Machine transcription
عشق و وظیفه یا شب اخیر
دروغ گفتن عادت ما نیست!...
- چقدر بی قید سخن میزنی کاپیتان؟ ... جای تعجب است . گمان میکنم هیچ
نمیترسی ؟..
- در مقابل پرسش مسائل اشخاصی حقیقت گفته میتوانند که ترس نداشته
باشند !..
یولیواش دور خورده بطرف ماریا که روی کوچ بی حال افتاده میبیند ... دفعةً چشم
هایش پراشك میشود.
- خوب اینرا قبول میکنم اگر تو چالاکی بخرج نمیدادی پدرم ترا می کشت مگر این
دختر بدبخت چه کرده بود؟.. اور اچرا بدبخت ساختی؟.. ازین حرکت رذیلانه در وجدانت
تکان حس ننمودی ؟ از فریم یخن و لباس تن خود هیچ نشرمیدی؟..
ضابط رومن سر خود را بلند کرده بوضع حقارت آمیزی میگوید :
- این وضع تو شایسته یك نفر عسکر با شرف و با ناموس نیست!..
رنگ فاروق سرخ شده لب هایش میلرزد دندانهای خود را فشار داده
میگوید :
- از قسمتت خیلی شاکر باش که دستهای من بسته است و گر نه به این سخنان بی سروته تو
بخوبی جواب داده دهنت را خورد میکردم تا میفهمیدی که حقارت یك ضابط ترك چه
نتیجه دارد !..
یولیواش زهر خندی کرده میگوید :
- راستی بمن فهماندی !.. ولی صبر کن !.. این دفعه نوبت از من است !.. من دهانت را
خورد نمی کنم ، لیکن حیات و استقبالت را تیره و تباه می سازم! .
ماریورا آهسته آهسته بخود آمده موهای سیاه و درازش چون ظلمت شب رویش را پوشیده
و در پرتو اولین اشعهٔ صبح مانند جسم بی روح آرام و بی حرکت بنظر می آید ... قطرات خون
در رخسارش دیده میشود...
یولیواش به آواز خشن صدا میکند:
- کاپیتان ؛ چون فهمیدم که تو حقیقت را نمی پوشی. از تو می پرسم : مناسبات تو و ماریا تا
کدام درجه است؟.. بمن بگو!.. زودشو بگو!.. همراه ماریا !...
- ٢٣٠ -
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
