواکب
فانوس خیال من و ما انجمنی بود
این حرصها با دامن صد فن شکسته اند
عرض کلاه داده و گردن شکسته اند
دارد شراب غفلت ابنای روز کار
بدمستی که ساغر میهون شکسته اند
بشتاب از فنا نفس تا نمیشود
مینای دل بروی طپیدن شکسته اند
در زلف یار هیچ دل آزرده ئی نتاخت
این دانه ها زدوری خرمن شکسته اند
یارب شگست من چه افسون شوه دست
دارم دلی که بیشتر از من شکسته اند
دربلکه سنك شرر خیز وحشت است
کرد صبا چو آب در آهن شکسته اند
هر گل که دیده ایم بخون چکیده بود
یارب چه خار در دل گلشن شکسته اند
صد برق در کمین نفس موج میزند
مردم نظر بشعله ایمن شکسته اند
پرد از من چو موج گهر درد است و بس
بالیکه داشتم بطپیدن شکسته اند
هرذره ام برنك دگر میدهد نشان
جوش بهارم آئینه من شکسته اند
امروز بی هم کل اقبال دوستیست
یاران زونك ماصف دشمن شکسته اند
ماعاجزان زكوی تو دیگر کجا رویم
درپای دشتها سر سوزن شکسته اند
هستی زننك عجز بمینای ما نخورد
مارا همان بدرد شکستن شکسته اند
يك گل درین بهار اقامت سراغ نیست
( بیدل ) زرنك خودهمه دامن شکسته اند
این دور دور حیر است وضع متین که دارد
باد بروت میدی غیر از سرین که دارد
آثار حق پرستی خواست بر قفت
غیر از دم سرفشان سر بزمین که دارد
هر سو محرك نفس مطلق عنان بتازید
ای زیر خرسواران پالان وزین که دارد
زاهد زپهلوی ریش پشمینه میفروشی
بازار توره گرمست این پوستین که دارد
رنك بقای طاقت بر خدمت سرین نه
امروز طرح محراب جز کیش دین که دارد
برکیسه کریمان چشم طمع ندوزی
جز دست خرده ین عصر در آستین که دارد
از منعممان گد اراء یکوجه میتوان خواست
تن داده اند برخس داد اینچنین که دارد
خلق وسیع خفته است در تنگی مهیجها
جزکام این حواصل دامن بچین که دارد
يك غنچه صد گلستان آغوش می کشاید
مقصد بخنده باز است طبع حزین که دارد
از بسکه دور گردون كرداند طور مردم
بابخت برنشاید رزق ظمین که دارد
اندیشه میرود زن را ننگذاشت نام اقبال
يك دست و او جنونست با قاف سین که دارد
آن خرقه که جیدش باب رفو نباشد
بردار دامن چند آنگه به بین که دارد
در چارسوی آفاق بالفعل این منادیست
لعل خوشاب ما نیست در تیغ کین که دارد
جز جوهر گران سنك معلوب مشتری نیست
حساق بلور خسا جنس گرین که دارد
سود است بی تکلف هنگامه تهور
گرکی غلظت و جوش باش جز مهر کین که دارد
(بیدل) به تیغ و خنجر نتوان شدن بهادر
لشکر محمود خواهد تا آهنین که دارد
این ستم کیشان که وهم زندگی را هاله اند
در تلاش خود كشها شعله جواله اند
عمرها شد حرف دردی آشنای گوش نیست
کوهکن تابی نفس شد کوه ها بی ناله اند
خلقی از خود رفت و اکنون ذکر ایشان میرود
کار و ان خواب را افسانها دنباله اند
دعوی میدان این عصر انفعالی بیش نیست
شیر میغرند و چون وامیرسی بز غاله اند
سرد شد دل از دم این پهلوانان غرور
رستم اند اما بغل پرورد های خاله اند
دل سیاهی یکقلم آئینه دار صحبت است
کر همه اهل خراسانند از بنکاله اند
جبه با روی ملایم قطره اند اما چه سود
چون بمینای دل افتادند یکسر ژاله اند
همچو دندان بهر ایذا وصل و هجرشان یکیست
کرحمه يك ساله می آیند و کرصد ساله اند
باعروج جاه این افسرد گان بی مدار
زلب هیبام چون هشت کهین نقاله اند
چشم اگر دارد تمیز حسن و قبح اعتبار
زنگیان جامه کلکون نوبهار لاله اند
(بیدل)از خود روزنك آن به که برداری نظر
دور کاران رفت و اکنون حاضر ان گوساله اند
این سلسله گیسوی پریشان که دارد
این فتنه هوائی سر دامان که دارد
تا چشم کشائی مژه در سرمه نهان است
این دیده فریبی خط ریحان که دارد
پیراهن سيرتك هوسامت عیبیست
یارب خبر از شوخی جولان که دارد
این غافلان که آئینه پرداز میدهند
در خانه که نیست کسی آواز میدهند
خون شد دل از معامله داران و هم وظن
تمثال ماست آنچه با ناز میدهند
مجبور غفلتیم قبول اثر کجاست
یاران بگوش کر خبر راز میدهند
كم همتان بمحافل دنیای مختصر
در جبه پشه زحمت شهباز میدهند
باز غرور شیفته وضع عاجز است
رنك شکسته را بر رواز میدهند
غافل ز اعتبار شهید وفا مباش
خون مهیا بآب رخ ناز میدهند
آنجا که دل ادب کده راز عاشقیست
آتش بدست كودك کلیاز میدهند
باغنچه کل کنند ز گریبان راز ما
دندان بلب گزیدن غماز میدهند
پتمال نفس طپش آهنگی فناست
گردی که میکنی بتلاشو تاز میدهند
برباد ناله رفت دلند کس خبر نیافت
دانم زغصه کره باین ساز میدهند
در پیش خودکین شدنمون به چون نفس
انجام خلق را بر آغاز میدهند
( بیدل ) برون خویش مجالی نرفته ایم
ما را ز پرده بهر چه آواز میدهند
اینقدر اشك بمدار که جبران گل کرد
که هزار آینه ام و سر مژکان گل کرد
عالمي را ز دل خسته بخون آوردم
ناله داشتم آخر به نیستان گل کرد
نیست جز رنك گل آئینه کیفیت رنك
خون من خواهد ازان کوشه دامان گل کرد
کر چنین میکندم طرز نگاه تو هلاك
سبزه خواهدزدن از وهم مژکان گل کرد
ریشه باغ حیاغنچه بهار است امروز
زان تبسم که لبت کاشت نمکدان گل کرد
میتوان داغ تو پوشید بخا کشتر ما
کعبه فاخته خواهد ز گریبان گل کرد
پرتو شمع فراهم نشود جز بفنا
رنك جمعیت ما سخت پریشان گل کرد
حیرتم کشت که دیروز بصحرای عدم
خاك بودم نفس از من بجه عنوان گل کرد
سعی اشکم دویدن چه خیال است اینجا
لغزشی بود زما آبله پایان گل کرد
غیر وحشت کلی از وضع سحر نتوان چید
هم که بوی زنفس یافت برافشان گل کرد
او لم و آخر هم جلوه تماشا دارد
نقش پاگل کن اگر آینه نتوان گل کرد
( بیدل ) از منت دامان کسی تر نشدیم
شمع مارا نفس سوخته آسان گل کرد
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
