Machine transcription
غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه
حرف الباء
بسکه شد از تشنه کامیهای ما نایاب آب
هست از هم شسته میباید روی آب آب
هیچکس از گردش گردون نم فیضی نبرد
فاش تر گردد زخشکیهای این دولاب آب
دم مزن کزپاس ناموس حیا منظور تست
موج تاگل کردهام چنگ است و هر مضراب آب
انفعال آخر بخاک خود سرپها میبرد
میکند از چنك آتش دامن مهتاب آب
چون هوا گر آرمیدن جیب شبنم میدرد
میکند مجنون ما را نسبت آداب آب
يك گهر دل در گره بندو محیط نازباش
اینقدر میخواهد از جمعیت اسباب آب
حق جدا از خلق و خلق از حق روان اوهام کیست
نالد گرداب در آبست و در گرداب آب
شبنم اینباغم از تمهید آرام مپرس
میفشارم چشم و میریزد روی خواب آب
موجها باد زدن تا ساحلی پیدا شود
میکشد خود را ازین دریا بصد قلاب آب
رفتن عمر از خر قامت نمیخواهد مدد
هردم درپای است تا کیباشد بپایاب آب
نیست جای شکوه کزما رازماپرداخت عشق
در کشان عاشقی بوده است و در مهتاب آب
عمرها شد(بیدل)ازخودمیروم چاره نیست
گوهر غلطان مارا داد در دریاب آب
نبود طالع من محرم دیده شب
زدود دلم موی توبلیده شب
زهی حلقهٔ طرهٔ اوست روشن
روی سحر حیرت دیدهٔ شب
دلم از شرر برد گردون دمیدرویش
بصبح آتشی کرد رنجیده شب
سیه بختی او زمه تازه دارد
بنازم بخت نکو هیدهٔ شب
فروغ سحر تا روی جهانست
بود گردی از دامن چیده شب
ز(بیدل) بپرسید مضمون زلفش
چه نتواند کسی خط پیچیده شب
بوصول مقصد عاقبت نه دلیل جو نه عصا طلب
توزانك آتهمه لا له قدمی ز آبله پا طلب
زمراد عالم آب و گل بدر جنون زرو واکسل
از اجابت متصل ز شکست دست دعا طلب
بکجاست صدر و چه آستان که گذشته تو ازین و آن
چو نگاه حسرت ازین مکان همه چیز رابفنا طلب
زسپهر اگر همه بگذری تو همان بسایه برابری
بصلاح شعلهٔ خود سری اثری از جبین حیا طلب
بفسانه هوس آنقدر مفروش شهرت کز و فر
چو غبار انجمن سحر نفسی تپازو هوا طلب
ز هوای کبر و سرفمی همه راست سنگ فروتنی
تو بذوق منصب ایمنی ز پر شکسته هما طلب
دل ذره گرهمه خون کند زکم آوری چه فزون کند
محل کر از تو جنون کند بعدم فرست و جزا طلب
بکف پای مجبله نشین ما بخیال کرده کمین ما
بی آرزوی جبین ما بسراغ ریگ حنا طلب
شده رهن جلوهٔ بی نشان بغبار آینه ات نهان
طی صیقل امتحان برو از میان و صفا طلب
طلب تو بس بود اینقدر که زمعنی ببری اثر
بخودت اگر نرسد نظر بخیال پیچ و خدا طلب
چه خوش آنکه ترك سبب کنی بیقین رسی و طرب کنی
زحقیقت آنچه طلب کنی بطریق (بیدل ) ما طلب
به نیم گردش آن چشم فتنه رنك شراب
شکست بر سرمن شیشه صدفرنك شراب
زخود تهی شدن آغوش بی نیازی اوست
رنك شیشه برابیست باب سنك شراب
دماغ مشرب عشاق قطره حوصله نیست
محیط جرعه شود تا کشد نهنك شراب
نگه بدارد تصور بهشت و هوش جن
زنشه میدهد امروز گل بچنك شراب
طراوتی که زمیزای ما برون زده است
هزار رنك عرق میکند ز ننك شراب
خیال آب ده از سالخو تخمیر من
بقدر بوی گل آورده ام برنك شراب
خمار وحشتم از چشم آهوان نشکست
مگر بیاض دائم دهد پلنك شراب
گران از مزه واچید شوخی نکوش
