Machine transcription
غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه
حرف التاء
تو مست و هم و درین بزم بوی صهبا نیست هنوز چیز نداند سنك جای مینا نیست
خیال عالم نيرنگ رنگها دارد كدام نقش که تصویر بال عنقا نیست
بمرد شهره شو ايدل كزين مزار هوس چراغ مرده حيا است و زنده پیدا نیست
بچشم بسته خيال حضور حق بستن اشاره ایست که اینجا نگاه بینا نیست
دلت بعشوه عقبا خوش است ازین غافل که هر کجا توئی آنجا بغیر دنیا نیست
بهر چه وا رسی از خود گذشتی دارد بهوش باش که امروز رفت و فردا نیست
بنا امیدی ما رحمى اى دليل فنا که آشیان هوسیم و درین چمن جا نیست
خرد کار که و هم را چه تار و چه پود قماش عالم لطافت تمیز فرسا نیست
تو جلوه ساز کن و صفه ای دل در یاب زبان حیرت آئینه بی تقاضا نیست
غریق بحر تفکر حباب منتفی است رسیده ایم بجائيكه ( بیدل ) آنجا نیست
تهمت افسرده کی رطينت عاشق خطاست ناله هرجا آینه کردید آزادی قفاست
بی فنا مشکل که کردد دل بصوت آشنا چشم این آئینه را خاکستر خود توتیاست
شرم باید داشتن از شوخی آثار شرم چون عرق این زنده کردن لغزش پای حیاست
ناتوان آزاد بودن دامن عنقات مگیر موج را در هر طپش روضع کوهی خندهاست
جام آب زنده کی شبها بکام خضر نیست در کداز آرزو هم جوش دریای بقاست
معنی درد از کتاب شعله انشا کرده اند هرکجا او جلوه دارد کازهستی مفت جاست
مركز المى ذرة معنی است سیری عاجقست ساغر لب ریزا کرصد لب کشاید بی صداست
عالمى سر كشته است از اضطراب كرهام اشك من سر چشمه دورانی چندین آسیاست
میکند هر جزوم از شوق تو کار آینه جامه تصویرم و عریانی من صورت نماست
کر براید از صدف کوهر اسیر رشته است خانه ویرانيت دل آگاه را دام بلاست
کی پریشان میشد باد غرور اجزای من نسخه خاك مرا شیرازه تمكين كياست
اینقدر چون شمع از شوق فنا جان میکنم با کمال سر کشی سعی نکاهم زیر پاست
نقش چندین عبرت از عنوان حبابم روشن است شعله جواله من مهر طومار فنا است
( بیدل ) از مشت غبار ما دل خود جمع کن شانه این طرة آشفته در دست هواست
تیره بختی چون هجوم آرد سخن مهر لب است سرمة لافی جهان کل کردن دم دشهاست
احتیاج ما مهاجت پیشه اظهار نیست آگچها با کرده ایم از عرض مطلب مطلب است
با چکیدن اشك را باید بنز كان ساختن چون زبان شد در پس طفل ما رون مكتب است
من کیم تا در طلب چون موج بر بندم کمر یکنفس جایکه دارم بیون حبابم بر لب است
زنج میریزی نمی خواهد سبك جولانيم همچو بوی کل همان تحريك آهی مرکب است
امتحان کردیم درد صنع غرور آرام نیست شعله از گردن کشی سر کشته چندین تب است
کینه اندوزی ندارد صرفه آسوده کی عقده دل چون بهم پیوست پیش عقرب است
بی نیازان را بسبزه دور اخی کار نیست آسمان اوج همت سیر چشم از کوکب است
طاعت مستان نیکنجد بخوانگاه زهد دامن صحرا مصلای نماز مشرب است
موج این دریا تکلف پرور کر داب نیست طینت آزاد بودن ناروهم مذهب است
دل بصد چاك جگر آغوش فیض و انکرد صبح ما غفلت سرشتان شانه زلف شب است
همچو عکس آئینه زار و هم را سرمایه ام رفتن رنگم نمی آرم بدان صد قالب است
ناله ام ( بیدل ) بقدر درد دل بر میزند نبض را کز اضطربی هست در خونرغب است
جائیکه مرك شهرت انجام داشته است لوح مزار هم به نكين نام داشته است
یاران تأملی که درین عبرت انجمن بینی مو نهفته چه پیعام داشته است
غیر از فنای حق عدمم چیست زنده کی پیش وكم نفس همه يك وام داشته است
راحت درین قلمرو از آثار هوش نیست خوابیدهاست ا کر کسی آرام داشته است
دل در خم کمند نفس ناله میکند ما را كمان که زلف بتان دام داشته است
