Machine transcription
۴۴۸
بخود هر نشست بکشادم خندکم بپشان آمد
بسوی غیر هر سدی که افگندم بخطا کردم
ز بس دارم هوای تیر بیداد جفا دویش
برای جذب پیکانش نفس آهن ربا کردم
تعظم وداع بیخودی برجسته در محشر
بمحفل چون سپند از دور بیایان صدا کردم
ز بس رنج و رد بیدردی دلم اسان شد نقارے
بصد درد و بلا خود را بدردش اشنا کردم
برای فطرت غفلت سرشتان تن اسانی
زخلق امتیاز این بی تمیزی را جدا کردم
بطرز حکمت دار الشفای عشق بی پروا
بدرد بیدوا اینجا دل خود را د وا کردم
زخاک نیستی نقد فنا باز دور بردارم
بدوش ضعف پیری قامت خود را دوتا کردم
ز عکس آه طرزی خاطرم پر زنگ میکرد
ز بس با صیقل وحدت دل خود را صفا کردم
بــــه روش بیدل در کراچی گفته
بدامان بهار بیخودی چند ان جنون کردم
کز آغوش امید با جوشت سر برون کردم
ز شوخی تا بروی گلشن چشم بکشودم
ز سیلی ندامت وی خود را لاله گون کردم
دلم تا برد نام غیر من هم از سر غیرت
زکنج سینه پر خون پیکان دل ون کردم
طبیبم در میان خون براتش با لھـــے کرد
ولش تا رام خود کردم خون کردم فسون کردم
زسوز درد او از یک شرر صد شمع افروزم
بحرف سوختن در صغر داغ دل فزون کردم
بفکر نیستی در نفس از خود جدا گردم
بدرد جان کنی جانرا چوکوه بیسون کردم
من و مانگزاحمی باز پروردی که حسش را
ز خاطر تا بدل تکلیف کردم سیکون کردم
چگویم از صفای باز گههای تن گوش
زعکس در بنا گوش چونیلم نیلکون کردم
ببزم ظرافت زان سر دیوانگی دارم
که من از چنگت غنچه پیر اهن خون کردم
ز طر ز چشم بد مستش سیه مستم چنان امشب
که پیش پای ساغر گردن مینا نگون کردم
شد تاب کمند کردن مقصد شو و طرزی
که من بسیار بخت نارسا را از مون کردم
به طرز بیدل در کراچی گفته
حسن
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
