Machine transcription
حرف الحاء
غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه
صحيفه ۱۲۸
بى پرده است جلوه ز طرف نقاب صبح تا کی روی چوديده انجم بخواب صبح اهل صفا ز زخم كل فيض چيده اند پیران چاك سينه مندان فتحباب صبح
پیری رسید مغفرت آماده شو كه يست غير از كف دعا ورق در كتاب صبح از وحشت نفس نتوان جز غبار چید رنگ شکسته تو بس است انتخاب صبح
جرم جوان به پیر بخشنند روز حشر شويند نامه سيه شب بآب صبح این دشت يكقدم زغبار نفس پر است حسرت کشیده است چو مو طناب صبح
با چشم خشك چشم زفيض سحر مدار اشك است روئنگیا دهد شیر باب صبح نتوان گره زدن بسر رشته نفس پیداست رنك اين مثل از پیچ و تاب صبح
تامیک داری از نفس وا پسین طلب فرصت درنك بسته بدوش شتاب صبح حاصل زعمر يك دم آگاهی است و بس چون پنبه شد زكوش نماند حجاب صبح
کو مشتری که جنس خروشی برا وریم داریم از قماش نفس جمله باب صبح تا بوی از قلمرو تحقیق وا کشیم (بیدل) دوانده ایم نفس در رکاب صبح
خجلم ز حسرت پیری که ز چشم تر نکشد قدح ستم است داغ خمار شب بدم سحر نکشد قدح
ز شرار نا نمیده آتشم تپ و تاب عشرت میکشی كه طربست مزه دستی کسی ایقدر نکشد قدح
ندميد يك كل ازین چمن که ندید عبرت دل شکن بكجاست فال طرب زدن که بدرد سر نکشد قدح
ز فضای عالم رنگ و بوار ثبات طرب مجو كه درین چمن زمی وفا کل بخمیکر نکشد قدح
زغنا وفقر هوس كشان بخراب باده فسون مخوان که بخرق و صوت برهمن غم خط شون نکشد قدح
بچمن زسایه سرو او ندیمید کردن شیشه كه چو طوق قمری از انجمن بهوائی پر نکشد قدح
بخیال چشم تو میکشم ز هزار جاده رنگ می فز مصور تو كمت چا كشد ا كزنيشكرد قدح
بسوای عافیت اند کی بدر آر دعوی نیستی كه ترا ز حوسه دشمنی چو شراب در نکشد قدح
زشراب محتسبل كر وفر همه راست شور و شر د کر تودماغ تازه کن آنقدر که بفقر خر نکشد قدح
بخط چوحمت عیدکشان زده حلقه بدر مشرقی که چو حلقه گره خون شود بدرد گرنکشد قدح
نرسد زود این آن بوقار مشرب ( بیدلی ) که دماغ عالم موج و كف زمی كهر نکشد قدح
خلق از پهلوی قادرت قصر و ایوان كرد طرح ما ضعيفان طرح كردیم آنچه نتوان کرد طرح سر بزانوی دل از بیدستگاهی خفته ایم جامه هر باقی ما این گریبان کرد طرح
نی تعناق عالمی دامان دشت ناز داشت آرزوی خان و مان پرداز زندان کردطرح تا کجا از طبع سر کش باید این زیستن چون کمان این چنگجومرغانه میدان کردطرح
تا نکردد چون نفس نی انقطاع زند گی سودن دستيكه طبع ناپشیان کرد طرح سحر دل کوی است مشت و و ندانهای در دکش گندم بسیار و هم خود را بآمان کرد طرح
آسمان با شور دلها نسبت کهسار داشت شیشه هم جا بسنك آمد نیستان کردطرح نی تصنع جامه تقواش آفات زمان خواست طوفان نقشد مد رفت دامان کرد طرح
مایه ما ساز وبرك چشم پوشیدن نداشت بوریا خوانده پهلوی که مژکان کرد طرح هیچکس در چار دیوار جسد آسوده نیست یارب این منزل که با این خانه ویران کرد طرح
دل نشین ما نشد (بیدل) ازین طاق وسرا جزهمین نقشی کف دستیك دندان کرد طرح
دل فتح و دست و فتح و نظر فتح و کار فتح كنجوش هر نفس زدنت صد هزار فتح دست نیازوی نسب سرکشی قوی تیغ ترا همین حسب ذو الفقار فتح
يك غنچه غير كل نتوان یافت تا ابد در کلشنی که کرد خطش آبیار فتح کردن چو زخم کینه کند چار پاره اش كر بادل عدوی تو سازد دو چار فتح
