Machine transcription
غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه
حرف الدال
اگر معنی خامشی گل کند
درین انجمن مفلسان خامشند
زبان را مکن پرفشان طلب
چه میل است یارب دم تیغ او
ز رمز دهانش نیامد اثر
ز بس قهر و لطفش همه خوش اداست
لب غنچه تعلیم بلبل کند
صراحی خالی چه قلقل کند
مبادا چراغ حیا گل کند
که چون بگذرد از سرم پل کند
عدم هم بخود گر تأمل کند
نگاه میکشد گر تغافل کند
بساط جهان جای آرام نیست
قبا کن درین باغ جیب طرب
مکش سر ز پستی که فواره آب
من و یاد حسنی که در حیرتش
ز بیداد آن چشم نتوان گذشت
دلت بید ما دست (بیدل) مباد
چرا کس وطن بر سر پل کند
که از لخت دل غنچه هر گل کند
ترقی بقدر تنزل کند
جگر دامن ناله پر گل کند
دلی را که او خون کند مل کند
بتعطیل حکم تو کل کند
اگر نظاره گل میتوان کرد
عرق واری گر از شرم آب گردم
چو صبح این یکنفس گردی که داریم
شهید حسرت آن کامکارم
درین گلشن اگر رنگست و گربوست
محیط بیخودی منصور جوش است
تردد مایه بازار هستی است
وطن در چشم بلبل میتوان کرد
بجام خالی مل میتوان کرد
اگر بالد تجمل میتوان کرد
ززخم خنده بر گل میتوان کرد
قیاس بال بلبل میتوان کرد
بحق جزو را کل میتوان کرد
اگر نبود توکل میتوان کرد
درین محفل زيك مينا بضاعت
نظر بر خویش وا کردن محالست
بهر محفل که زلفش سایه افکند
بهر جا مطربی از زلفش نویسند
اگر آهت همین خاکیاری
ازین بیدانشان جان بردن همت
برآسان است ازین دریا گذشتن
بخندین نغمه قلقل میتوان کرد
اگر کوی تغافل میتوان کرد
زدود شمع کاکل میتوان کرد
قلم از شاخ سنبل میتوان کرد
زپستی هم تنزل میتوان کرد
اگر اندك تجاهل میتوان کرد
زپشت پا اگر پل میتوان کرد
بهمان بار آئینه است (بیدل)
بفهم خود تأمل میتوان کرد
امروز بعهد مخبری دلدار پادشا کرد
کرد بساط تسلیم در عجز نازها داشت
فطرت ز خلق میخواست آثار قابلیت
گفتم شخص هستی نازی بشوخی آرد
دو عقده تعلق فرسوده بود فطرت
رسان ز قلم و هم از سر گذشتی داشت
شرم تغافل آخر حق وفا ادا کرد
پرواز خودسریها زان دامنم جدا کرد
جز درد سر نبودیم ما را بعذرها کرد
تمثال جلوه گر شد آینه خنده ها کرد
از خود گسستن آخر این رشته را رسا کرد
پاس این کدورتها دست نازکی کشا کرد
غلا رهن مارا آسان نمیتوان دید
یارب که خشك گردد مانند شانه دستش
غرق نم جبینم از خجلت تعین
دانش جنون شد اما از کشود رمز تحقیق
ای وهم شیر مارا معذور دارو بگذر
دست ترحم کیست مزگان (بیدل) ما
مزگان عید ناچشم آهنگ پیش پا کرد
مشاطه که دلرا از طره تو وا کرد
کار هزار طوفان این یکعرق حیا کرد
بند قبای نازی پیراهنم قبا کرد
دل خانه ایست کانجا نتوان زور با کرد
بر هم که چشم و اشد پیش از نگاه دعا کرد
امروز ناقصان بکمالی رسیده اند
این امت مسیلمه را فسون بکه دلفظ
جراست روستائی و انکار شهریان
محاصل ز صحبت شان خاك میخورد
هرگاه وارسی بعروج دماغ شان
پاس ادب مجو ز جهولان که یکقلم
انصاف آب میخورد از چشمه سار فهم
گر خود سری بحرف سلف خط کشیده اند
در عرصه شکست نبوت دویده اند
جولاه چند رشته بگردون تنیده اند
