Machine transcription
عشق و وظیفه یا شب اخیر
می برد... يك شب خيلی تاريك و مرطوب به آواز گرفته و لرزان میگوید:
- ماریورا ا... من میروم !...
دختر هم دچار افکار پریشان است چشمان آسمانی او که در آن بهترین رنگ های عشق جلوه میکند بطرف ضابط متوجه شده و میگوید :
- کجا میروی فاروق بی. . برای چه میروی ؟...
- مجبور برفتن هستم زیرا در محاذ انتظار مرا دارند !...
- نروید !
- دیوانه هستی؟ باید پیش از سپیدۂ صبح در سنگر حاضر باشم!...
- خیر ، بتو میگویم نباید بروی؟ دیگر نمیگذارم از من دور شوی!...
- ماریا، تو دختر يك عسكر هستی! میدانی که اگر يك عسكر در وظیفه خود اندك اهمال بکند با او چه میکنند؟..
دختر در روشنی که از پنجره های اطاق به داخل افتیده لبان قرمز و درخشندۂ خود را بطرف ضابط نزديك مینماید :..
- فاروق بی من دیوانه وار ترا دوست دارم...
دست های خود را بگردن ضابط انداخته چشمان خود را بسته و او را می بوسد ! .
- فاروق بی !..
دیگر چیزی گفته نمیتواند ، صدایش خفه میشود ، گریه گلویش را می فشارد !.. ضابط با انگشتان مرتعش خود سر او را بلند میکند چشمان خود را به چشمان آبی او دوخته میگوید:
- ماریا، باید چند ماه دیگر انتظار بکشیم... در همین نزدیکی ها حرب تمام میشود دول محارب آخرین قوت خود را به میدان حرب سوق میدهند ...
روی خود را به رخساره های دختر میگذار و میگوید :
- برو ماریا ، بالاپوشم را بیاور که بپوشم!. برفتار اسپ شش ساعت راه دیگر در پیش دارم، بقوماندان وعده داده ام که قبل از سپیده صبح آنجا حاضر میشوم!...
دختر بدون آنکه جواب بدهد آهسته آهسته سر خود را بطرف کوچه دور میدهد.
- ۱۲۲ -
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
