Machine transcription
فیض محمد خان
نامه
صفحه ۴۳
غزلیات
از نقد خردار بر غافل نشداوری
کمی نبود در حالت زقاضی طماع
به هر طرف تخطی یک کشور دین
چها طعنه بزند و عبرت فزاع
چها بکار بر باد میرود در جواب
ملای مجرد چو از ادگان کننه شروع
نبود مسا د فشان صد هزار گونه وقوع
بباید انکه در این دوره با عوام اغوای
در ایی از در اخلاص با خضوع و خشوع
و گرنه بر تو بتا زند انچنانکه بتاخت
بسالکان ره و وستنا می مسموع
منو مصاحب جنس گرهه فتوی
کنند بمحکمه تراسوی فعل نامشروع
میسندد مل حریت وزان بکریز
که حرف اید همو مش بود مسموع
بمفلسان فرو مایه نیشامیزن
چو آب نطق نباید بشند گان پزوع
ز سر بطع مزن خیمه گهر بر باد
بسان قطره تاب زوال از یتبوع
حرف الغين
چاکه در دلم افتاده از فراق قد و باغ
چهره ور می از نظرم ناپیدت چگونه یسوغ
بیمار جانب محراب ناتوان کهن
که نالد را از فراقت فتاده بر دل داغ
نه به خلنگ شود خزه می آید در سر
کرت هواست که نم بازیت بیت بیاغ
بهر در حین سخن یار را شدم تابع
که سر و قامت طغای نمیده علیا زاغ
بقیب یار مرا دیده یکنف زود دو
چنانکه کوره پسند بنام مهر چراغ
صدای قمری و اواز جمله بکیکان
نوای بلبل گلشن کجا دید یک زاغ
نداشت خال برضا چو جیبین برشق
که عاشقان تراجست در نهادن باغ
مدار تپش بهجران شی با هوش داغ
شدم بکوی تو او دست و پا بر اسل دماغ
حباب پر تو خاقان راشت در دیدم
که پر تو رخ جام میشه ساقی ایاغ
شکفته ول نشد از بخت همچشم من
درشیمیر رنچه بد بند مهر سمر آن باغ
سمن
از لطف حق که باز میدارد
زنده در زمانه گر ماند
از بلای بد نمیماند
ای سراپاضی بحالی تابست
حرف العين
زخمیر عشق بسلطان عقل نیست مطاع
بگیر کام دل از وصل یار کاند سر
ببوس در که سلطان بنشین ای دوست
ازان زکوی تو عزم سفر کنم گاهی
زعوعو سگ و طعن عدو چه باک مرا
زظالمان بصفا دوستی مدار امید
جهانیان که چنین عمر کوتهی دارد
بروزگار حوادث چنان احاطه نمود
مقیم کوی خرابات زان شدم که شبی
زناوک مژه ام بر دل آن کسان بزد
شدم ز عشق تو دارای طبع سرشاری
مانده ام در پناه حق محفوظ
همچو خفاش از شفق محفوظ
پیل را از جفای بق محفوظ
زکتاب تو یک ورق محفوظ
مست پیمانه عرق محفوظ
نام ایزد تو را سبق محفوظ
در این معامله مانند صاحبان صناع
دو باره باز نه بینی چنین عزیز متاع
که فرش اوست معلی تر از تمام بقاع
که بکه باز به بینم رخ تو وقت شراع
چو از شغال ندارد بهرس مرد شجاع
که روز واقعه ات میدرند همچو سباع
بحیرتم که چرا روز و شب کند نزاع
که دست و پای فلک گر شود از این اوضاع
زومسل و صحبت مرد لقتان شدم محظوظ
بمیخانه دلم آمد غم تو باز نرفت
دلم اسیر کمند بتی بود که از آن
بعشق حور و شان در جهان شدم محظوظ
زاستقامت این میهمان شدم محظوظ
زدام حلقه زلف بتان شدم محظوظ
زجام باده پیر مغان شدم محظوظ
زداغچت ن که تیره کمان شدم محظوظ
که از فصاحت نطق و بیان شدم محظوظ
زمان مرگ مرتاضی چه جای افسوس است
که از غومی این خاکدان شدم محظوظ
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
