Machine transcription
نسخه
میرزا فیضی خا
صفحه ۴۱۰
غزلیات
دریغا مه و اختر تابان در زنگار زار
سیلاب خونچکانم چو سکندر جهان بدری
چرا بحالت من سکندر جهان بدری
دست بدعا بر آری که ای کرم منت دار
فلک دون غم تو در بار بار کردی
دلی حزین اندر دو جهان غم فزون
فتنه عشق توام تحفه رسید امروز
چاره دل بمرگ تو عزیز از هم گسست
نظری جانب ما کن که گشت حیران
جسمم نگاه نور زخم دل ما مرهم نیست
شعله های عشق روی تو چگونه پا بکش
مایل بگلشن مجری نیست مرا زبش
عشق بیمار بود عاشق زلف لیلی
در مهد این بادیه مجنون جفاکش
اینکه مقصود توا مکه از نهان و عیان
بمرگ دل دادگری بسته فراز گردن
آنقر برای دوست مرزا فیضی جان گذشت
با زلف پیچیده در برخ اتش نهاده است
جان عزیز در ره دلدار سوختن
زلفش چو رشته ایست که در آرزوی او
بر ذوق وصل رفتن و ماندن بکوی یار
شرط وصال سر بره یار دادن است
با این چها زلف بر گل رویت گشادن است
شمعی براه باد مخالف نهادن است
عشاق را کمند بگردن فتادن است
از بهر قتل خویش مهیا ستادن است
جور و جفا مکن میرزا فیضی که شرط عشق
اندر وفای یار شدگان وصل دادن است
النائه
حرف
ای مرزا فیضی همجان تو غنچه خندان
با داین مرحله آسایش آرمیدنی نیست
در گلشن امدم آمد نسیمی عشقت
والفت باده رخسار تو اسباب حیات
میدوزد وصل عبث گرد و از ان حلاج
کشت دهقان ازل بر محمل ما نیمه گون
پاک شد نقد جمال و خط زیب چشمت
خامه منزل عشق است که کمال
مهر و ولی نشود از لب و دیدن
ای صبا یکره برهان دل و جان
عیش نوشیدن و پوشیدن و خوراندن
در جهان هر که دلش غمزه نور دست
پای بندم بگیسوی تو ام شد دل و دین
و ندرین مرحله دام حشمت پروردن
عشق در طبع مکن نیست چو پنداری
طبیعت را غم هجران ملال یابد دست
شب ظلمانی غمزه خونریزت
بازم هوای صحبت دلبر مبارک است
مژگان یار گر فکند تیر ناز را
عشاق را بتادیه کوی آرزو
از حسرت نگاه تو در بستر وصال
روی تو اتشین طبقی کشته میشود
ما را که دل زکف بره عشق رفته است
گاهی ز لطف جانب دلها نگاه دار
چشم تو فتنه جوست که آشوب میکند
عید و وفای یار ستمگر مبارک است
بر دیده نوک ناوک و خنجر مبارک است
غل های عشق زیر سر مبارک است
بر چشم عاشقان مژه تر مبارک است
چون خال او سپند بمجمر مبارک است
ابرو و چشم و زلف تو یکسر مبارک است
بر خسروان زیادی لشکر مبارک است
خواهد نشد بساحت کشور مبارک است
در بزم شوق یار میرزا فیضی خون دل
مینای پر ز باده و ساغر مبارک است
ما را هوای عشق تو بر سر مبارک است
از تاب آفتاب حوادث نسوختم
بنیاد صبر من شده ویران ز هجر لیک
از ابروان سر کش و مژگان پرعن
خال تو را بکنج دهان هر که دید گفت
سحر امد دست تهی ببشر گل رویت
رسته عشق که بر دست میرزا فیضی
تار و پودیست که در دست غنی ریز
جور و جفا و مهر تو یکسر مبارک است
چون سایه عطای تو بر سر مبارک است
با مژده وصال تو دلبر مبارک است
شمشیر ناز و غمزه خونخوار مبارک است
هندو کنار چشمه کوثر مبارک است
م
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