چون بید اگر بهم ز تواضع خمیده اند
در زیر پا چو آبله برخویش چیده اند
از محتد و فوق چشم و در حیا دریده اند
خر کرهها کرند وسخن کم شنیده اند
انکار کاملان همه را نقل مجلس است
از خدمت مجاوره اولیان فارس
از حرف شان تری نتراود چه ممکن است
هیجا رسیده اند بترکیب اطباق
پیران این کرو بحکم وداع شرم
کو با طفل تراش و خوشان طپش تلاش
در خیل معنی که تنزه دلیل اوست
تا کی بکان رد که بمستی رسیده اند
هندوشناسیان بتعقل خزیده اند
دون فطرتان سفال تو آب دیده اند
چون زخیهای کهنه تفاوت چکیده اند
بی نیم عرق همه صبح دمیده اند
خورده بزرك يك به يك عقرب گزیده اند
لب باز کرده اند بخندید کاریده اند
(بیدل) درین مکان تادیب دوازده خطاست
در میکه لولیان همه تنبك خریده اند
امروز نوبهار است ساغر کشان بیائید
آغوش آرزوها از خود تهیست اینجا
فرصت شرر نقابست هنگامه شتابست
امروز آمدنها چندین بهار دارد
گل جوش باده دارد تا گلستان بیائید
در قالب تمنا خونشتر زجان بیائید
طی پای درد گامست مطلق عنان بیائید
فردا گراست امید تا خود چه سان بیائید
دماغ پر بها ریم سبزی که در چه کاریم
جز شوق را هبر نیست اندیشه خطر نیست
گر خواهش فضولیست جزو هم مالخولی کیست
ای طالبان عشرت دیگر کجاست فرصت
فلمپاز انتظاریم بازی کنان بیائید
خاری درین گذر نیست دامن کشان بیائید
با دست خانه نیست تا میهمان بیائید
مفت است فیض صحبت گز این زمان بیائید
(بیدل) چونیه تاب مجنون الفتائیست
تا مهربان بیائید با مهربان بیائید
امشب غبار ناله دل سرمه رنگ بود
تا صاف کرد آینه خود را ندیده ام
حسن از غبار شوخ نگاهان رمیده است
عنقای دیگرم که زبنیاد هستم
از بسکه چید مانع تماشای فرصتم
یارب شکست شیشه من از چه سنک بود
چون سایه نقش هستی من جمله زنگ بود
انجا هجوم آینه پشت پلنگ بود
ناکام شوخی اثری داشت ننگ بود
ما را بخود نیامده رفتن درنگ بود
از گفتنم نشد شفق طرف دامنی
بام بجنون طپیده نومیدی من است
مخت نمیرود بسر ترك اختيار
درمان برون دل دو جهان جلوه رنك ريخت
(بیدل) که داشت جلوه که از برق خجلتش
خونم درین ستکده نومید رنگ بود
جستی رسید کاه مرادم خدنگ بود
از خویش رفتنم بزحمت عذر لنگ بود
انجامید برقد تو چه مقدار تنگ بود
در مجلس بهار چراغان رنگ بود
اول در عدم دهنت باز میکند
هر گاه میدهی زبان رخصت سخن
شام ابد بحیب تو سر میبرد فرو
کز فطرت تو پرزند در فضای قدس
این عرصه تا کجا نشود پامال ناز
تا کاف و نون تهیه آواز میکند
جبریل بال میزند و ناز میکند
صبح ازل ز تو سخن آغاز میکند
خاك فسرده را که فلك ناز میکند
رخش تعین تو تك و تاز میکند
آهنگ صور خیز تو در هر نفس زدن
نيرنك اعتبار بهار تجددت
هررنك و بو که میدمد از نوبهار صنع
زین باغ بی دمیدن صبحی دمی کلیست
روز و شبی در انجمن اعتبار نیست
ساز هزار عالم ناساز میکند
باہم چه رنگها که نه کایناز میکند
آئینه خیال تو پرداز میکند
سحر آفرین شصت اعجاز میکند
چشم تو میزند مژه و باز میکند
(بیدل) تأمل که درین گلشن خیال
رنك شکسته تو چه پرواز میکند
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
