Machine transcription
حرف التاء
غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه
صحیفه (٦٦)
بزم گردون صبح خیز از گردمتاب من است نور این آئینه مینا زمیاب من است یکجهان ضبط نفس دارد بخود پیچیدنم رشتهٔ موهوم هستی کشتهٔ تاب من است
تا تغافل دارم از وضع جهان آسوده ام چشم پوشیدن صراط ازان خواب من است در خور وارستگی صد یکسر طراز مینهم بال پروازم چوقمری فرش سنجاب من است
دو بموج چشمهٔ برق تجلیهای اوست طور اگر آتش فروزد کرم شب تاب من است از مزاج گوهرم شوخی نمی بالد خویش موج محوی شد بطوفان رود آب من است
جوش دردی کو که آهنگ اثر پیدا کنم ریشهٔ قانون آهم پای مضراب من است محو شوقم از غم اسباب راحت فارغم صافی آئینهٔ حیرت شکر خواب من است
می رود جذب خرامت چون غبار از جا مرا جلوه از چین عنان تو فلاب من است عمرها شد زین شبستان التمای میزنم هرکجا حيرانی گل کرد مهتاب من است
هرطرف پر میزند نظاره حیرت خفته است عالم آئینه ام همواری اسباب من است از قماش خامشی ( بیدل ) دکانی چیده ام هرچه غیر از خود فروشیها بود ناب من است
بسکه آفت ما ضعیفان را حصار آهن است چشم زخمی کر هجوم آرد دعای جوشن است سینه چاکان میکنند از یکدکر کسب نشاط از نسیم صبح شمع خانهٔ گل روشن است
از حیا با چرپ طبعان برنیاید هیچکس آب در هر جا که دیدم زیر دست روغن است پیشکاران عجوز دهر یکسر غالب اند آن که از میدان مردی باج میگیرد زن است
اینقدر اسباب اوهامیکه برهم چیده ایم تا نفس بر خویش جنبید داست گرد دامن است از نفس باید سراغ وحشت هستی گرفت شعله ها را دود پیش آهنگ ساز رفتن است
تابخوانی داز تاریکی نیفزاید صلال در شبستان سویدا شمع دائم روشن است شیوهٔ بیگانگی زین پیش نتوان بردنش با خود است آنجلوه تا تاریکه کوئی با من است
کوشش تسلیم هم محمل نجاتی میکشد شمع مارا پای جولان سر براه افکندن است آتش کارت نخواهد آ نقد ر گرمی فروخت ای توهم خانه و سر کی خس دامن است
تا توانی ناله کن ( بیدل ) که در کیش جنون خامشی صبح قیامت در نفس پروردن است
بسکه اجزایم چین پروردهٔ نیرنگ اوست گر همه خونم بجوش شوخی آید رنگ اوست کوه تمکینش بود هرجا بساط آرای ناز نالهٔ دلهای بیطاقت شرار سنك اوست
جوهر آئینهٔ وحدت برواست از عرض هر قدر صافی تصور کرده باشی زنك اوست عشق آزاد است اما در طلسم ما و من آمد و رفت نفس تعویذ حصر تنك اوست
بی محبت زنده گانی نیست جز ننك عدم خاک کی بفرق آن سازیکه بی آهنگ اوست جذبهٔ عشقت شرار از سنك میآرد برون من باین وحشت تر از خود برنیایم ننک اوست
عمرها شد حیرت از خویشم بخیالی میبرد آه از ان رهرو که منزل جاده و فرسنگ اوست حسن از تنک ظرفی با جلوه میبندد صلح خلوت آئینهٔ ما عرصه گاه جنك اوست
بردم افسون بی دردی مخوان ای عافیت شیشه دارم که پادزهرش سنك اوست کیست زین گلشن برنگ و بوی معنی وارسد غنچه هم ( بیدل ) تبسم دیچه گل در جنك اوست
بسکه از طرز خرامت جلوهٔ مستانه ریخت رنك امروزی چین چون باده از پیمانه ریخت حسرت وصل تو پرد آسایش از بنیاد دل پرتو شمعت شبیخون درین ویرانه ریخت
فکر زلفت سینه چا کانرا ز بس پیچیده است میتوان از قالب این قوم خشت شانه ریخت ناله سحر موج می شد از طپیدنهای دل چشم مست خون این بسمل عجب مستانه ریخت
کز غبار خاطر شمعی نباشد دل در تظلم میتوان صد صبح از خاکستر پروانه ریخت عالمیرا سر گذشت رفتگان از کار برد رنك خواب محفل ما بیشتر افسانه ریخت
