Machine transcription
صحيفه ٧١
غزلیات میرزا بیدل عليه الرحمه
حرف التاء
پیش چشمم که نور عرفان نیست
شمع را گر بفکر خویش سر است
بید از قید اختیار گذشت
ترکستان طینتیم همه
ناخن از طیش نیاساید
سجده را مفت غایت شمرید
شرم دار از طلب که رزق خلق
گر بود آسمان نمایان نیست
تا کف پاش جز گریبان نیست
جنس بازار عنین ارزان نیست
چشم از خود بپوش مژگان نیست
جمع گردیدن دل امکان نیست
جبهه سائی کف پشیمان نیست
سیل هست ار كفردی نان نیست
عمرها شد دمیده اند افاق
قطعه خیال دور مباش
بر فلك هم نخست دوش هلال
ما مزی خضر وادی ادب است
خجالتی چیده اید بر چشید
کام عیش از صفای دل طلبید
كه بخودرای طمع که نان خسان
بی لباسی هنوز عریان نیست
گل چه دارد کزین گلستان نیست
تا توان کشیدن آسان نیست
پی خوابیده جز بدامان نیست
خودفروشان زمانه دکان نیست
خانه آتش زدن چراغان نیست
مضم نا کشته باب دندان نیست
( بیدل ) امروز در مسلخمان همه چیز است ليك ايمان نیست
بی شكست از پرده سازم نوائی برنخاست
اشك بینم چه تهابم ردّ دامان گرفت
جز نفس در ماتم دل هیچکس دستی نسود
عجز وطاقت جوهر كيفيت يكدیگر اند
ساز ما عاجز نوابان دست و هم سوده بود
جلوه در کاراست اما جرأت نظاره کو
ناامیدی داشتم دست دعائی برنخاست
جز همان چاك گریبان رهنمائی برنخاست
بر چراغ کشته غیر از دودهائی برنخاست
پر کز انجا بست اگر دست کمالی برنخاست
عمر در شغل تأسف رفت و وایی برنخاست
از بساط عجز ما مژگان عصائی برنخاست
سخت بيماريست نقش وحشت عنقائيم
هر کجا خود میرود محمل بدوش حسرت است
قطع او هام تعلق آنقدر مشکل نبود
دیگر از یاران این محفل چه باید داشت چشم
خاك شد امید پیش از نقش بستنهای ما
در زمین آرزو (بیدل) املها كاشتم
جستجوها خاك شد گردی زجائی برنخاست
گرد ماوامانده کان هر بی هوائی برنخاست
آه از دل ناله تیغ آزمائی بر نخاست
صد جفا دیدم وزینها مرحباثی برنخاست
شعله ناکشته داغ از هیچ جائی برنخاست
ليك غير از حسرت نشوونماثی برنخاست
بیقراریهای چرخ از دست بکرفتاری است
از خراج ما چه میپرسی که چون ریك روان
آبرو خواهی مقیم آستان خویش باش
دست همت آستین میکردد از خالی شدن
غیر تیغ او که بر دارد سر افتاده کان
خاك را آسودگی از پهلوی همواری است
خانمانمون آب از نالیدن جاری است
اشك را از دیده بیرون نهادن خواری است
سرنگونی دردریا از خجلت ناداری است
خفته كار اصبح روشن مندل بیداری است
پست غیراز سوختن مید مذلت پیشه كان
کز ز دست ما نیاید هیچ چائی میکشم
پر فشانی نیست ممکن بیدل تصویر را
شحله خاکستر شود تا کوره چشمی بهم
بگذر از فکر خرد (بیدل) که در بزم وصال
خاررا در وصل آتش پیرهن کلناری است
ناله بلبل درین کاشن کل پیکاری است
زخمی تیغ تحسير از طبیدن عاری است
یکمژه آسودگی انجام صد دشواری است
گردش آئین موزه گون ناف شب زنده داری است
بی کدورت نیست هرجا محرمی با دلبیست
شوق حیرانم چه میخواهد که در چشم ترم
شطه بار آنرا بخاکستر قناعت کردن است
حسرت دلرا علاج از نشه دیدار پرس
عقل را در ضبط مجنون آب میکردد نفس
قدردان بحر گوهر خیز غواص است بس
زنده کانی همجيه باشد زحمت آب و کلبیست
جنبش مژکان لب حسرت نوای بسایلبیست
هر کجا عشقیست دهقان سوختن هم حاصلبیست
خانه آئینه فتاش از روی مشکلبیست
عشق میخندد که اینجا رفتن از خود محملبیست
درد میداند که در هر قطره خونم دلبیست
آنچه از نقش دویر آرام امکان میدمد
لاله زارو شبنمستان محبت دیده ایم
چشم تا بر هم زنم نقش سجودت بسته ام
