Machine transcription
غزلیات میرزا بیدل عليه الرحمه
صحیفه (٧٦)
جرات سوال شرم ترا کر جواب داشت اشکت زبیمار بفر مال آب داشت خلق زمدعائی از هیچ پرشده است نه چرخ يك علامت صاد انتخاب داشت
بیرون نجست از آتش دل سعی هیچکس شور جهان چکیدن اشك كباب داشت تا نقش ما بغبار قضاء بر نخاستیم کویی ز درد صورت دیباچه خواب داشت
از پیکر غنوده دل آسوده کی مرید این خانه باز حلقه در در کلاب داشت خاك فسرده درسر ناموس اعتبار کنجیست در خیال که مارا خراب داشت
صبح ازل همان دمدمی بود در نظر در پنبه زار تمیز کتان ماهتاب داشت یارب قسم که زد این شیشه با بسنگ بازغمت اشکم از مزه بوی گلاب داشت
زین بزم سر خوش دل مأیوس میرویم پیمانه شکسته ما هم شراب داشت دیدیم جلوة که کس آنجا نمیرسید ای حیرت آیینه و که تماشا نقاب داشت
امروز با هزار کدورت مقابلپم رفت آن صفا که آیینه با ماهتاب داشت سودیم دست و خم شد اظهار و هم وظن عز و عمل درین دوورق صد تشاف داشت
این شبنمی که در ورق ما نوشته اند چون سایه نسخه در بغل آفتاب داشت دست رد از کشودن لب کرد پاس بخت دم نازدن دعای همه مستجاب داشت
از عرض احتیاج شکستیم رنگ شرم آه از حیا که رنك رخ ما حباب داشت (بیدل) نظر نمی که تو غواص فطرتی گوهر گره برشته موج سراب داشت
***
جزخوشی هرکه دل برناله و فریاد داشت شمع خود را همچو نی در رهگذار باد داشت ای خوش آن صید یکه در محراب چشم انتظار اشك ساهم کردشی چون سبحه ز هاد داشت
صید مارا حلقه دام بلابند بافت گوشة چشمی که با دل الفت صیاد داشت خواب اگر وحشت گرفت از دیده من دور نیست خانه چشمم جراغ همی آب در بنیاد داشت
بخردی از معنی عمملم آگاه کرد گردش رنك اعتبار خیلی استاد داشت کرد تعمیر اینقدر گرد خرابی آشکار ورنه ویران بودن ما عالمی آباد داشت
این زمان محو فرا مش تفنگیهای دلیم جام ما بیش از شکستنها ترکی یاد داشت ازفنای ما مشو غافل که این مشت شرار چشم زخم نیستی در عالم ایجاد داشت
دوش کز ساز عدم مستی ظهور آهنگ بود ناله ماهم نوای همن چه با داماد داشت حیف اوقاتی که صرف کوشش بیجاشود پشه عمری نوحه برجان کندن فرهاد داشت
با فقیری این زمان (بیدل) غبار سر و پست گردو حشت پیش ازین هم من که بود آزاد داشت
جز خون دلمزانند سلامت بدست نیست خط امان شیشه بغیر از شکست نیست آرام عاشق آیینه پردازی فناست ماننبد شعله که زپا تا نشست نیست
خلق وهم خویش رافتنان وحشت است لیك آنقدرزمی که کسی از خویش رست نیست صیاد عجز ریخته رنگ مر کشی ست در طره که تاب ندارد شست نیست
ماتمم ز سر نکونی از با فتاده کی در وادی که نقش قدم جز پست نیست جمعیت حواس در آغوش عجز دانت از هوش بهره نیست کسی را که مست نیست
دیوانگان اسیر خرد پیچ وحشت اند غلات ماهیان تو موج است شست نیست دل صید شوق و دیده اسیر خیال تست ویرانه کشور یکه باین بند و بست نیست
عالم فریب دیده عاشق نمی شود آینه خیال تو صورت پرست نیست آسوده کی چه کوه شود فرض دعیت پای صرا که آبله هم زیر دست نیست
(بیدل) بساط وهم نخود چیده ام چوصبح ورنه زجنس هستی من هیچ هست نیست
جسم را در عشق جانان کار نیست درد عاشق را بدرمان کار نیست رخشناع قبضه زن خویش را سودوا باجنس ارزان کار نیست
مکش درراست زینك است سود چون بباید کار آسان کار نیست چنك کل باخویش کار مشکلت صلح کن با خلق چندان کار نیست
مردن و نامیدنم در دست تست بنده را جزپاس فرمان کار نیست سفتفراه تست (بیدل) کفرو دین عشق را باشيخ وبرهمان کار نیست
