BrowseGhazalīyāt-i Mirzā Bīdil → page 132

Page 132

Ghazalīyāt-i Mirzā Bīdil · pages 1–241


Page image — the source of record

Scanned page 132 of Ghazalīyāt-i Mirzā Bīdil

Machine transcription

غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه نداشت دیده من پرتو تاب خنده صبح نوشته اند دیوان دفتر نیرنگ نشاط خسته دلان بین وسیر ماتم کن بحال زخم دلم کس نسوخت غیراز داغ بعیش نیم نفس کر کنی مباهی باش درین چمن که امید نشاط نومیدیست غبار رفته بیادم نفس شمار بقاست زاشك داد چوشبنم جواب خنده صبح بروز نامچه گل حساب خنده صبح که هیچ گریه نیرزد بآب خنده صبح جز آفتاب که باشد کباب خنده صبح که میکشند زشبنم گلاب خنده صبح زاشك باخته دارم سراب خنده صبح بمن کنید عزیزان خطاب خنده صبح تبسم گل زخم جگر نمك دارد درین قلمر و وحشت کجاست فرصت عیش چه جلوه ام که زفیض شکسته رنگی پاس یقین شدم اشك از بهار عمر نماند گمان مبر من و فرصت برستی آمال بهار فیض کین انتظار رسوا نیست رسید نشۀ پیری چه خانه ( بیدل ) قیامتیست جهان در نقاب خنده صبح مگر کنی نفسی در ركاب خنده صبح کشیده اند رویم نقاب خنده صبح نجاست نقطه چند از کتاب خنده صبح که شسته ام دو جهانرا بآب خنده صبح زجیب پاره کشید آفتاب خنده صبح بگریه زن قدحی از شراب خنده صبح (ردیف الخاء) بعرض واجب و ممکن وجود او برزخ اگر نه ماده را شرع او کند پامال زلطف او اثری هشت روضۀ جنت زباغ لطفش اگر غنچه شود تبسم کند زجیب فلق درهمی که در ره او بپای حکم جهان گسترش در کاهش بذوق مرهم خاك جناب او عمر یست بجز حایت او مشکلی است اگر یابند کسیکه نیست چنین سکي آستانه او کداخت ناطقه از جرأت ستایش او رسوخ همت اهل یقین از مرسخ دهد زکشت جهان جای دانه مورو ملخ زقهر او شرری هفت گلخن دوزخ بروی برك گل افتد قسیم تر از رخ مصدقش بهوای نثار کوید اخ سر فکنده دماند زمانۀ سرشخ که پاره کرده فلك زخم خویش را و سخ زخون کشته هم آسود کی درین مسلخ زمانه راست بحال ضلالتش آوخ بآفتاب چه لافد وجود وهمی نغ بهر کجا نبود مهر او مطرود چونسبتت بجميل الشيم کینموش درینت از صدف نطق آن محیط کمال فلك فريضة سياره را بپوئه شب بهر کجا که کند کرد تور مو کیلو باوج همت شاهین عرش پروازش بعالم اثر نشئه شفاعت اوست عنایتش کند از ورطه بلا ورنه زحق نعمت کمالش بعجز معترف اند بس است ناطقه فطرت ذوی الافهام بچشمه سارزبان آب نطق بند دغ ترنح به فلك آويخته است از يك نخ کز و صحایف آفاق راست زیب نسخ دهند كداز و دمند از دم سحر منفخ سیاه کفر چو ظلمت رمد بصد فرسخ ز عجز نسرفلك برشکسته پر زملخ چه کیمیای سعادت چه دعوت بشمخ جهانیان همه صیدند و عرصه همه فخ اگر چه خلق ازل تا ابد زنند زلخ بقدر فهم برد قسمتی ازین مطبخ و گرنه کیست برآید زعهده لفظش بغيز علم خداوند خالق اکبر باز ازین کشت امل نوخط دلدار سرخ آن بهار ناز دارد میل خونجستانه ام بی گداز درد نتوان داد عرض تشنه سعی ظالم در گزند خلق دارد عرض ناز رنگها دارد فلك مغرور آرایش مباش خون حسرت کشتگان در پرده نك حناست خامه کز سطری زرفتن الفتش انشا کند انچه من کز ناله خون آلود خواهد کرد گل غنچه اش آمد برون از