BrowseGhazalīyāt-i Mirzā Bīdil → page 75

Page 75

Ghazalīyāt-i Mirzā Bīdil · pages 1–241


Page image — the source of record

Scanned page 75 of Ghazalīyāt-i Mirzā Bīdil

Machine transcription

حرف التاء غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه نا بمطلوب رسیدن کاریست قاصدان دوری ره طو ماریست بوی گل تشنه تالیف وفاست غنچه پاس نفس بیماریست آن هرزه سخت تغافل دارد نخلید بدل ما خاریست موی ژولیده دماغت نرساند و رنه هر تار هما نستاریست قصه محشر شنیدن دارد در شکست پر ما مقداریست غافل از نشه این بزم مباش خط پیاله گریبان واریست خضر توفیق بسط میساید جبهه تا سجده ره همواریست میپسندید درازی بنفسی که زبان تا بگذرد لب ماریست کو وفا تاکسی آگاه شود که محبت یکسخن تاریست داغ سودا نتوان پوشیدن شمع را گل بسر نازاریست اکسیر ایست دماغ طاقت بر سرم سایه گل دیواریست هزه تهمت کش انشا آنجهانیست نیم محیت قدح سرشاریست ندی دامن تسلیم از دست کردن ما ریسندی داریست چند موهومی خود را شمره عدد ذره کم بسیاریست ( بیدل ) از قید خودم هیچ مپرس دامن سایه دعوا زیست مجنون کیفیت افزای من دیوانه است حلقه زنجیر در چشمم خط پیمانه است از حیا بنزدل گره شد ناله بیتابیم ریشه ام چون موج گوهر در طلسم دانه است خانه زاد جلوه معشوق باشد سوز عشق خط چراغ حسن را بال و پر پروانه است تا جنون تقدم ما رعشر تم در چنگ داشت طفل اشکی هم که میدیدید دامن سنك داشت با همه وحشت غبار دامن خاکیم وبس اشك در عرض روانی نیز عذرلنك داشت تای در دامن شکستند ره و منزل یکی جرأت رفتار در هر گام صد فرسنگ داشت سعی هستی هیچ ما را بر نیاورد از عدم آتش ما هم بگازد شعله جا در سنك داشت نیست جوش لاله و گل غیر افسون بهار هرقدر ما رنگ کردانیم او نیرنگ داشت عمری از فیض لب خاموش غافل زیستم غنچه عیش ابد این ساز بی آهنګ داشت از گهر تهمت کش اندرون است اجزای بحر هر که اینجا قدر راحت زد مراد شنگ داشت موج لطف از جوهر تیغ عتابش چیده ایم غنچه چین حیاتش از بسم رنك داشت کاش هجران زادمن میداداکروصل نبود شمع تصویرم گذار من سوختن هم ننك داشت شمع را افروختن در داغ دل خواند و رفت منت صیقل چه مقدار انفعال زنگ داشت تپش پزتو رقمی دارد جبین آفتاب غیرهم او بود ليك ازنام (بیدل) ننك داشت تا حبرت خرام تو سامان چیده است چندین قیامت از مژه ام قد کشیده است آزادیم از توهم نیرنگ روز کار طاؤس این چمن زخیالم پریده است کو منزل و چه دامن که در کاروان شوق آسوده گی ز آبله بارمیده است این انجمن جنون کده انتظار کیست آئینه تا نفس شمر د دل زحیده است ما و امید در گره بی بضاعتی یکقطره خون دلی که بصد جا چیده است عشق غیور اگر منم ناز میکند دل هم بخون شدن جگری آفریده است این ما ومن که اهل جهان سر کشیده است از اعصاب آدم و حوا دمیده است پرواز نکهت چمن بی نشابیم ذوق شکست بال زرنگم کشیده است پیچیده است بخودم دامن جهات یعنی دماغ گردش رنگم رمیده است ابروی یار کز تواضع نمیبالند هم در سای تیغ غرور حمیده است همچون شرر نیامده از خویش رفته ایم سامان این غبار ز کاهـی چیده است ( بیدل ) بطبع آبله نانهفته ایم لغزیدن که رو و جهان خط کشیده است که درین محفل کامل بر بساط حال ریخت ساغر ماضی بگردش يك استقبال ریخت طی خود کردیم آگاهی در اثبات زد رنگ از روها پرید و صورت تمثال ریخت ورنه اینجا حال كو مستقبل وماضی کدام قایل و همی است کرمینای قیل وقال ریخت در عدم تا رفته نتوان بوی هستی یافتن فرصت آنجارفت و اینجا طرح