Machine transcription
غزلیات میرزا بیدل عليه الرحمة
حرف التاء
آنجا که گل حسن حیا پرور ناز است سیر چمن آینه هم دیده در از است فریاد که يك عمر غبار نفس ما زد بال و ندانست که پرواز کجا نیست
کرسید به طاقت که بصحرای محبت در آبله پا داری و در ناله رسائیست اندیشه جن طرح کن سجدۀ شو قیست امروز ندانم کف پای که حنا نیست
چون اشك من و دوش چکیدن چه توان کرد سرمایه اول قدم آبله پا نیست مجموعۀ امکان سخنی بیش ندارد (بیدل) مرواز راه که این ساز نوا نیست
رك تپش من بساز بیخودی آماده است چون خط می بال پروازم ز موج باده است نقش بام ناتوانیهای من پوشیده نیست بیشتر از سایه اجزایم بخاك افتاده است
عجزهم در عالم مشرب دلیل غالبیست پای خواب آلوده را دامان صحرا جاده است حیرت ما را تحريك مژه رخصت نداد نقطۀ شوخیم که رنك حسن را پر داده است
نافه شد تا برك حسن اما تغافلها بجاست دور چشم هند و ز آن نوخط ماساده است کوهریم اما زپیچ و تاب دریا غافلیم جز بروی ما تغیر چشم ما نگشاده است
میتوان در هستی ما فهم عرض نیستی شعله بی نخل نیستان نیست تاستاده است بیخرد ر کنج عدم هم خاك بر سر کرده ایم دست کرد ما ز دامانی جدا افتاده است
قطرۀ آبیکه داری خون کن و کوهر مبند تهمت آزاد دائم طینت آزاده است عرض چندین امل میبالد از اندیشه ات شرم دار از لاف تجریدی که طبعت ساده است
در کمین داغ دل چون شمع میسوزم نفس قرب منزل در خروجی و داع جاده است در خراپها بساط خواب نازی چیده ایم سایه گل کرده است تا دیوار ما افتاده است
باشکست رنك (بیدل) کرده ام جولان عجز رفتن از خویشم قدم در هیچ جا نهاده است
برگر تا بهه آن ترك تراکت مست نیست تازگی در خدمت موی میانش دست نیست بگذر از امید آگهی که در صحرای و هم چشم ما گردیکه خواهد تا ابد نشست نیست
خاك بر سر کرد خلق را غرور بام و در نقش پاییست طاق این بنای پست نیست عبارۀ فکر حرص مضمونهای چندین آبله تا بد امان قناعت پای ما اشکت نیست
شمع خاموشیم دیگر ناز رعنائی کر است عهد ما با نقش یاری کن که نا روز الست نیست قطره واری با درین در یا کشی سر بر کنار بابت چون موج کوهی دل بجهد بن شست نیست
بیخنان از خجلت اظهار مطلب مرده ایم باید از حاکم لب سخنی که نتوان بست نیست با د چشم او خرا با ت جنون دیگر است شیشه بشکن ناتوانی نقش آن بد مست نیست
هیچکس (بیدل) حریف طرف دامانش نشد شرم آن پای حنائی خالی را دست نیست
برك و سازم جز هجوم گریه بیتاب نیست خانه چشمیکه من دارم نم از گرداب نیست رشتۀ قانون باسم از نوا هیچ مپرس در کسان علتی دارم که در مضراب نیست
تابذوق کوهی مقصد توان زد چشمکی در محیط آرزو يك حلقۀ گرداب نیست دست و پا از آستین و دامن آسو دیم بیم مشرب دیوانگان زندانی آداب نیست
در شبستان سیه بختی ز بس کم گفته ایم سایه ما نیز یار خاطر مهتاب نیست زاهد ا لاف محبت منزل هشیار باش زهر شمشیر است این خمیاره محراب نیست
خار خار پوردید دلق فقر از دل برار آتش است ای خواجه این تبخال دستجاب نیست دیدها باز است و اسباب تماشا مغتنم ليك در ملك خرد جر جنس غفلت باب نیست
ز اختلاط سفلت دونان کینه جولان میکند سنك و آهن کامبم تا بد شرر بیتاب نیست حال دل پرسیده بیطاقتی آماده باش شوخی افسانه ما دستگاه خواب نیست
مدعا تحقیق و دل جنس امید آه از شعور ما چنان آئینه داریم کانجا باب نیست آنچه میکویند عنقا ای ز خود غافل توئی کر توانی یافت خود را مطلبی نایاب نیست