پردۀ زنگار سرخ میتوان کردن چو بیدل در دو و دار سرخ باده هم میگردد از خون خوردن بسیار سرخ پیش پای نانگزده نیست روی خارسرخ جامدات زین خم آبی آید برون هم بار سرخ دامن قاتل بود دستیکه سازد یار سرخ کرده از غیرت برنك شعله ام طومار سرخ عندلیب ما چو طوطی میکند منقار سرخ از فریب ترکی مخمور او غافل مباش زین گلستان در کمین لاله زار دیگرم قتل ارباب هوس را هل دل مکروه نیست شوق خون شد كز جگر رنگی بدامان آوردیم از گداز وهم هستی عشق ساغر میزند پیکرم از ناتوانی يك رك كل خون نداشت عاشقان را موج خون میباید از سر بگذرد رنك و بویی هم اگر جو شد ز هستی مفت ماست بی بلائی نیست رنك چهره بیمار سرخ عالمى محوكل ومن داغ آن دستار سرخ کز بخون گاو سازد برهمن زنار سرخ ليك كواشکی که باشد يك چکیدن وارسرخ آتش از خاشاك خود می میکشد رخسار سرخ تادم تیغ تو میکردم پاکشده از سرخ همچو گل از رنگشان دردی مکن دستار سرخ کین لباس تیره نتوان ساختن بسیار سرخ عاقبت رنگی ندارد در بهار اعتبار (بیدل) از درد است چشم اهل این گلزار سرخ دم سرد بسته به پیش خود جقدر دماغ فسرده یخ شده خلق آئینه دار دین بغرور فطرت عیب بین بتسلى دل بیصفا نبری ز موعظه ما چرا چه سبب شد آیته طلب که دمید این همه تاب و تب ز فنون عالم عنکبوت املت تنیده بدام و بس زقضا چه مژده شنیده که سرت بخته کشیده کته کافت پیش و پس نه طپین چو ( بیدل ) بعبث که بگرمی اشك آشنا سر واغلط از زدن یخ سره يك ديده و رینت این که زحال میشمرند زلخ که ز آب سیل گرك رود بسر جراحت بروسخ که پر است از طرب و لعب سر مور تا بپر ملخ نفسی در خیمه تار زن بطناب پوچ گسته نخ به جنون اگر نه تنیده رك گردن تو که کرده شخ تو مقيد نفس و بس دگرت چه دام و کجاست فخ شد لب شیرین ادایان تلخ از آبرام تلخ امتداد عمر برد از چشم ما ذوق نگاه حرص در اندک حلاوت اختراع وهم کیست جوهر فطرت مکن باطل بتمهید غرض انتظار صید مطلب سخت راحت دشمنست از تقاضای هوس کردم من این جام تلخ کهپگیها کرد آخر مغز این بادام تلخ کامها در جوش صفرا میشود تا کام تلخ ای بسامند حین که شدزین شیوه چون دشنام تلخ خواب نتوان یافت جز در دیده ای دام تلخ بختگی در طبع ناقص بیدماغ تهمت است دشمن امن است موقع باشناس دم زدن بیصدائی چیست شهرتهای اقبال جهان نسکه دارد طبع خلق از حق گذاری انفعال کر زبیمار آگهی بگذر ز اقبال هوس دود می آید برون از چوبهای خام تلخ زندگی برخود مکن چون مرغ بهنگام تلخ موج چون زد بشکند آب عقیق از نام تلخ دادن جان نیست اینجا چون ادای وام تلخ ترك آغاز حلاوت نیست چون انجام تلخ میکشد (بیدل) قسس زهر چشمش در علاج پستد اش خواهد فشرد کز شود بادام تلخ

Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.


Cite this page
Ghazalīyāt-i Mirzā Bīdil, page 132. Afghanistan Digital Library, New York University Libraries. Machine-transcribed text: Afghan Press Archive, https://afghanpress.org/book/adl0015/132 (accessed [date]).
Permalink
https://afghanpress.org/book/adl0015/132
Machine-readable
JSON · IIIF manifest · Canvas
Source
Afghanistan Digital Library record