Machine transcription
( صفحه ۳۰ )
کابل
( شماره اول و دوم )
زکر دا رکرشاسپ اندر جهان
یکی نامه بد یادگار از مهان
زفرهنگ و نیرنگ و داد و ستم
ز خوبی وز شتی و شادی و غم
ز نخچیر و گردن فرازی و بزم
ز مهرو دل وکینه سازی و رزم
که چون خوانی از هر یکی اندکی
بسی دانش افزاید از هر یکی
ز رستم همی چو نکه خواهی شنود
کماني که چون او بمردی نبود
گر از رزم گرشاسپ یادت آیدت
همه کار رستم بباد آیدت
همی رستم آن بد که دیو نژند
ببردش با بر و بدریا فگند
سقه شد ز هومان بگرزگران
زدش دشتبانی بپازندران
زبون کردش اسفندیار دلیر
بکشتیش آورد سهراب زیر
سپهدار کشتاسپ تازنده بود
نه کردش زبون کس نه افکنده بود
بروم و بچین و بهند از نبرد
بکر د آنچه دستان رستم نکرد
نه گرگ و نه ببر آمد از وی رها
نه شیر و نه دیو و نه اژدها
به شهنامه فردوسی نغز گوی
جو از پیش گویندگان برد گوی
بسی یاد رزم یلان کرده بود
و زین در سخن یاد ناورده بود
نهالی بد این رستم زان درخت
شده خشك و بیبار و پژمرده سخت
من ایدون زطبعم بهارآورم
مر این شاخ نو را ببارآورم
بباد هنر گل فشانم براوی
زآب سخن درفشانم براوی
بر و میوه وارش آرم برون
کنم آفرین شهنشه فزون
بسازم یکی بوستان چون بهشت
که خندد ز خوشی بر اروی بهشت
گلش منبر بر در گویا بود
درخت و گیا مشك بویا بود
بتستانی آریم از خوش سخن
که هرگز نگارش نگردد کهن
بتانش از خردزاده وزجان پاك
زدانش سرشته نه از آب و خاك
ببافم یکی دیبه شاهوار
زمینش رنگ وزگوهری نگار
زجان آورم تاروپودش فراز
کنم خسروی را برو بر طراز
مرا جز سخن ساختن کار نیست
سخن هست لیکن خریدار نیست
ز رادان همین شاه ماند است وبس
خریدار از و بهترم نیست کس
ز نیکو سخن نیست پاینده تر
نه زان خوشتر و دل کشاینده تر
سخن همچوجان زان نگردد کهن
که فرزند جان است زیبا سخن
یکی شهر دید از خوشی چون بهشت
درودشت و کوهش همه باغ و کشت
نهادش نکو تازه بر تو نوا
زمین خرم آبش خنك خوش هوا
پراز حشر انبوه و مردان مرد
سپاهی و شهری یلان نبرد
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
