Machine transcription
پیوسته است از مژده بردیده ها نقاب
بوی گل است ورنگ گل اسرار حسن وعشق
اطهار زندکی عرق خجلت است و بس
پیش تجلی کسی چکند فهم جلوه ات
معنی بغیر لفظ مصور نمیشود
لازم بود بحریم صاحب حیا نقاب
بی پرده کی ز رویتو جوشد زما نقاب
شرم صفت خوش آنکه کشم ازهوا نقاب
ای کرده از حقیقت ادراك ما نقاب
افتاده است کار دل و دیده با نقاب
حیرت غبار خویش ز چشمم نهفته است
تابیده ام سواد خطت رفته ام زهوش
از شرم روسیاهی اعمال زشت خویش
از دور باشی ادب محرمی مپرس
گردی گل زرك گل افسرده کی کشد
ز رنك بسته ام زهجوم صفا نقاب
آنکه نیم غبار نگه هست با نقاب
بر رخ کشیده ایم بدست دعا نقاب
با شیر میلوه سازدو با آشنا نقاب
جولان شوق من کشد ازخواب پاقاب
(بیدل) بشوخ چشمی خود در محیط وصل
دارم چون حباب زسر تا بپا نقاب
تاازان پای نگارین بوسه کرد انتخاب
از دهان بی نشانت هیچ نتوان دم زدن
صبحه کشتن نمیدد نقش رنکت در خیال
سایه پردازی تغافلپهای خورشید است و بس
در کلستانیکه رنك از چهره من برنچید
شرم لطف گریبان چمان رفعت و بس
جام در موج شفق زدحلقه چشم رکاب
سوختم زین معنی موهوم خاموشی جواب
ساغر نرکس نبندد نشه چشمت بخواب
کرتو ازرخ پرده برکبری کشد کردد نقاب
کشت همرنك خزان آئینه دار آفتاب
غبره آتش بست در سر چشمه خورشیدآب
نایه شو شوقی چون کرداب دار داضطراب
جلو کیدا ازمی رنکت چکرچون لاله داغ
خنده طير ز ملاحت میلوه مالامال حس
ناله را آسوده نتوان دید در کیش وفا
تاهوی در سره پیچید از خود میروم
عالم امن است حیرانی مژه برهم مزن
نیست قفل جانم می جز نکین پیچ و تاب
ورنکاهت شیشه محمدا من چون شبنم آب
نان سرشار جفاها غمزه مخمور عتاب
نه که تا کردددعای دردمندان مستجاب
کرد باده دارم از دم کشتکی پادر رکاب
خانه ها رافتادن دیوار میکردد خراب
مسيحز خون فکر (بیدل) که هنگام سخن
لعل خاموشش کشیداز غنچه کوهر کلاب
تاب زلفت سایه آ ورد بطرف آفتاب
پشت آن مصرع عالیست کرانداز حسن
بسکه اقبال جنون ما بلند افتاده است
هر کجا بامهر رخسار تو لاف حسن زد
بسکه در نظاره مهر جمال او کداخت
خط مشکینت شکست آرد بحرف آفتاب
دحل نازش دارد انکاشتی بحرف آفتاب
میتوان عریانی ما کرد صرف آفتاب
هم زپرتو بر زمین افتاد حرف آفتاب
موج شبنم میزند امروز برف آفتاب
دیده درادراك آغوش خیالت عاجزاست
طلعت مارا فروغ نور وحدت جاذبست
در عرق اعجاز حسن او تماشا کرد نیست
ماعدم سرمایکان را لاف هستی باطل است
جانفشانیهاست (بیدل) درتماشای رخش
ذره کی دید کنار غیر ژرف آفتاب
سایه آخر میرود از خود بطرف آفتاب
شبنم کل میسزاآید آنجا زشرف آفتاب
ذره حيرانست دروهم شکرف آفتاب
چون سحر کی نقد عمر خویش صرف آفتاب
ما که قال کهسپر بی تابی آهنك است آب
حرف ارباب نصیحت بردل كر ما قشه است
میکشد در خود تماشای بهارستان رنك
دایمادر د است مارا هر چه جزا وآده کیست
ای بپری جرأت ما در عرق غوطانده است
زندکی از وهم دوهم از زندکی بالیده است
چشمه خضرم بیاد آمد عرق کردم زشرم
لعل در آتش نشست و جوی این دانست آب
شیشه چون در آتش افتد برسوشسناك است آب
النزای سر خوشی در جام کل چنك است آب
منصب کوهر اکر نخشد دلتنکاست آب
نغمه از شرم ضعپایپای این چنك است آب
عالم آ بست پندند عالم بنك است آب
تشنه تیغ فتا را اینقدر ننك است آب
کر بچه محیط بالازصافی يك آهنك است آب
قامت خم کشته چون موج از خروش وله کداخت
پیکر تسليم ما چنك بساط عيش ماست
