Machine transcription
نسخه
روحی فدا
فیض خا
صفحه ۴۱۱
غزلیات
بخدا شعلۀ عشق تو دارم
بحیرتی آب آتش بهزارم ای دوست
زا حوالیم چه پرسی در فراقت
ببین بر دیده گریانم ای دوست
امید و صالت چون نیافتم
همی افتان همی خیزم ای دوست
عشق بی بصر سازد کور و بینا را
عاشق روی زیبا سرافگندم ای دوست
ای تلف واز برای نگاهت شدم ای دوست
بهر خدا بر محنتی تخفیف فرما ایدوست
مبین کفتادم بمشکال دهمان خلندم
همچنین انو دم از دوستی پرود
رقیب خواست نقدی کشد کشور دل نهاد پای تنک وزولی خدا نگذشت با من که خدد فزود بر و چکیم
غریق بحر فنا را بحیرتم که ز جان چرا با ودیه عشق بار پا نگذشت سخنی چنان خوش سنگه د وزنش
کسی که بر سر کوی غم تو پا نگذاشت قدم بوادی منظور مدعا نگذشت
روا مدار خرابی بخانه عاشق که غیر عشق تو در ملک دل بنا نگذشت
خزان عمر جوانان چو در بهار رسید بگلستان جهان شبنم صفا نگذشت
چنان بصحبت بیگانه بار مایل شد که در زمانه مرا هیچ کشنا نگذشت
گذشت عمر مرتاضی و ترک یار کرد
عجب که جان گرامی بغیر وانگذاشت
عاشق گران کشت سحر تک ملکیت
چون نی بناست کنده نباید پسرم
ایام روزگار سراب قلیه ناست
سر مایه وجود و عدم همین سر اباست
ظاهر مقام در عمل کرد فسیله است
وصال یار که اندرزمانه جا نگذاشت چرا بخانه عشاق خویش پا نگذشت
پری رخی که ز پیکانگان جدائی کرد غبار غم بدل هیچ آشنا نگذشت
پرید طائر رو هم چنانکه برجسته دگر بجز عظام رمیمی مرا بجا نگذشت
رفیق را برقیبان زشت و انگار چراغ عمر کسی در ره صبا نگذشت
خضاب پنجه او کشته جوهر جانم کینجر خون دل من بکف حنا نگذشت
گمان زندگی عاشقان مکن کز کین زمانه خانه عشق تو را بقا نگذشت
بفدای مذهب ان بردل مرتاضی باز
گذاشت پایه غم را ولی خدا نگذشت
غزلیات
دیگر
هر چند کار دلدادگان جوارهم است
عاشق چومن برای تو در جهان کم است
با آن نگاه دشنه و این تیغ ابروان
روزی اگر هزار فریب میکنی کم است
غم وفات گفتم دسبیل حیات برد
عشاق را ز عشق تو حاصل همان کم است
ز هجران تو سر گردانم ای دوست بکار خویشتن حیرانم ای دوست
باین دردی که دارم بر دل زار بو د لعل لبت درمانم ای دوست
مرا سودای عشقت کرده مجنون کز این سان بهر و سامانم ای دوست
سوزان این قدر در آتش عشق که یکسر سوخت جسم و جانم ای دوست
بستانی غیر عشقت کی نهم دم بتعمیر دل ویرانم ای دوست
جهان تنگ است پیش چشم عاشق و یا من پستو در زندانم ای دوست
دعوای ارشب لبت را باوه دانم است
اما ناوک ناوک مژگان کشیده
ان رحم راه حال تو جا نا نمر هم است
ساعتی با ما زلف سیاه تو روز و شب
ای وای روزگار پریشان حالم است
یاران فغان کنید که ایام غم رسید
بسی ریه که شعله داغش دلم است
مجنون بهوز و طعنه لیلا بنام سمر
اخر شد ناله کنج سر نیا غمی کند
شاهد لبی ال او کند امراض اعللتم
اگر طاق ابروان چون تیغ خونریر را در ابر
های بند تا ز زلف و دل کسا پر است
هیچ
بود بصدق بی کی
طمع را گرچه
بدل را حراست کند است
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