هرجا بعزم رزم بیاد اراده ات مژگان کشودنی نکند انتظار فتح يارب چو آفتاب بسر جا قدم زنی کرد رهت چو صبح کند آشکار فتح
چندانکه چشم کار کند كل دیمده گیر چون آسمان گرفته جهان در کنار فتح آغوش خرمی چقدر باز کرده تا قاف از تو باغ كل است ای بهار فتح
بگذر اگر رسد بزبان نام نصرت هشتاد و هشت جاسزد آرد شمار فتح نا حشر ای سحاب جبین ساز ( بیدلان ) بر مزرع اميد دو عالم بیار فتح
شبکه مستی ز عرق چیده سامان قدح ناز مستی بود گلیاز خرامان قدح محو آن کیفیم از ما بغفلت نگذری عالم آبیست بم چشم قربان قدح
هركجا در یاد چشمت گریه سر میکنیم میدویم از هرنم اشکی گریبان قدح در خراباتی که مستان طرف همت چیده اند ناهلك يك غنچه است از طاق نسیان قدح
فرصت اعجاز رك چشمی و از خود رفتنیست اینقدر هستی نمی ارزد بدوران قدح بوی رنگی پرده گرد سرش کردانده کیر باهمان پیانه زدن و ار است هیمان قدح
مشرب الصافی ما خجلت کش خیازه نیست لب نمی آید بهم از شکر احسان قدح چشم اگر می بندد امید که از دل قویست شیشه دارد گردنی در رهن تاوان قدح
كردك ازتنی و ابلاف آزادی بجاست تاز حشر است حیرتی ست و دامان قدح میکشان بر بی نوارند از بضاعت ها میرس میکشد واه عرق از شیشه عریان قدح
استعارات خیال چند بر هم بسته ایم عمرها شد میبرد عنقا بلمکان قدح فرصت مفت است (بیدل) چند غافل زیستن چشمکی دارد هوای نوکستان قدح
مکو طاق و سرائی کرده ام طرح دل عبرت منالی کرده ام طرح ز تسيريك لعلقها مسير سینه برای خود بلائی کرده ام طرح
به بیم تپید میاسدیم مید چوهستی خود نمائی کرده ام طرح نکارستان رنك انفعال است اگر چون و چرائی کرده ام طرح
زآثار بنائیدستهای طاقت همین دست دعائی کرده ام طرح شکست رنك باید جمع کردن که تصویر فنائى كرده ام طرح
چو صبحم تافتند طاق اوهام نفس واری هوائی کرده ام طرح سرا سر تازه کلزار خیالم خیابان رسائی کرده ام طرح
هوای وعده دیدار گرم است قیامت مدعائی کرده ام طرح ندارم شکوه قدر خویش اما نیاز افسون نوائی کرده ام طرح
چرا چون آبله برخود نبالم سری در زیر پائی کرده ام طرح تکلم ابریست منظوم فردوس برای خنده جانی کرده ام طرح
باین طارم متاز ای اوج اقبال که من يكپشت پای کرده ام طرح بيا ( بیدل ) که در کلزار معنی زمین دلکشائی كرده ام طرح
موی پیری بست برطبع حسد تخمیر صلح داد خون را باصفا آئینه دار شیر صلح آخر از وضع جنون عذره لايق خواستم کرد با عریانی ما خار دامن گیر صلح
زین تفنك وتير پرخاشیکه دارد جهل خلق نیست ممکنی تا نیازد در میان شمشیر صلح مطلب نایاب مارا دشمن آرام کرد با خموشی مشکل است از آه بی تاثیر صلح
بو محمل زن که میکردد درین دیر نفاق صلح از تعجیل جنك وجنك از تاخير صلح باقضا کو سر مخواهیداد تو پای کریز اختیاری نیست این آماج را با تیر صلح
عمر در ایچون شمع در هر باس كر و پودن است نیست هنگام دعا بی خجلت تدویر صلح عام شد رسم تعلق شرم آزادی کراست خلق را چون حلقه با هم داد این زنجیر صلح
در طلسم جمع اضد ادیکه بر هم خورده نیست آب میکردد ز خجلت گر نماید دیر صلح اعتبارات آنچهد دیدم کلفت اوهام است و پس جنك ضد خواب پریشان شد بيك تعبير صلح
روش از پیر خرد جستم طريق عافيت كفت اى غافل چو تقدی با تقدیر صلح كاش بو لك عالم موهوم درهم بشكند تنك شد ( بیدل ) بخيال لشكر تصوير صلح
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