ز دود ز آبشه ريك تاك رنك شراب
زحرف و صوت جهان در خمار در دسر م
دگرچه جوشدازین شیشه جز ترنك شراب
حذر کنید زانجام عیش این محفل
کدام شیشه که آخر نزد بسنك شراب
فشار آب بقا گو زتیغ قاتل نیست
گلوی تشنهٔ ما را گرفته تنك شراب
قدح بسر خوشی وهم میزنم ( بیدل )
درین بهار چه دارد بغير رنك شراب
پیام داشت بعنقا خط جبین حباب
که کرد نام نشسته است بر نگین حباب
نفس شمار زمانیم تا نفس زدن
همین شبپور حباب و همین سنین حباب
زشت جهت زد و نند و و هم خویش کشید
نگه کجاست بچشم خیال بین حباب
زهر هرچه رود آمدن نمیداند
عبور فریب تصدیای راپبین حباب
بفرصتیکه نداری تمام عشوه چه ناز
زهر تهی نکنی تکیه برسرین حباب
مقیم پردهٔ ناموس فقر باید بود
کجاست دست که زداری آستین حباب
چه نشه داشت نمی ساغر سبکروحی
که گشت موج کهر درد ته نشین حباب
سحاب مزرعهٔ اعتبار منفعل است
توهم نمی ز عرق ریز در جبین حباب
دماغ کسب وقارم نشد کفیل وفا
جهان بکیش گهر ساخت من بدین حباب
کرامت ضبط عنان عرصهٔ کزوتازست
برآمده است سوار نفس بزین حباب
زمان پرزدن زنده گی معین نیست
تو هموباش نه دامن است چین حباب
شکست دل تپه تدبیر کم شود ( بیدل )
هزار موج بگرهبند در کمین حباب
بی کمالی نیست داناز شرم چون میگردد آب
از عرق آئینه ما را فزون میگردد آب
از دم کرم ضیافت طینتان غافل مباش
گرشرار نیشه اینجا پستحون میگردد آب
تاب خود داری ندارد صاف طبع از انفعال
می شودمطلق عنان چون سرنگون میگردد آب
کیست ازهم کوجد اگردد تشر رنكی باخت
خون دلم از دیده تا گردم برون میگردد آب
در محبت گریه تدبیر کدورتها بس است
گرخشی داری بصافی رهنمون میگردد آب
سوزدل چون شمع ازاندر ده گیپاشد عرق
آنچه آتش بود در چشمم کنون میگردد آب
سیل آفت میکند معماری بنیاد شرم
خانهٔ انو این کوهر را ستون میگردد آب
مشتهای کار سان میکشود هريك درد
چون ز شاخ وبرك در گیرد همون میگردد آب
هیچوشم آمع اشك ما بدامان هواست
درگلستان محبت واترگون میگردد آب
دام سودا میکشد دل را هجوم احتیاج
ازفسون موج زنجیر جنون میگردد آب
دل چه باشد تانگردد خون بیاد عارضش
گز حیاسنگ است بیدلدرین فسون میگردد آب
بی لطافت نیست از بس و حشت آهنك است آب
گردرراحت زندهم چون گهرسنك است آب
دستطوفانست عرض رنك و بوی این چمن
درطلسم خاك حیرانم چه نیرنك است آب
تشنه روشن دلی پیری خمار افتاده است
ازصفای طبع دایم شیشه در چنك است آب
چون گریبان کیشغبارموافق دشمن است
گر بپیچد در گلو تیغ بكرنك است آب
با گداز پاس از خود رفتم دل می برد
نغمه ها دارد چكیدن هركجا چنك است آب
محفل ما عاجزان بر دوش لغزش بسته اند
صدقدم ازموج اگر پیدا کند لنگ است آب
دوری مرکز جهانی راست تکلیف نراع
تاجدا از سنك شد باشعله در جنگ است آب
بی کدورت نیست در کثرت صفای وحدتم
تایکیشن راه داردصرف صد زنك است آب
آبروتو ان بعیش نا کسان چوشمع ریخت
ای طبع شرمیکه اینجا شعله در چنك است آب
خانه داری داغ کلفت میکند وارسته را
در دل آئینه (بیدل) موجر زنك است آب
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