موی سفید کم کن از هوش میبرد پیری قماش جامه احرام داشته است
در هر سر آتش دگر است از هوای دل يك خانه آینه چقدر بام دام داشته است
هم جا خرام خوش نکهان کرد ناز بخت تا چشم نقش پا گل بادام داشته است
بخت سیاه رونق بازار کس مباد در روز نیز سایه همین شام داشته است
دل تیره به که چشم ندوزد بخوب وزشت تا صیقلیست آینه ابرام داشته است
قدر سخن بلند کن از مشق خامشی حرف شکفته معنی الهام داشته است
از هر حمی که جوش معانی بلند شد ( بیدل ) بکردش قدمت جام داشته است
جائیکه نه فلك زحيا سر فکنده است چون كل چمن دماغی اقبال خنده است
دیدیم دستگاه غرور سبك سران سرمایه کلاه همه پشم کنده است
منصوبه خرد همه را مات و هم کرد زین عرصه جا کم بازی طفلان برنده است
از خاك بر نشت فلك هم قدر خمید باریکه پیری از خم دوشم فکنده است
برعيب خلق خور ده نگیرند محرمان ای بیخبر من وتو خدابیت بنده است
ناموس احتیاج بهمت نگاهدار دست تهی جنون كریبان درنده است
آئینه ات بیا نخورد زار خام باش دندان دمیکندش قند لب گزنده است
از پاس مدعا ره آرام رفته کیم این دشت تخته کف افسوس رنده است
ما را خاک کار طرب بی دماغ کرد بوی کل چراغ درین بزم گنده است
( بیدل ) مباش غرة سامان اعتبار هر چند رنك بال ندارد پرنده است
چارة درد سر ویر محبت جليست شمع صفت هر جاست قشقة ما صندلیست
رابط اجزای وهم یکمژه بربستن است تا بدو چشم است کار علم و عیان احو نیست
آئینه راز دل آینه روشن نشد چاك كريبان همین يكدو الف صیقلیست
به که زلب نگذرد زمزمه احتیاج خون قناعت مريز ناله رك تنبلیست
بام تكلف مباد نك نك ونال صید ششجهتت خواب است کفش اگر مخملیست
کلفت فردا همان دی ثمر آزاد باش آنچه بتفصيل آن منتظری مجملست
مطرب دل گردند زخمه قانون شوق صور بصد شور حشر زمزمه بلبلست
نغمه صير ازل تا بطراز عمل ای بدلایل مثلى نور شبت مشعلیست
بر خط تحریر عشق شور جوانی مبتد متن رموز ادب از لب ما جد ولیست
(بیدل) از اسرار عشق کوش و لب آگاه بیت فهم کن و دم مزن حرف بی با ولیست
جادو لقا ليكه ساز دستگاه دای و هوست زودمردم جمع مال و پیش مردان آبروست
هر تپاتی راست در خورد هوس بالیدنی نخل همت هر کجا قد میکند طوبی نموست
کوه ارابراد میروزد چه نقصان میکند سر بلندی همت است و استقامت کنج اوست
شامل هر کس کشد تأئید فضل ایزدی بادم نیغش سر چیز مغروران کدوست
هرچه خواهی حکم کن ای حکم قدرت شاملت کرد نارن ایشن تیغت کردنی كرهن موست
كاه كوهی میفشاند گاه طوفان میکند موجها بسیار دارد صاحب دریا خوست
الحمد للہ عاقبت دوران رسان کام دلش بیدلام زالتب قدر از حضرات فضل آبروست
جای آرام بوحشت کده عالم نیست ذره نیست که سر كرم هوای دم نیست
كره باد بود دولت هستی چو حباب کاملهای نفس عرض ده خاتم نیست
جز از غنچه چو شاخ سر شکش کره است مژة اهل طرب هم بمیان بی نم نیست
هیچ دانا نزند تیشه بپای آرام از بهشت آنکه برون آمده است آدم نیست
گوییا رک فرو ریز بکشت دو جهان عکس اکر محو شد آ ئینه دار الم نیست
رشته واری نفس سوخته افروخته ایم شمع در خلوت بیداری دل محرم نیست
کز جهان تاز ر اسباب فزونی دارد بهر سامان کفى ذرة ماهم كم نیست
اینقدر و هم ز آغوش نکه میبالد ویده هر که مژه آوره بهم عالم نیست
چشم بر موج خطت دوختم از ساده دلیست رشته ای رنگ کل را کره شبنم نیست
عدم سایه ز خورشید معین کردید کرتو شوخی نکنی هستی ما مهم نیست
( بیدل ) از بس باثرهای دل خو کردیم بی غم دام وقفس خاطر ما خرم نیست
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