***
چشم بیدار طرب مایه سامان گل است در نظر خوابتا کر سوخت چراغان گل است آب روئیکه کز از فیض جنون یافته ایم عرض رسوائی ما چاك گریبان کل است
عشرت رفته درین باغ تمنا شا دا رد خنده های سحر آغوش پریشان گل است يك نكه مشق تماشای طرب مفت هوس غنچه در مهد بهار واز دبستان گل است
داغ بیطاقتی کالمند آتش زده ایم رفتن از خود چقدر سیر خیابان کل است اشك ماموج تبسم كده شوخی اوست شور شبنم محکی از لب خندان کل است
فرصت عیش درین باغ نچیده است بساط رنك کرد نیست زبانگاه با دامان کل است نشوی بیهده نهمت کش جمعیت دل غنچه هم در شکن بستن پیمان کل است
تو هم از ناله بلبل نه نشستن آموز صحن این باغ بپای خاه بدوشان کل است رفته و به نظر ت چند نقاب آراید ناچیز باش همین صورت عریان کل است
باد صبا حسن ترا آیینه استغنا ست ناله بلبل ( بیدل ) عالم شان کل است
چشم خرد آیینه جام می ناب است ابروی سخن در شکن موج شراب است آگاهی دل بيطلبي لولا هنر گیر کین جوهر خود پروج آیینه نما نیست
چشمان فنا آیینه کوشش پسندد شبگیر شرر ها همه يك لحظه شتا بست عارف بخدا میرسد از گردش چشمی در نیم نفس بحر هم آغوش حباب است
کیفیت طوفانکده گریه میپرسید در هر نم اشکم دو جهان عالم آبست این سحر بیدار جکر سوخته دارد آبیکه که توداری بنظر اشك كبا بست
چون سکا دولت بكس نیست مسلم پیداست که هر نقش نگین غش بر آبست خوش باش که در میکده نشه تحقیق مینائی اگر هست همان رنگ شرا بست
بی جنبش دل راه بجمالی نتوان برد یکسر جرس قافله موج حنا بست در محفل قانون نوا سنجی مشتاق کوشیکه ادانفهم نشد کوش ربابست
تا سرمه نگفتیم بچشمش نرسیدیم در بزم خموشان نفس سوخته بابست دل چیست که باخاك برادر نتوان کرد بو قوتیو تا خانه آیینه خرابست
عاقلی همه غفلت شود از عجز رسائی چون تار نظر کوتهی از رنك خوابست (بیدل) اگر افسرده دلی جمع کتب کرد در مدرسه دانش ما جملہ کتا بست
***
چشم وا کن حسن نیرنك قدم بی پرده است کوغی شو آهنگ قانون عدم بی پرده است معنی کر فهم آن اندیشه در خون میطید این زمان در کسوت حرف و رقم بی پرده است
آنچه میدانی منزه ز اعتبار بیش و کم فرصت بیدا نما کنون بیش و کم بی پرده است کاه هستی در نظر داریم و گاهی نیستی پیش ازینها نیست کر آراءورم بی پرده است
از مدارای فلك غافل ببايد زيستن زحم این شمشیر با پیغام خم بی پرده است خواه اشکشت شهادت گیرو خواهی زینهاد از غبار عرصه ما يك علم بی پرده است
مدعا محو است از اظهار مطلب دم مزین از زبان خامش سایل کرم بی پرده است همبجه اندیشی تحریک زبانت داده اند تا قلم لغزيدنی دارد رقم بی پرده است
غیر انکار عمارت حایل تحقیق نیست کزنو بر خیزی در و بام حرم بی پرده است شرم دار از انتظار میخواری از معنی سراغ از صمد تاکي نشان جستن صنم بی پرده است
حیف ازان چشمی که مژگانش نقاب اوانشود جلوه ها آیینه و آیینه هم بی پرده است دعوی تحقیق در هر رنك دارد انفعال برجبین هرکه خواهی دید نم بی پرده است
هوش کو (بیدل) که اسرار ازل فهمد کسی هر که جز یی برده گی پیداست کم بی پرده است
چشمیكه ندارد نظری حلقه دام است هرلب که سخن سنج نباشد لب بام است بحر وهری از هرزه در آییست زبانرا نیچیکه ز نکار فرو رفت نیام است
مغرور کمال زفلك شکوه چه لازم کار تو هم از بخستگی طبع تو خام است ای شعله امید نفس سوخته تا چند فرداست که پرواز تو فرسوده دام است
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
