Machine transcription
صحيفه ۱۳۰ غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف الدال
ردیف الدال
بهار انس چو او گلشنی ندارد یاد محیط قدس چو او گوهری شریف نژاد وجود اکمل او غاية ظهور کمال بلطف معنی رحمن بجود عین جواد
یمن مقدم جان بخش روح پرور او قو طبایع نامی و سکون جسم جماد محیط مرکز آفاق گشت عرش محیط که همچو نقش قدم بوسه بپایش داد
ولایت جسد اوست جسم کل نامی زخدمت خرد اوست عقل کل استاد نهال کرده نشو و نمای او مبداء ز نخل او ثمر باغ اختتام معاد
ز وضع او صفتی نقد آبروی صلاح ز قامتش الف مشق دستگاه سداد نقاب گیسوی مشکین و نور طلعت او دمید از شب و روز انتظام بست و کشاد
جهان باطعه آثار تیغ دینش زقید ظلمت کفر و فساد گشت آزاد نسیم اگر شده خمی روب آستانه او بخط سنبل گیسوی حور داده بسداد
زبان افصح او کاشف رموز ازل ظهور جامع او اصل نسخه ایجاد دمیکه ساز حدوثش گرفت زخمه بحنك بعرض زمزمه طینت قدم رقم افتاد
احمد مجد الهی بود بی تعین صفت نشان معنی حمدش ظهور احمد داد صلای فیض ظهورش اگر نکشتی عام زکتم غیب نیارد شخص کی فریاد
ممش اگر نشدی جان قالب امکان تمیز روح نمیکرد دانش از اجساد برو منکر معراج قاب قوسینش اشاره خم ابروی عنبرین اشهاد
سحر همیشه بتفصير مصحف رویش سخن ز سورة والشمس میکند بنیاد شفق کا بر ورق شبنم میکشد جدول زسطر گیسوی او میکند درست سواد
جبین سجدة مشتاق او چه داند چه تب دماغ وحشت مجنون او چدارد چه باد زهی شریف زمانی که نیست بی مدحتش خوشا دلی که بجز یاد او ندارد یاد
گدای در که او سر بعرش می ساید حسود گرد او خاك ميكشد بر سر
آب و رنگی غیرتی صرف بهارم کرده اند بجه تصویرم از سودن نگارم کرده اند عالم غفلت نمیکردد پرده تسخیر من غیرتم در ديده بينا شکارم کرده اند
کرد جولانم برون از پرده اندیشه کیست ناله شوقم چه شد کزنی سزارم کرده اند زین سرشکی چند کز یادت بمژگان بسته ام دستگاه صد چراغان انتظارم کرده اند
روزکار سوختن ها جوش زد در دشت جنون داغها رقصید تا از مشت خارم کرده اند ناشیبی میرود عمرم بکم کل کرده است آبشار خاکستری را پرده دارم کرده اند
بر کجا بندم تمیمت دامنتی که چمی بحسرد تر دماغیهای مجنون اعتبارم کرده اند سخت دشوار است چون آئینه خود را یافتن عالمی را در سراغ خود دو چارم کرده اند
برفشانی ای چندین ناله ام اما چه سود از دل افسرده جزو کوهسارم کرده اند نخل در فطرتکه آرایش صد موج داشت تا شدم گوهر بدوش خویش بارم کرده اند
نیست (بیدل) وضع من افسانه ساز دردسر همچو خاموشی شراب خمارم کرده اند
آتش شوقم طلب آنجا که روشن میشود کرهمه من كان بهم آریم دامن میشود داغ را آیینه تسلیم باید ساختن ورنه ما را ناله هم ریگهای گردن میشود
مشت موهوم شرر آخر نفس طی میکند رشته چون ره کوته آرد خار سوزن میشود در سواد فقر دارد جوهر تحقیق نور چون جهان تاريك كردد شمع روشن میشود
شیشه و سنگ آتش و آبند در ساز کوهسار عالمی باهم جدا از اصل دشمن میشود ازلب خندان بچشم خام می میگردد آب عشرت سرشار هم سامان شیون میشود
پر میفشان بر دل ما دامن زلف رسا زین اداها سبزه زار رهزن میشود خم کار جستجو بر خاك عجز افتادن است اشك چون ماند از دوید نها چکیدن میشود