مقصد آرام است ای کوشش مکن آزار ما
از هجوم جلوه آخر بر در حیرت زدیم
( بیدل) از اظهار مطلب خون استغنا مریز
شك كلفت مهدنا خون حسرت بسمليست
محو هر اشکی نکاهی زیر هر داغی دلبیست
اشك بتابم سرا پام جبين ما يلبیست
بی دماغی طالب را جاده هم سر منزلبیست
حس چون طوفان کند آئينه کشتی ساحلبیست
آبرو چون موج پیدا کرد تیغ قا تلبیست
بی نقابار من مجنون در افشان پشت دست
چشم دریا دار هر جامی کشاید دام حرص
دغل در کار جهان کم کن که مانند هلال
چشم وا کردن درین محفل شکون خوش نداشت
طينت تسلیم خوبان نیست باب انقلاب
بی جمالت هر کجا بستیم احرام جنون
چون سير ساحل من موج عریان پشت دست
می تپد ريك كفكول كمایان پشت دست
میشود از ناخنت آخر نمایان پشت دست
خود بسرزد پای شمع آخرز مژکان پشت دست
هست در پشت نكاینه بخوبان پشت دست
باز کشتیم از ندامت کل بدامان پشت دست
بار مردونی بقدر دستگاه قدرت است
خاك كردم کوهسار بسو محبت نیم برون
معنی اقبال و ادبار جهان فهمیده پست
از مکافات عمل غافل نباید زیستن
دیده حق بین بوهم غیر میپوشی چرا
در قیاس حاجت استغنای ما محجوب ماند
برنمیدارد بغیر از زحم دندان پشت دست
چون شکین نتوان زدن بربام آسمان پشت دست
با وجود گنج در دست است عریان پشت دست
ميرسد از پشت دست آخر بدندان پشت دست
پنجه بالم میزنی ای خانه ویران پشت دست
کف کشود و از نظرها کرد پنهان پشت دست
( بیدل ) از خودرنك و بوی اعتبار افتاده ام
همچو کل حایم بدامن تا گریبان پشت دست
پیوستگی بحق زود عالم بریدن است
پرواز سایه جز سر بام مهر نیست
تاريك بختی از ره پام نیست
تا حرص آب و دانه بدامت نمیکشد
امشب زسکه هرزه زبانست شمع آه
ما را برنك شمع در عاقبت زدن
دیدار دوست هستی خود را ندیدن است
از خود رمیدن تو بحق آرمیدن است
صبح مراد ما که کاش تا دمیدن است
عنقا صفت طواف قناعت خزیدن است
کارم چو کاغز تا بسحر لب گزیدن است
از چشم خود همین دو سه اشکی چکیدن است
آزاده کی کزوست مباهات عافیت
چون موج کوشش نفس ما درین محیط
وهم چه دیده و اکنی از خویش رفته کیر
کر بو الهوس بزم خموشان نفس کشد
آرام در طریقت ما نیست غیر مرك
سعی قدم بکجا و طریق فنا کجا
دل را ز حکم حرص و هوا وا خریدن است
رخت شکست خویش بساحل کشیدن است
افسانه وار دیدن عالم شنیدن است
همچون خروس بی محلی سر بریدن است
هنگامه كرم وساز نفسها طپیدن است
(بیدل) بخنجر نفس این ره بریدن است
گر نمی خواهی زلاف بخت برسر ما نشست
برثریا منصب اقبال هر نا اهل نیست
آرمیدن در منهاج عاشقان عرض فناست
پیکرم اندر رو در راه امید از ضعف آه
آرو با عرض مطلب جمع نتوان ساختن
در کفن باقامت احرام قیامت صلت
بر خط تسلیم میباید چو نقش پا نشست
سرنگونی دید تا اقصا زدخش بالا نشست
شعله بیتوقت مارفت از خود تانشست
این غبار آخر بدور بی عصائیها نشست
دست حاجت تا بلندی کرد استغنا نشست
کز تواضع می نخواهد فتنه ات از پا نشست
مقتدار از وضع ادب تا آبرو حاصل کنی
بر جبين بحر نقش موج کی ماند نهان
از گران جانی اسیران فلك را چاره نیست
تقلای این گلستان همه نخل شمع بود
صرف جستجوی خود کردیم عمر اما چه سود
( بیدل ) از برق تمایش سرا پا آتشم
چون بخود پیچید کوهر در دل دریا نشست
گرد بیقاتی چو رنك آخر بروی مانشست
صافها شد درد تا در دامن مینا نشست
هر که امشب قامتي آراست تا فردا نشست
هستی ماهم بروز شهرت عنقا نشست
داغ شد هر کس به پهلوی من شیدا نشست
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