ماه و سال کرد دستگاه جاهلان در خورد سامان فسباست شمله چندانکه رفت از خویش ریك نعل ریخت ناز آغوش وداعت داغ حیرت چیده است همچو شمع کشته در چشمم نگه خوابیده است حیرتی دامان ندارد کسوت عریانیم چوی گهر اشک یتیم در چشم خود غلطیده است طبع آزاد از خراش جسم دارد انبساط رخنه تا پرکار می آید صدا بالیده است بر رخ احگر نقاب نیست جز خاکستریش دیده ما را غبار چشم ما پوشیده است عجزطاقت کرد آهنم راچوشمع گفته داغ جاده ام از نارسائی نقش پا گردیده است ناله دارد در کمند غم سر پای عبث بیستون در دید من صدا پیچیده است نا کجا لذت از صحرای وحشت میبرم چون سواد چشم آهو سایه ام رمیده است نی خزان دانم درین گلشن نه نیرنگ بهار اینقدر دانم که انجا رنگها گردیده است وحشتم گل میکند از جیب اشك بیقرار صبح در آئینه شبنم نفس دزدیده است کعبه مقصود بیرون نیست از آغوش عجز آستانش بور هر جا پای ما لغزیده است غير وحشت باغ امکان را نمی باشد کلی چرخ هم اینجار جیب صبح دامن چیده است سرکزانی لازم هستی بود (بیدل) که صبح تا نفس افشاند صندل بر جبیی مالیده است تا زجنس نیم تاب نفس آثاری هست عشق را بادل سودا زده ام کاری هست خلق آفت کش نیرنگ خیالیست اینجا هیچکس نیست خرابا همه را باری هست ما ومن من هیچ کم از نعره منصوری نیست تا نفس هست حضور رسن و داری هست باعت تابی من از لاله رخان هیچ مپرس اینقدر بس که بگویند کمیکاری هست زخم ما را اثر اندود تبسم میبند که درین موج گهر کرد نمک زاری هست یا رب از پرتو دیدار نگردد محروم محفل حیرت ما آئینه مقداری هست همچو آن نغمه که از کار برون می آید اکبر از خویش روی جاده بسیاری هست کودلی کز هوس آرایش دکانش نیست در صفا خانه هر آئینه بازاری هست خاک گشتیم و ز تأثیر خیال تو هنوز دل هرزه ما چشمه دیداری هست ای دل ارام مکن چشمش اگریان طلبد از مروت مگذر خاطر بیماری هست آتش حسن که در دیر خیال افتاده است شمع هم سوخته قشقاو زناری هست به که در پیش لبت عرض خوشی نبرد طوطی را که زشکر سر گفتاری هست عمر در ضبط نفس صید رسائی دارد تا توانی بگره گیر اگر تاری هست تاب خورشید جمالش چونداری (بیدل) در حیات خط او سایه دیواری هست تا ز حسن ادائیتان تماشا رنك داشت حیرت افرا آینه ام دستی بزیر سنگ داشت تا نفس بال فغان زدريك صحرا ریخت دل عمرها این شمع خامش کل به ابراشنك داشت آب میگشتیم کاش از خجالت صافیهای دل کان تره جلوه از آئینه داران ننگ داشت عشق هم دارد تلافیها که چون مینای می هر قدر خون بود در دل چین شمار نك داشت بکه ما بیجار کان آفت نصیب افتاده ایم رنك ما میشکست اگردلم طپیدن جنك داشت یاد آن عیشیکه از نیرنگ جولان کسی گردمن در پرده چون صبح بهاران رنك داشت کاسه اشها بلا شد ورنه از بیحاصلی دست پرتم سودۂ عریانی در چنگ داشت ترك تمکین جوهر ادراك ما برباد داد آتش ما اعتبار نیرو در سنك داشت تاکی از شرم تماشا بایدم گردید آب اغوش آن آئینه کر هستی نقاب زنگ داشت منفعل از دعوی نشو و نمای هستیم سایه من در خاك (بیدل) پیش ازین آهنگ داشت

Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.


Cite this page
Ghazalīyāt-i Mirzā Bīdil, page 75. Afghanistan Digital Library, New York University Libraries. Machine-transcribed text: Afghan Press Archive, https://afghanpress.org/book/adl0015/75 (accessed [date]).
Permalink
https://afghanpress.org/book/adl0015/75
Machine-readable
JSON · IIIF manifest · Canvas
Source
Afghanistan Digital Library record