Machine transcription
غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه
یار دور است و ما با بنظر نزدیک است
اگر از نعمت الوان نتوان کام گرفت
دود دل مزرعه خاکستر ما داد و گذشت
خر آسایم هم از وضع نیازم پیدار
دوری آب و گهر بر من و دلدار مباد
امتیاز آیینه دوری هر نزدیک است
مفتم گیر که دندان بجگر نزدیک است
یعنی این شب که تو دیدی بسحر نزدیک است
حلقه هر چند زدن است ز در نزدیک است
آنقدر نیست که گویم چقدر نزدیک است
میکرد جوهر آئینه کف دست تهی
چون نفس نیم نفس در قفس آئینه ایم
در عبادتکده دل که ادب محرم اوست
غیر با وصل همه کس جست و ندادند سراغ
( بیدل ) آئینه پرداز غم دوری چند
با خبر باش که افلاس و هنر نزدیک است
راحت منزل ما بر بسفر نزدیک است
هر دعا نیکه مکنی دم باثر نزدیک است
آشیانیکه بعنقا ندن پر نزدیک است
آسمان نیز با نمدار نظر نزدیک است
پاس مجنون و خرر از پیچ و خم سودا گذشت
هم در اول باید از و هم دو عالم بگذری
چند چون گرداب بودن سر بپیچ و تاب
خون شوای حسرت که از طعمه دهمت دور است دور
ریشهای دهر از سیل قیامت نگذرد
بزم هستی قابل بر هم زدن چیزی داشت
حیف بر مقصود ما تسلیم راهی را نکرد
باشکستی ساخت دل کو طره لیلی گذشت
ورنه این ره تو نتواند روی شد و فردا گذشت
میتوان چون موج دامن چید و زین دریا گذشت
آخرت در پیش دارد هر که از دنیا گذشت
آنچه از روی عبثکانه تو در دلها گذشت
آنکه نگذشت از علایق بر باستغنا نگذشت
از غرور و هم بایست اند کی بالا گذشت
غفلت ما کر باین راحت بساط آراشود
جوش اشکم در نظر موجیدت کرد و یار مید
کاش دم درش غبار از خاک برمی خاستم
در دل آن بو با افسون تاثیری نخواند
هستی ما نام پروازی بدام آورده بود
داغ هم کر زیردست شعله تصویر نیست
از لباس توبه عریانست تشریف خجالت
نالد بتوان برنگ صورت از دیبا گذشت
شمه آهو بدل برقیست کز صحرا گذشت
حیف عمر ما که همچون سایه زیرپا گذشت
تیر آهم چون شرر هرچند از خارا گذشت
بی نشانی بال زد چندانکه از عنقا گذشت
اینکه وا ماندیم نقش پای ما از ما گذشت
( بیدل ) امشب موج می از کشتی صهبا گذشت
يك شبم در دل نسیم پلوا كيسو گذشت
هیچ کافر را عذاب مرده عشقا نمان میناد
سیل همواری مباش از عرض افراط کجی
عاقبت نقش قدم کردید بالیم چوشمع
بی تامل میتوان طی کرد صد دریای خون
بستر ما ناتوا نان قابل تغییر نیست
عمر در آشفته کی چون سر بر زانو گذشت
کر دماع خویش باید از خیال او گذشت
چین پیشانیست هر کاشوخی از ابرو گذشت
اینکه در غاز خود افتادم سر از زانو گذشت
ليك نتوان از سر يكقطره آبرو گذشت
موج تو هم آنقدر آسود کز پهلو گذشت
شوخی اندیشه لیلی در بن وادی بلاست
ایدل از جور محبت ناتوانی دم مزن
از سراغ عاقبت بگذر که در دشت جنون
چنانکه لازم حسن است شوخی خط و خال
چون حباب زد بحر غطرم خون در زخر من
تا نخود چینی نشانیها بی نشانی گشته است
گریبان رنگ است (بیدل) کلفت ویرانه ات
بر سر مجنون قیامت از رم آهو گذشت
ناله بیدرد است خواهد از سر آن کو گذشت
وحشت سنك نشانها از رم آهو گذشت
سبزه تیغ که یارب برلب این جو گذشت
ای بسا رفتي که در يك روض از تو گذشت
رحم کن بر حال سیلی کز بنای او گذشت
ردیف الثاء
باعتبار بطون نیست این جهان حادث
حدوث واجبه ممکن محیط و موج انکار
عجب مدار که در علم بی نشان اشیا
کلام را بظهور است احتیاج زبان
چه ممکن است که حق خلقی و خلق حق کردد
