Machine transcription
شماره ٩
مجلد پنجم
رباعیات :
مولاناي بلخي
( مشهور به رومی )
( ٤ )
٢٦
بای تو گرفته ام بدارم زتو دست
درمان ز که جویم که دلم مهر تو خست
بي طعنه زنی که بر جگر انت نیست
گر بر جگرم نیست چه شد بر مژه ماست
٢٧
بائی گفتم که پرتو بیدارد کیست
بی هیچ زبان ناله و فریاد چیست
می گفت زشکر لبی بریدند مرا
این ناله و فریاد نمیدانم زیست
٢٨
با شب گفتم که به پیمان است
این زود گذشتن تو از نقصان است
شب روی به من کرد و مرا عذری گفت
مارا چه گنه چو عشق بی پایان است
٢٩
بر هر جایی که سوتهم مسجود اوست
در شش جهت و بیرون شش معبود اوست
باغ و کل و بلبل و شماع و شاهد
این جمله بهانه است و هر مقصود اوست
٣٠
بنگذشت دواد غیب و گردی رخواست
اُو رفت زجای گردی او هم بر خواست
نور است نگر نظر مکن از چپ و راست
گردش اینجا و مرد در عالم بقا است
٣١
بیچاره ترا ز عاشقی ای صبر کجا است
کابن عشق گرفتاري بی هیچ دواست
درمان غم عشق نه بخل و نه ریا ست
در عشق حقيقي نه وفا و نه جفا است
٣٢
تا شب میگو که روز مارا شب نیست
در مذهب عشق و عاشق را مذهب نیست
عشق آن بحریست کشن گران و لب نیست
پس غرقه شوند ناله ویارب نیست
٣٣
چون دانستم که عشق پیوست من است
وان زلف دراز شاخ در دست من است
هر چند که دي مست قدح می بودم
امروز چنانم که قدح مست منست
٣٤
خواهی که ترا کشف شود هستي دوست
در رو بدرون مغز بر خیز زپوست
زائیست که گرد او عجب توی تو است
او غرقه خود هر دو جهان غرقه اوست
٣٥
دیوانه شدم خواب ز دیوانه خطاء است
دیوانه چه داند که ره خواب کجاست
زیبا که خدا نخست پاکست ز خواب
مجنون خدا بدان که هم خواب خداست
٣٦
گویند که عشق عاقبت تسکین است
اول شور است عاقبت تمکین است
جان است ز اسپاش سنگ زیرین
وین صورت بیقرار بالا بین است
٣٧
گفتند که شش جهت همه نور خداست
فریاد زخلق خواست که آن نور کجاست
بیگانه نظر کرد ز هر سو چپ و راست
گفتند دمي نظر مکن بی چپ و راست
٣٨
كم باد سري که آن سران را بپا نیست
وان دل که به جان غرفه آن سودا نیست
گفتند درین میان نگنجد موئی
من موي شدم از ان مرا گنجان نیست
٣٩
مرك نه زير است و نه بالا است کجاست
قدسی که نه با ما و نه بی ما است کجاست
آنجا اینجا مگو بگو است کجا ست
عالم همه اوست آنکه مینا است کجا است
٤٠
مستم ز خمار غیر جان افزایت
و قصم چه دهی چو آمدم در کویت
من سبز ه می شوم ز لب تر کردن
آن جا که مرا در افکنی در جویت
٤١
منصور حلاجی که انا الحق میگفت
خاك همه ره بخوك مژگان میرفت
در قلزم هستی خود غوطه بخورد
و انگاه پس ازین اندت انا الحق میگفت
٤٢
ناگه ز درم در آمد آن دلبر مست
جام می لعل نوش کرده بندست
از دیدن و از گرفتن زلف مشکش
زوم همه چشم گشت و چشمم همه دست
٤٣
هر ذره که در هوا و در هامون است
نیکو ننگرش که هم چو ما مجنون است
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