گرد وحشت زین بیابان مدتی کم گشته بود کردباد امروز رنگ صورت دیوانه ریخت طالم از بیدستگاهی نیست بی تمهید ظالم در حقیقت اره شد شیراست چون دندانه ریخت
سخت بی بر جاست دور نشئه مخموريم چون کام باید از خمیازه رنگ خانه ریخت هرکجا ( بیدل ) مکافات عمل گل میکند دیدهٔ دام از هجوم اشک خواهد دانه ریخت
بسکه امشب بینوام سامان افسانا تش است گر همه اشکم فشانم تا ثریا آتش است شوخی آهم بدل سرمایهٔ آ رام نیست سوختن صبر است زین را که مینا آتش است
همچو خورشید از غریب اعتبار ما مپرس چشمهٔ مارا اگر آبرست پیدا آتش است پلتو چون شمعیکه افروزند بر اوج مزار خاک بر سر کرده ایم و برسر ما آتش است
جوهر طویست از هر جز وسفلی موج زن سنك هم با آن زمین گیری سراپا آتش است شاخ از کلین جدا مصروف کلخن میشود زنده گی در دوستان عیش است و تنها آتش است
روسیاهی ماند هرجا رفت رنك اعتبار در حقیقت حاصل این آبرو ها آتش است با دو عالم آرزو نتوان حریف وصل شد مایه ای خاردخس بردیم کانجا آتش است
نیست سامان دماغ هیچکس جز سوختن ماهی سر گرم سودائیم و سودا آتش است نشئهٔ صهبا نمی ارزد بتشويش خمار در گذر امروز از آبی که فردا آتش است
گریه کر شد پی اثر از نالهٔ ما کن حذر آب ما خون گشت اما آتش ما آتش است نیست جز رقص سپند آینه دار وجد خلق نیک( بیدل) کاسه میفهمد که دنیا آتش است
بسکه این گلشن افسرده کدورت رنك است نفس غنچه ز آئینهٔ شبنم زنك است از تماشا که حیرت نتوان غافل برد بزم بی رنگی آئینه سرا پا رنك است
در مشرب زترو از قید مذاهب بکریز عافیت نیست در ان بزم که سازش جنك است هرطرف موج خیالیت بطوفان همدوش کشتی سبز فلك عمر لجهٔ آب بنك است
کعبهٔ هر ذره دومیای طلب نتوان بود سر ما سجده فروش کف پای لنك است نفس کینه دهد مهر بطبع ظالم آتش است آنهمه آبی که نهان در سنک است
دوری دامن وصل است بخود پیچیدن غنچه کرواشود از خویش کشد در چنك است طلیسم تا سر کویشو ببیم و از آئینه آب خود را چوبکاش برساند رنك است
وحشتم در قفس ناله پر افشانی نیست ساز پروانهٔ این بزم شرر آهنك است بسکه چون رنك زشوفت همه تن پروازیم خون مارا دم بسمل زچکیدن تنك است
مفت آن قطره کزین بحر تسلی نخريد بی طپیدن دو جهان بر كهر ما تنك است از قدم نیست جداعشرت مجنون (بیدل) شور زنجیر تو اسنج هزار آهنك است
بسکه برق پاس بینام من ناکام سوخت میتوان از آتش سنگ نكینم نام سوخت الفت فقیر از هوسهای غنایم باز داشت خاک این ویرانه در مغزم هوای بام سوخت
شمع بيمواله نك آلود بیجا گشته نشد کرد خود گردیدم و صد جا متاحر ام سوخت داغ سودای گرفتاری بعشقی دیگر است عالمی در بال طاوسم بذوق دام سوخت
کاش از اول محرم اسرار مطلب میشدم در خراج ناله ام سعی اثر بدنام سوخت چشم محروم از نگاهم محو پاس است و بس داغ یعقوبی مرا در پردهٔ بادام سوخت
هر زمانم پای جولان هوس از حد گذشت بعد از ین همچون نفس میبایدم نا کام سوخت وحشت عمر از نواهای ازل یارم نداد گرمی رفتار قاصد جوهر پیغاء سوخت
صبحد مخسا داغ شد از عجز پرواز نفس آتش نومیدی این شعله مارا خام سوخت ای شرار سنگت جهدی کن ز افسردن برا بیش ازین نتوان ب داغ منت آرام سوخت
کرد نومیدی علاج چشم پرخم هستم عطسهٔ صبحم سپندی در دماغ شام سوخت (بیدل) از مشت شرار ما بعیرت چشمکیست یعنی آثاریکه ما داریم بی انجام سوخت
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