شوخی تمثال هستی بر نتابد بیکرم آنقدر خاکم که در آینه من آب نیست (بیدل) آن برق نظرها آشیان در برده ماند غافلان کرم انتظار و محرمان را تاب نیست
بروت بافتنت کر به شانی هوس است براش جبهه شدن بر کمانی هوس است بحرف صوف پلاسى نيابد از رویاه فسون فريفت افسانه خوانی هوس است
ز آدمی چه معاش است هم چوالی خرس تلاش صوف و نمد زنده گانی هوس است بوهم وا مگزارد خرد زمام حواس رمسه بكرك سپردن شبانی هوس است
چه لازم است بشیخی علاقة دستار خری بشاخ رساندن جوانی هوس است بدستگاه شتر مرغ انفعال مگش که خجلت همه بر بیفشانی هوس است
غبار عبرت سر چنگ های خرس بگیر که ریش کاوی و این شانه زانی هوس است ز نازیانه وجوب آنچه مایه اثر است برای کون خران میهمانی هوس است
تپیده است بدم لا مکی جنون هوس بدین مکان چقدر میز بانی هوس است بسحر پوچ ز اعجاز دم زدن ( بیدل) درین حیا کده کو ساله بانی هوس است
بزخم هستی اکر شرم بخیه پردازیست همیش کن ای شرر تا نقد اینجه غمازیست بفرصت نفس چند محبت است انجا قماطیکه درین بزم با نله دمساز یست
نه دی گذشت و نه فردا به پیش می آید تحیده من و ما تا قیامت آغازیست بقدر ساختگی نیست نقش عالم رنك شکست نیز درین کارخانه پردازیست
چوشمع غیرت تسلیم هم جنون دارد تلاش ما همه تا نقش پا سر اندازیست ز وضع چرخ اقامت نمی توان فهمید دماغ بیضه عنقا همیشه پروازیست
بحکم عجز سر از سجده برمکشی (بیدل) که کرد اگر و مد از خاك کردن افرازیست
بزم امکان جز نیرو غفلت ادراك نيست گردو هم ما چر اذان کرده است افلاك نیست امتیاز آینه دار خوب وزشت افتاده است گر تفاوت منفصل کردد پلید و پاك نیست
ما غنی در شارما گريك طرف مایل شود باده را رنك اثر جز در مزاج تاك نیست عشق دام صلح اندیشیده است اضداد را زهر در هم جا دکامش تخته شد ترياك نيست
بس چه باشد دهرهر تیب جهات مختلف واین جهت های جنون. اکربيان چاك نیست شعله را جواله گفتن دام اشك کردن است صید این وادی اگر کسوظبیغة تاك نیست
شوخی سودا شبیخون دماغ فطرت است ورنه صهبائیکه ما داریم جز در تاك نیست
بزم پیری گرند هم نشته نما چنك اوست برق آه نا امیدی شوخی آهنك اوست دلو بو هشت نه که چرخ سغله فرصت دشمن است روز و شب يك جنبش مژگان چشم تنك اوست
وادی عجزی بپای بیخودی طی کرده ام كز نفس تا ناله کشتن عرض صد فرسنگ اوست بیقرار شوقم ا چون موج نتوان دید سیل شورش در بای امکان يك شکست رنك اوست
نسبت خاصیست محو شعله دیدار را حیرتی دارم که کر آینه کردم زنك اوست دل عبث در بند تمکین خون طاقت می خورد ای خوش آن مینا که پاد استقامت سنك اوست
صاف دل هرگز غبار خویش نتناید بکس آنچه در آینه روشن نه بيني زنك اوست دوری و نزدیکی از زرو هم ساز دو نیست محر ودصل نیست انجا بر و قنيرنك اوست
عضو عضوم را خیالش مسلخ دست آموز گرد کر کند پر واز رنگم چون حنا در چنك اوست نیست جای عشق (بیدل ) مسند فرزانگی این شهادت است کز داغ جنون اورنك اوست
بزم تصور تو کدورت انال نیست یعنی چو مهر مك شب ما چراغ نیست سر کشته گان عشق قدر خط کشیده اند در کارگاه شعله حواله داغ نیست
چیب من شكاف چه خلوت چه انجمن از هیچ کس بردل غبارت سراغ نیست گل در بزم و باده بساشی ولی چسود در مشرب خیال پرستان دماغ نیست
تاد زده همین طپش ساز وصل کن ای غنچه قدس سروبرا فراغ نیست از برق و ساز عالم تحقیق مپرس مهر یست رنك میبرد و گل سباغ نیست
(بیدل) جنون ما بنشاط جهان نساخت مهتاب پنبه دارد و منظور داغ نیست
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