کز توهم از خود برون آئی جهان دیگری دانه خود را میدهد بر باد خرمن میشود بیقراران چهر در امن و راحت مشکل است ناله را زنجیر هم سا مان رفتن میشود
نقش من کرد فنا کل کردن من نیستی چرخ هم خاك است اگر آیینه من میشود (بیدل) امشب بسمل تیغ تمنای کیم بال من برك كل از نبض طپیدن میشود
آخر از جمع هوسها عقده حاصل میشود چون بهم جوشد غبار این و آن دل میشود جرم خودداریست از بزم تو دور افتادنم قطره چون نال کهر زد باب ساحل می شود
دشت امکان ناطم وحشت تمکین بجز ویست کز کمی از خود رو د هر دره محمل می شود قسوت روباز در آسایش بال و پرست هر قدر خاموش باشی ناله کامل می شود
کیست غیر از جلوه نافهده زبان حیرتم مدعا محواست اگر آئینه سایل می شود دوری مقصد غدر دستگاه جستجوست پا کر از رفتار ماند جاده منزل می شود
در طلسم پیرم از خواب غفلت چاره نیست نیش دارد سایه دیوار در یک مایل می شود از مدارا آنکه درویت سپر دارد بلاست در تنك روئی دم شمشیر قاتل می شود
خط کشیدن پاکی از نسیان بلوح اعتبار فهم کن ای بیخبر خا نیکه زایل می شود چون نفس در باب دل اوراق این مخزن مچید میطید برخویشتن چندانکه بسمل می شود
شرم حسن از طینت عاشق تماشا کرد نیست روی او نامرئی یی زرد حال من کل می شود (بیدل) آسان نیست در گیرد چراغ همم کز دو عالم سوختن یکداغ حاصل میشود
آخر ز سجده ام عرق جبهه سر کنید غواصی محیط ادب این کهر کنید چندانکه شور صبح قیامت شود بلند امروز پنبه یادم از گوش کر کنید
از بی بضاعتی بکدائی مثل شدم چون حلقه کاسه تهی ام در بدر کنید جام و شراب محفل اسرار خامشیست خود را بهاك حوصله شمع در کنید
هنگامه تبسم این باغ فتنه داشت سرو و چنار دست بجای تبر کشید عرض کمال رونق بازار ما شکست جوهر ز آب آینه موج خطر کنید
روشن نشد که از چه بیابان رسیده ایم باید چو شمع خار قدم تاسحر کنید گردن کشان بعرصه تدبیر چون هلال تیغی کشیده اند که خواهد سپر کنید
نقاش صنایع پرداز سحر داشت طاوس رنکها بهم آورد و پر کشید هر گوهری بسنك دكر قدر داشته است خورشید اشك شبنم ما را بزر کنید
ای غنچه ها زترك تکلف چمن شوید سرنیست آنقدر که توان درد سر کنید از بیکسی چو شمع درین عبرت انجمن رنگ پریده بود که ما را ببر کنید
طاقت رسید بسکه بوحشت قدم زدیم (بیدل) شکست دامن ما تا کمر کنید
آهی که تار بزم پوش رجوع ناله بود دست اثر ز خویش مزد زین و سوها یله بود خاك ما كرو هم رفعت تنك پستی میکند کز نازل کردی از اوج غرور افتاله بود
هیچکس برمیم راز از نارسائی پی نبرد فطرت اینجا عقدة خوان طاق بی ادراك بود سیر این گلشن کسی را محرم عبرت نکرد کل اگر بر سر زدیم آویی تیزی خاك بود
هر چه باداباد کویان تاخت هستی بر عدم راه آفت داشت اما کاروان بيباك بود با همه تعجیل فرصت هیچ کوتاهی نداشت ليك صيد مدعا يكسر نفس فترك بود
پیش از ان کاید خم امراز محوران بجوش طاق مينا خانه تحقیق رك تاك بود در سواد فقر جز نزیه نتوان یافتن سایه رخنی داشت کز آلود کیا پاك بود
تا کجا مجنون در ناموس مستوری زند تار و پود جامه عریان تنم يك چاك بود در خجالتگاه جسمم جز خطا نامد به پیش ده با مزش قطع شد از بس زمین نمناك بود
هر کجا (بیدل) زلعل آبدارش دم زدیم حرف کو هر خجالت دندان بی مسواك بود
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