بگفتگوی من و دیگران مشو قانع
فنا زعین بقا کل کشد محالست این
درین جنون کده کر فهم کار فرمائی
چکونه طالب حق دل نهد بکو رو مکان
زسبزه کوه و زر ریشه هوس بر بند
ز پرده قدم با نست اینقدر عیان حادث
وجود بحر قدیم است و موج آن حادث
قدیم بود نخستین شد این زمان حادث
اگر چه حرف قدیم آمد و زبان حادث
نه این قدیم تواند شد و نه آن حادث
که آن چگونه قدیم است و این چسان حادث
دکر خیال که کویشند عارفان حادث
ز بی نشان بعدت عاقبت نشان حادث
که نون گرد سراب است و این مکان حادث
چو طفلی تست اثرهای بحر و كان حادث
شیون ذات مینديش قابل تعطيل
چنانکه لازم حسن است شوخی خط و خال
بدانکه نیست جهان خالی از حدوث و قدم
ولی به پرده دل حاجت زبانی نیست
بفهمت آنچه نیاید حقیقت قدم است
باصلی که چمید دارد روی کار قدیم
بهر چه مینگری غیر آن نمایان نیست
بود یقین و کان معنی حدوث و قدم
بدام الفت این جلوه گاه و هم میپیچ
فریب جلو خط و زلف تابدار مخور
درین گذر بقدیم است کاروان حادث
لوازم قدم اوست همچنان حادث
بطون قدیم شعر ظاهرش عیان حادث
که ره ندارد در عالم نهان حادث
وجود هم بصه معین بود بدان حادث
تفکرت بجه آورده در میان حادث
قدیم میشود اینجا بامتحان حادث
یقین قدمی قدم و بی کمان كان حادث
زنگ دورست سرا پای کلستان حادث
که هست زینت حسن پریرخان حادث
قدیم راه طلب به بپوی وصل قدیم
حقیقت قدم از پرده حدوث ننگر
چیزی و داری یمن سوخت، جان بحت
با چرخ دلشیری بود اسباب ندامت
از مدرسه دم نازده بگریز و گرنه
از عاجزی من جگر خصم کباب است
با مسنگ جنون میکند انداز شرارم
ای پنبه مکن هرزه با آتش نفعان بحت
ای دیده در ان صرفه ندارد بدخان بحت
برخاست رنك كردن، آمد بیان بحت
با آب کند آتش سوزنده چنان بحت
عمریست که دارد یکه خواب کران بحت
از یک نفس است اینهمه شور من و مايت
در ترك تامل الم شوره شری نیست
در نسخه مرداست کزانصاف توان یافت
زیر و بم این انجمنی آفات خروشتت
در مصر که هوش که خون باد بساطش
ربط رنگ کردن چقدر چیدند کمان بحت
بلبل ننماید بجمن فصل خزان بحت
تا علم ضیا نیست همان محو و جهان بحت
هردم زدن اینجاده تیغست وفسان بحت
نارنك نگردید زخرواند عنان بحت
کردون خموشی مبق حال تو باشد
( بیدل ) نرسد پرتو ز ایشای زمان بحت
تامل عارفان چه دارد بکار گاه جهان حادث
شکست و بیتی که موج دارد کسی چه مقدار واقعارد
زفکر سودای پوچ هستی بشرم باید تباه و یازد
ازین بساط خیال رونق نقاب رمز شهود کن شق
فسانه ناتمام دارد حقیقت عالم لعين
کسی درین دشت بی سروپا رو از منزل نمی خرامد
خم و طرب نعمت است اما نصیب لذت کرا مست اینجا
ا کر شکستیم و کر سلامت که دارد اندیشه ندامت
رموز فطرت زین سخن کرد ختم صد معنی و عبارت
به پستی اعتبار ( بیدل ) عبث فردی ونملك كشتی
گواهی ساز قدم شنیدن ززحمه های زبان حادث
بيك و تیره است نقاهت حسابه سودو زیان حادث
بدستگاه چه جنس بازد سقط فروش دکان حادث
خزان ندارد بهار مطلق بهار دارد خزان حادث
بقدر شور فرصتی که داری تمام کن داستان حادث
بخط پر کار جاده دارد تردد کاروان حادث
تجدد الوان بازدارد بیاز مهمان خوان حادث
بر اوستاد قدم فتاده است رفع مینا كران حادث
که آشکارو نهان ندارد جز آشکار و نهان حادث
بجنوان کرد پیش از ينهنا زمینی و آسمان حادث
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