الزسراب اعتبار ایجا دلی خوش میکنیم
کیست از کیفیت کسب لطافت بکذرد
زین چمن يك رنك بی بال و پررواز نیست
تابنفس داری به بزم سینه صافان شک مری
درده شیشه رخون خلق بر نك است آب
ازصدای دلخراش سازما چنك است آب
چون بایستی میلو دسیل خوش آهنك آب
ورنه از آئینه و کوهر غرضتنکاست آب
در مقام شیشه سازیها دلی سنکاست آب
نخیز شمع ازمیشه اسحابة رنك است آب
ای تجرأت منهم آ یینه در چنك است آب
از کچا پیدا کنی (بیدل) سراغ خون من
درده شمشیر نازش سخت بیرنك است آب
تانی دزدد غبار غفلت هستی خطاب
ناله عشاق و آه بوالهوس باهم منسج
آه ازان روزیكه عرض مدعا سایل شود
بی بلاق نیست شمشیر مژه خواندنت
کر کشاد کار خواهی ازطلسم خود برا
هستی ما پرده ساز تمافلپهای اوست
بازدم از شرم این خاك پریشان کشت آب
فرقها دارد شکوه زفی کعده شراب
بی صداترین کوهسارم سنك می آیدجواب
فتنه چشم سیاهت دا یبیماری چه خواب
هست برخاك پریشان شنجیرت يك انتخاب
سایه مژکان بود هرجا چشم پوشید آفتاب
درطلسم حيرت این بحريك و ارسته نیست
از تلاش آسوددن چون برخوس دامن فشاند
كر تحطسوزان نکاهت هم بپردازد بلاست
هر کرا دیدم چومز کان بال بسمل میزند
از فریب مکر دنیا اهل ترك آسوده اند
ذره تاخورشید اسباب جهان سوزنده است
موج هم دام دکره زبال پرواز ازحباب
شعله بی دودرا چندان نباشد پیچ وتاب
ای بدور نزکست دم کرده مستی ازشراب
عالمي را کشت چشمت خانه مستی خراب
دام راه لشتكان میباند امواج سراب
(بیدل) از کاه حز شراری کردعبالتی انتخاب
چوشمع تاسحر افسانه میشود تب و تاب
بفيض ناهی آماده است راحت ما
دران بساط که از رنك آرزو پرسند
نماند در دل ما خونی از فشار غمت
تعب که رشته پروین زهم نمی کسلد
غرور هستی اورا فضای ماست دلیل
نکاه برق خرام است جلوة درياب
که سایه راست زپهلوی نخلبستة خواب
چوباس در نفس ما شکسته است جواب
بفحپکی زکل ما کرفته اند کلاب
چنین که ازعرق روی اوست درتب و تاب
خم کلاه محیط است در شکست حباب
اكر نما شامی مشق خاکساری کن
فریب جلوة نيرنك زندکی نخوری
بدنیا کر رسی جستجو نمی ماند
زشرم حلقه زلفت حيرتی دارم
زموج رنك بدوران نشه تنکیت
کسی چه چاره کند سرنوشت را(بیدل)
حضور کنج رتایست سرنوشت خراب
که شسته اند ازین صححه نیز نقش سراب
نحیزت است در آئینه شوخی سهاب
که ناف آهوی مشکیم چرانقده کرداب
خط شکسته توان خواند از جبین شراب
نشست در خط موج از جبین دریا آب
چو من زکسوت هستی تراآمده است حباب
هزار به کره اعتبار شق کردیم
بان دوروزه بقا خود نمائی وهم مباش
بفرصتی که نداری امپد مهلت پیست
طرب پیام بچه شوقند قاصدان عدم
ز باغ تهمت عنقا کلمی بسر زده ایم
بقدر پیرهن از خود برآمده است حباب
نچشم ما همه دم کوهر آمده است حباب
بروی آب تنك كمتر آمده است حباب
درون بیضه برون پربر آمده است حباب
که جام وکف و کل برسپر آمده است حباب
بهستی از عدم دیگر آمده است حباب
جهان به پرق نما دارد و به سار غرور
کسی بضبط قنان نفس چسه پردازد
بناه خشک همین جام تر دماغی ناز
ز احتیاط ادبکاه این محیط مپرس
مکن زخوان کره شکوه کر نعیب نیست
نفس متاعی ( بیدل ) در جبه لاف زند
عرق فروش سرو افسر آمده است حباب
سوار کشتی بی لنگر آمده است حباب
زا نگیضه هم آخر بر آمده است حباب
نفس کرفته روی در آمده است حباب
که در محیط نکون سر آمده است حباب
نقریں منکر لافش آمده است حباب
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
